بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

مشخصات بلاگ
بیا عاشقی را رعایت کنیم

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

سبو سیاسی شاید باشد اما از سیاست نمینویسد
سبو بازاریابی خوانده است اما از بازاریابی نمینویسد
سبو دوست ندارد صرفا از اعتقاداتش بنویسد
سبو قرار نیست مطلب علمی بنویسد
سبو از روزمرگی های خودش طنز،تلخ،جدی، عاشقانه، شعر ،حکایت
سبو ازهرچیزی که کشش برای نوشتنش داشته باشد مینویسد
اینها را گفتم که اگر قصد نوشیدن جرعه ای
از این سبو دارید بدانید که داخل سبو چه هست و چه نیست

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

 

 

 

على الاقل نحن تحت سماء واحدة 

 

 

میشود حال بد ثانیه ها خوب شود....

شهر هم غرق هم آغوشی باران باشد

فرض کن حسرت پاییز تو را درک کند

روز برگشتن او اول آبان باشد

 

پ ن آبان برای من طعم خوبی داره طعم خاطراتی با رنگ و بوی انار..... 

آبان و انار و کوچه باغ های خشتی با درخت های  زرد و نارنجیش و تمام روزهای خوش  کودکی...........

 

 

کوچه باغ هایی که دلتنگشم

توی کربلا داشتم به سمت موکب اسکانمون میرفتم یه نظامی عراقی صدام زد خانووم خانووم بیاا دَیقه سوال .....
رفتم ببینم چی میگه دوتا پیر زن ایرانی کنارش ایستاده بودند اون نظامی  به زور فارسیِ دست و پاشکسته ی قاطی با عربی سوال اون دوتا پیر زن رو به من حالی کرد منم به زور عربیِ دست و پاشکسته قاطی با فارسی جواب رو به اون نظامی حالی کردم بعد دوباره اون بنده خدا سعی کرد جواب من رو به فارسیِ دست و پا شکسته قاطی با عربی تبدیل کنه و به اون دوتا پیر زن حالی کنه که یهوو یکی از خانما گفت خب ما ایرانی هستیم اینم ایرانیه یهوو نظامی پوکید از خنده ما هم زدیم زیر خنده.....

یه عراقی شده بود واسطه ی بین جواب و سوال  دوتا ایرانی ... قیافه اون نظامی با صورت تا ته تراشیده و سبیل پر پشت و کلاه کجی که روی سرش بود یک لحظه من رو یاد فیلمای جنگ ایران و عراق انداخت یهو با خودم گفتم یعنی زمان جنگ از نزدیکای این نظامی هم کسی توی جنگ با ما بوده  شاید نبوده شاید هم بوده کسی چه میدونه اما امروز بعد از سی ساال گذشتن از جنگ کنار هم میخندیدیم خیابون های کربلا و نجف پر بود از ایرانی، اینقدر که ایرانی ها سعی میکردند عربی حرف بزنند و عراقی ها فارسی، کسایی که رفتند صحنه قاطی پاطی شدن و فارسی و عربی رو دیدند وقتی ما با خنده سراغ مای بارد میگریم  و عراقی ها داد میزنند بفرما زائر آب خنک........
جالب تر خیابون هایی که پر بود از عکس شهدای حشدالشعبی و کنارش عکس های امام خمینی و رهبری و سید حسن نصر الله.....

و باز هم جالب تر پرچم کشورهای مختلف  بود با کلمه یا حسین........

گویی امام خمینی خیابان های امروز کربلاا را که مملو از جمعیت لبیک یا حسین گو است را دیده بود که گفت  راه قدس از کربلا میگذرد....

 

پ ن:  خاطرات پیاده روی اربعین تقریبا بین همه اونایی که رفتند مشترک هستش یه نقطه اتصال بین همه آدم هایی که اونجا حضور دارند وجود داره 

در ضمن به یاد همه اونایی که قول دادم یادشون بکنم بودم حتی اونایی که کاملا مجازی هستند و اصلا ندیدمشون ......... هر اتفاق خوبی توی زندگیتون افتاد بدونید اثر دعای من بوده :)))))

+ چندتا عکس 

 

 

                                                

عباس همسفر هشت ماهه کاروان که مردونه کل مسیر رو با کالسکه پیاده اومد

 

 

هنر نزد ایرانیان است و بس... تندیس بهترین کوله پشتی رو باید داد به ایشون

 

 

پاکستانی بودند نفهمیدم این سنگا چیه و دارند چیکار میکنند

 

 

خیلی تند میرفت خودم رو رسوندم بهش گفتم التماس دعا یه نگاهی بهم کرد گفت ماشین داری خسته شدم  گفتم نه محلم نذاشت به پیاده رویش ادامه داد:))))

 

تنها عکس موجود از من اینم خودم نفهمیدم که ازم گرفته شده 

کلا دوست ندارم توی حرم که میرم عکس بگیرم ولی این عکس رو که بهم نشون داد دوست داشتم

 

چایی دو رنگ نفهمیدم چه جوریه که اینجوریه

 

ذوق میکرد وقتی می ایستادی تا آب بریزه بهت خنک بشی

  • س ب و ...

واقعیتش این است که امساال حسی برای رفتن اربعین نداشتم به دلم که نمیتوانم دروغ بگویم 

نه ذوق زده بودم نه شوق مسیر را داشتم نه تلاشی کردم برای رفتن
اتفاقا دنبال کسی بودم که بگوید حق نداری بروی نمیدانم چرا نه تنها هیچ کسی با رفتنم مخالفت نکرد برعکس همه چیز خودش جفت و جور شد هنوز هم هنگم و شوک که چرااا نگفتند نه!!! قول داده بودم به خودم که اگر یک نفر هم مخالفت کرد با رفتنم سریع انصراف بدهم  از رفتن(البته دروغ نگویم استاد راهنمایم مخالفت کرد با رفتنم ولی خب من به خودم قول داده بودم  فقط حرف فامیل های درجه یک را گوش کنم دوستانمم همه تشویق کردند به رفتن)
هی من خواستم نروم هی خود به خود بساط رفتن جورشد

انگاری یک چیزی از درون مانع منصرف شدنم میشد
بر عکس هرسال نه تصاویر تلوزیون دلم را هوایی کرد
نه دوستانی که یکی یکی خداحافظی میکردند و میرفتند
نه مداحی های مطیعی و علیمی و بنی فاطمه تاثیر داشت (از شما چه پنهان کلی مداحی گوش دادم که شاید هوایی شوم فایده نداشت این دل سنگ شده است به این راحتی ها هوایی نمیشود)

ولی با همه اینهااا راهی شدم و چرایش را هم خودم نمیدانم

شاید باید برویم ............
لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب
سوی او می غیژ و او را میطلب
.............
حالا که توی اتوبوس نشسته ام و خوب فکر میکنم میبینم نه انگاری دلم برای دم به دم کنار بساط چایی عراقی ها ایستادن و چایی سیاه و شیرین خوردن تنگ شده است
برای چانه زدن سر تعداد فلافل های عراقیِ  میان نان
برای خُبُذ گفتن هایمان
برای پیدا کردن موکبی که نهار ماهی بدهد
برای قبل اذان صبح پیاده راه افتادن
برای گیج شدن سر اینکه صبحانه چه  بخورم
برای پیدا کردن دوست هایی از کشورهای دیگر
برای زیر باران وسط بین الحرمین از این دسته مداحی به آن دسته رفتن
برای شب تا صبح توی حرم ماندن و هی میان خیمه گاه و بین الحرمین قدم زدن
برای دست کشیدن به انگور های ضریح پدر
برای همه اینهاا تنگ شده است
  خوب یا بد ، خواسته یا ناخواسته بخشی از جمعیتی  متکثر شده ایم که میانشان میتوان  به تکسر خودخواهی ها رسید.......

فی الواقع نوشتیم که به این جمله برسیم حلال بفرمایید این سبوی شکسته و بسته را ..... 


حرم نرفته چه داند فراق یعنی چه
هر آنکه رفته بفهمد چقدر  غمگینم





 

 

کفاره شراب خوری های بی حساب

هوشیار در میانه ی مستان نشستن است

 

**شایدم (مخمور در میانه رندان نشستن است)

 

 

من پریشان تر از آنم که تو میپنداری

تو چند سال گذشته هر وقت میخواستم پیاده روی اربعین  برم  اینقدر مانع سر راهم وجود داشت پارسال که رفتم با خودم میگفتم یعنی میشه سال  آینده دیگه هیچ مانعی برای رفتنم وجود نداشته باشه باورم نمیشه که امسال هیچ مانعی به حز خودم برای رفتن به اربعین وجود نداره 

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

  • س ب و ...

لیست حضور غیاب رو بیرون آوردم داشتم حضور غیاب میکردم یهو رسیدم به اسم شمس تبریزی خوندن نام شمس تبریزی کافی بود تا  صدای قهقه خنده توی کلاس بلند بشه 

سرم رو چرخوندم طرف بچه ها تا شمس رو پیدا کنم  یه پسر تپل که از اول کلاس مزه پرونیاش رو مخم  بود خودشم داشت میخندید یهوو گفتم فیلمتم که نذاشتن ساخته بشه خیلی شیرین زد توی پیشونیش گفت هعی استاد دیشب اگه بدونی مولانا چه داغون بود سه شبه با دیازپام خوابش میکنم صدای خنده ها بلند تر شد 

بعد گفتم خب چرا اعتراض نزدی با یه حالت خیلی با حالی صداش آورد پایین گفت استاد دمش رو در ندید که من و دیدید میخوام ببینم تا کجا بهم تهمت میزنند

نگاه به لیست کردم دیدم جلسه قبل غایب بوده گفتم حالا جلسه قبل کجا بودی چرا نیومدی گفت استاد داشتم با مولانا  استشهاد محلی جمع میکردم. در این لحظه کلاس از خنده پوکیده بود 😁😁😁😁 

 

.....علی الظاهر تا آخر ترم توی کلاس با حضور شمس سوژه داریم قول داده جلسه بعد یکی از شعرای مولانا  رو بخونه 

 

 

 

  • س ب و ...

آنچه در ادامه میخوانید بخشی از مکالمه چتی دیشب  من و یکی از دوستانم هستش  ستاره ها * منم مربع ها ■دوستم 

*سلام فاطمه خوبی میگم امروز دختر عمت رو تو دانشگاه دیدم خیلی دختر خوبیه

■ سلام دختر عمه من؟؟؟؟ مطمئنی من که دختر عمه ندارم!!!!

*اواا خودش گفت دختر عمتم نههه اشتباه میکنم شاید دختر داییت بود

■واااا طاهره حالت خوشه من که داییم ندارم مامانم دختر یکیه

* پس دختر عموت بود مالی میخوند دانشگاه یزد درسته؟؟

■ اشتباه میکنی من دختر عموی دانشگاه بروو ندارم اصلا از کجا میگی فامیل ماهه

*فاطی آخه فامیلیش هم فامیل تو بود همشهری شما هم بود

■طاهره هوشمند هزارتا آدم هم فامیلی تو میشناسم باید بگم فامیل تو هستند

*نه فاطی اشتب میزنی فامیلتونه بذار شمارشا بفرستم ببین سیو نداری

■نه شمارش رو ندارم

*بذار عکس پیجش رو بفرستم ببین آشنا نیست 

■آشنا نیست طاهره من که فامیلای درجه یکمون رو  دیگه میشناسم اینقدر اصرار نکن فامیل ما نیست

*فاطمه بخداااا فامیلتونه :((((

■نیست چرا زور میگی اینقدر ، قبلا اینقدر زور نمیگفتی

*آخه فاطی اگه فامیل تو نباشه و من اشتباه  کرده باشم خیلی ضایع میشم

■واااا چرا

***آخه وقتی دیدمش و فامیلش رو پرسیدم دیدم لهجش شبیه توهه گفتم با فاطمه رنجبر نسبتی داری گفت آره دختر عممه منم گفتم  از در که تو اومدی دیدم قیافت شبیه فاطمست حدس زدم فامیلید گفت آره خودمم تعجب کردم چطور فهمیدید ما باهم نسبت داریم گفتم دیگهه از این هوش سرشار منه بعد بهش گفتم من و دختر عمت باهم دنیایی داشتیم فاطمه من رو میشناسه میتونی در مورد من ازش بپرسی،  اونم به واسطه دوستی که من با تو دارم قرار شد سر یه مسئله ای،  کلی کار من رو راه بندازه حالا اگه تو فامیلشون نباشی من هر دفعه اسم چه کسی رو بیارم و کلی خاطره تعریف کنم‌......

نمیشه یه راهی پیدا کنید فامیلتون باشه درجه یکم نبود اشکال نداره :((((

 😂😂😂😂

این شکلکای خنده فاطمه است که غش رفته میگه طاهره خدا خوبت کنه از خنده دیگه نمیتونم حرف بزنم

 

عکس خنده های روحانی رو کنار  بوریس جانسون که دیدم یاد خودم افتادم که هرچی فاطمه میگه ما فامیل نیستیم من اصرار دارم که اینا فامیل باشند آمریکا هرچی سند رو میکنه که بابا ما دوست شما نیستیم  بعضی دولت مردای محترم واسه اینکه ضایع نشند و منافع خودشون به خطر نیفته  اصرار دارن بگن نه شما با ما دوستید برجامتونم حرف نداره  گاهی همین قدر مزخرفانه و بچه گانه خودشون و ملت رو گوول میزنند 

 

یه نفر یه فرضیه ای داد گفت نکنه یه چیزی ریختن تو غذای روحانی که اینجوری هوش از سرش پریده !!!!!!!

 

 

در ضمن از اینکه فاطمه با این دختره فامیل نبود حرصم در اومده بود واسه اینکه حال فاطمه رو بگیرم گفتم آره هرچی فکر میکنم میبینم اون خیلی خوشکل تر از تو بود اصلا من چرا همچین اشتباهی کردم :دی

  • س ب و ...

صدای خسته ای که از ته حلقومی  بغض زده بیرون میاید ارزش شنیدن ندارد 

دلم میخواهد سکوووت کنم
گلویم باردار کلماتی است که همچون جنین نارسی قبل از به دنیا آمدن سقط میشود
من به سکوت عادت کرده ام..........
نخواه سخن بگویم، 

سکوت من شیشه ای  شده است که اگر بشکند  زخم های فراوانی به جا میگذارد


 اینبار تو حرف بزن بگذار کلماتت را عصایی کنم و  به آن تکیه دهم بگذار این روح خمیده ام دست در دست واژه هایت  از جا  بلند شود....


من به سکووووت عادت کرده ام

اما تو حرف بزن ...........

 

حرف بزن ابر مرا باز کن 

دیر زمانیست که بارانیم

 

بچه که بودم علاقه شدیدی به مدرسه داشتم اینقدر شدت این علاقه زیاد بود که همیشه توی خونه  معلم  بازی میکردم ، توی حیاط با کپسول گاز و آفتابه و قابلمه  و...  به عنوان معلم و مدیر و همکلاسی یک مدرسه فرضی میساختم و کل روز رو  توی مدرسه فرضی مشغول تحقیقات علمی مهم بودم . اکثر اوقات خودم معلم بودم و بسیار سخت گیر،   یادمه کپسول گاز جز شاگردای خوب و آرومم بود  که همیشه بهش جایزه میدادم  ولی قابلمه و آفتابه رو همیشه کتک میزدم به حدی که یه بار لوله آفتابه شکست قابلمه هم زدمش زمین و کج شد. مامانم از دور همیشه توی حیاط میپاییدم مخصوصا بعد از جراحت جانی که به آفتابه و قابلمه وارد کردم  خیلی حواسش بود تا خسارت دیگه ای بار نیارم و همیشه بازی من سوژه خنده بقیه توی خونه بودد هنوزم هست.
به سن مهد کودک که رسیدم  اصلا علاقه ای به مهد نداشتم برای همین در طی دوسال مهد کودک من فقط یک هفته مهد رفتم و مامانم وقتی دید صبح من رو میبره میگذاره مهد هنوز خودش به خونه برنگشته که  من توی خونه پای تلوزیون نشستم بی خیال مهد رفتن من شد.
اما توی همون یک هفته مهد رفتن هم بنده دختر  کوشایی بودم  با یکی از پسرهای مهد رفیق شدم(الان ایشون جز نخبه های برق هستند و از ایران مهاجرت کردند) ، بهش گفتم من دوست دارم برم مدرسه، دیوار مدرسه به دیوار مهد چسبیده بود و البته کوتاه بود اون هم  توی عالم رفاقت بچگی از دیوار بالا رفتن رو  یادم داد و کمکم کرد برم اونطرف دیوار ( البته من از همون یک هفته مهد رفتن از دیوار بالا رفتن رو یاد گرفتم این بود که دیگه وقتی میخواستم برم خونه مادر بزرگم از در وارد نمیشدم از دیوار خونش بالا میرفتم خیلی حس خوبی داشت) ، در نتیجه اینجانب توی همون یک هفته ای هم که مهد رفتم هر روز با کمک این رفیق پایه  یواشکی میرفتم توی مدرسه چرخ میزدم.(الان اگه ببینمش بهش میگم موفقیت امروزت به خاطر کمک هایی که به من دادی تو نیکی میکن و در دجله انداز ).
تا اینکه هفت ساله شدم و وقت مدرسه رفتنم شد روز ثبت نام  که رسید مامانم باید مدارک من رو میبرد مدرسه تحویل میداد من اون روز  از شوق اینکه قراره مدرسه ثبت نام کنم صبح زود از خواب بلند شدم که یکهوو دیدم مامانم داره با تلفن به مدیر میگه:  من امروز نمیتونم مدارک دخترم رو بیارم  فردا میام همین یک کلمه کافی بود تا اینجانب با دست و صورت نشسته و موی شونه نکرده وسط اتاق صدای گریم بلند بشه که چرا امروز نمیریم ثبت نام،  بیچاره مامانم هرچی سعی کرد راضیم کنه که فردا میریم نتونست.  در نتیجه کل مدارک رو که میون اون پوشه مقوایی های قدیمی با رنگای ابر و بادی آبی سفید بود آورد گذاشت جلوی من و گفت اگه میتونی خودت برو ثبت نام من نمیام....
فکر میکنید من چیکار کردم ؟؟؟
صورتم رو شستم، یه شونه به موهام کشیدم ،  مدارک رو برداشتم از خونه زدم بیرون به طرف مدرسه( مامانم بعد ها میگفت فکر میکردم تا دم در خونه میری میترسی بر میگردی)  ولی اینجانب از خونه رفتم بیرون و به طرف مدرسه حرکت کردم عموم توی مسیر دیدم که یه پوشه بغل گرفتم و سرم انداختم پایین با چشم اشکبار دارم میرم ازم پرسید گفت طاهره عمو کجااا گفتم دارم میرم مدرسه ثبت نام کنم خب مامانت کوووو  با همون هق هق گریه گفتم  دعوام کرد گفت من نمیام خودت برووو  و قبل از اینکه بخواد هر گونه نصیحتی بکنه که برگرد خونه و بذار هر موقع مامانت وقت داره بروو سرم رو انداختم و به طرف مدرسه حرکت کردم.
به مدرسه که رسیدم مدیر چون خواهرم همونجا درس میخوند میشناختم پرونده رو دادم دستش گفتم  اومدم ثبت نام  یه نگاهی کرد انگاری منتظر بود پشت سرم مامانم بیاد تو ولی دید نه هیچ خبری نشد گفت مامانت کووو محکم و با اقتدار گفتم چون امروز نمیتونست بیاد خودم اومدم گفت خب باید برا ثبت نام مامانت باشه  برو خونه هر موقع تونست باهم بیاید و اینجا بود که دوباره اشکایی که تازه خشک شده بود سرازیر شد که باید من رو ثبت نااام کنید مدیر یک زنگی به خونمون زد و با مامانم صحبت کرد مامانم که از تعجب پشت تلفن دهنش وا مونده بود به مدیر گفت حالا که اومده اگه میشه ثبت نامش کنید و مدیر هم قبول کرد و مدارک رو گرفت....
وقتی برمیگشتم خونه عموم  توی کوچه خونه ما با یکی از دوستاش ایستاده بود گرم صحبت من رو که دید با یه حالت سربه سر گذاشتنانه گفت ثبت نام کردی من هم با اقتداری بیشتر از قبل گفتم بله که ثبت نام کردم پوشه رو دادم مدیر اسمم رو نوشت گفت بروو  اول مهر بیاااااااااااا.......

و این چنین شد که سالهاااست اول مهر میروم گر نروم نیستم

پ ن خدا رحمت کنه عموجانم رو همیشه برای این ماجرای ثبت نامم توی مدرسه سر به سرم میگذاشت میگفت از اون روز یه جور دیگه ای دوستت داشتم  از بس این پوشه زیر بغل گرفتنت و  جدی بودنت برای ثبت نام مدرسه   به دلم نشست
 

تو

در آیینه نظر داری و زین بی خبری

که به دیدار

تو

آیینه نظر ها دارد........

 

تو هم در آینه حیران حسن خویش تنی!!!!!

 

کاکتوس ها چقدر نجیب و سر به زیر هستند 

 

 

 

یه مسجدی هست توی شهر که دقیقا نقطه شلوغ و پر کاربرد شهر قرار گرفته یعنی اکثر کسایی میرند اونجا برا نماز یا مغازه دار هستند یا منشی درمونگاه و شرکت یا مشتری و افراد گذری که  لحظه اذون توی اون نقطه شهر کار دارند
من هر وقت که موقع اذون کار داشته باشم و اونجا باشم یه حس عذاب وجدانی از یهودان امت بودن پیدا میکنم چون نمیرم اون مسجد نماز بخونم  اگه خیلی حسه غلبه کنه میرم یه گوشه که نبینم بقیه دارند جماعت میخونند فُرادا نمازم رو میخونم و سریع از مسجد بیرون میرم  جالبه اکثر کسایی که میان اونجا برا نماز یا یکیش یا دوتاش رو فُرادا میخونند و در میرند
 امام جماعت اون مسجد خیلیییی کند نماز میخونه اینکه میگم کند نه فقط آهسته و با آرامش بلکه کند به معنی واقعی یه بار که وقت داشتم و رفتم برا  نماز جماعت از اونجا که من توی نمازم به همه چی فکر می کنم  وقتی امام جماعت داشت والضاااااااااااااااااااااااااااااالینش رو میگفت زمان گرفتم نزدیک یه دقیقه طول کشید یه چندبار که اول هی میگفت والض دوباره والض دوباره والضاااا انگار مدش رو کم میگفت یه بار دیگه والضااااااااااااااااااا حالا خودتون حساب کنید یه والضالین یه دقیقه بشه کل نماز چند دقیقه طول میکشه چیزی حدود چهل یا پنجاه دقیقه ، به حدی این حمد و سوره طول میکشه که یه جاهایی فراموش میکنی داری نماز میخونی 
 امام جماعت  محترم وقتی میدونی پیش نماز مسجدی هستی که اکثرا افراد محلی نیستند و  گذری و مغازه دار و کارمند هستند یکم نماز رو تند بخون یه مغازه دار بیست دقیقه یا نمی ساعت مغازش رو تعطیل میکنه من مشتری شاید اگه بیست دقیقه نمازم بشه نیم ساعت یا چهل دقیقه کارم انجام نشه  دلیلی نداره حتما بین دونماز یه ربع بیست دقیقه مستحبات به جا بیاری و الخ......

☆☆☆پیامبر خدا (ص) در حدیثی فرمودند: «به یهود و نصارا اگر ناچار شدید سلام کنید، به یهودِ امت من سلام نکنید»، پرسیدند: «ای پیامبر خدا، یهود امت تو چه کسانی هستند؟»، پیامبر خدا فرمودند: «کسانی که صدای اذان و اقامه را می‌شنوند اما به نماز جماعت حاضر نمی‌شوند»، با استناد به همین حدیث است که اهل تسنن به ما اعتراض میکنند و میگویند که اینها یهود امت هستند؛ این کار را نکنید.

 

 این نکته هم بگم که میدونم نماز را با طمانینه و آرامش باید خوند قطعا وقتی که برای نماز گذاشته میشه موجب صرفه جویی در بقیه اوقات میشه اما نظرم اینه که امام جماعت نباید نماز رو به حدی طولانی بخونه که یه عده اصلا حاضر نشند برند نماز جماعت اولویت با خوندن نماز اول وقت و نماز جماعت هست نه نماز طووولانی 
 

به طور کلی توی سلسله مراتب  رسمی سازمانی آبدارچی کف سلسله مراتب قرار داره و مدیر عامل در راس هرم ولی اینجانب به عنوان یک دانش آموخته مدیریت که نیمچه سواد نم کشیده ای در این باب دارم میخوام یک نکته فوق طلایی رو بهتون بگم و اون اینکه در سلسله مراتب غیر رسمی سازمان آبدارچی داری بالاترین قدرت سازمانی هست به طوری که اگر شما توی سازمانی کارتون گیر باشه کافیه با آبدارچی آشنا از آب در بیاید کلی مشکلالتتون بدون کاغذ بازی اداری حل میشه 

اصلا یکی از دلایل اصلی که وقتی مدیران و روسای سازمان ها عوض میشند بلافاصله آبدارچی هم عوض میشه همینه، آبدارچی به نوعی پر نفوذ ترین شخص توی سازمان به حساب میاد که خیلی راحت میتونه باعث عزل و نصب افراد بشه هروقت مدیری بخواد قدرت مدیریت سازمان از یدش خارج نشه به طور متناوب و دائمی آبدارچی رو عوض میکند تا نفوذ این نقش رو توی سازمان کم کند

 دقیقا یکی از اتفاقاتی که توی دانشکده ما می افته همینه که ترم به ترم یا دو ترم یک بار آبدارچی عوض میشه و من با این قضیه یک مشکل اساسی دارم 

مشکل من با عوض شدن آبدارچی هیچ ربطی به نفوذش روی مدیریت دانشکده نداره بلکه مسئله من اینه که بنده انسان به شدت چایی دوستی هستم و از چایی کیسه ای متنفر دفتری که بعد از کلاس برای استراحت میریم اونجا آب جوش و چایی کیسه ای داره فلذا آبدارچی محترم دانشکده هیچ وقت برای ما چایی آدمیزادی نمیاره و بنده مجبورم من باب اینکه بتونم چایی درست و حسابی بخورم برم  مخ آبدارچی رو بزنم و اعتمادش رو جلب کنم  اینکار تقریبا یک ماه طول میکشه که من بتونم آبدارچی رو نسبت به خودم مهربون کنم تا هروقت با سینی چایی میاد پایین بیاد دم دفتر و بگه خانم فلانی براتون چایی آوردم یا هروقت میرم دم آبدارخونه بهم بگه بفرمایید داخل خودتون هرچی میخواید بردارید واقعا مصیبت بزرگ اول هر ترم اینه که من مجبورم تا یکماه چایی کیسه ای بخورم 

پ ن امروز اولین روز دانشگاهه و من قطعا با پدیده تعویض آبدارچی رو به رو میشم......

متن بالا از نظر علمی و تئوریک اصلا مبنا نداره و من در آوردی هستش  اما از نظر واقعیت موجود در سازمان کاملا قابل تایید هست آبدارچی ها اصولا گماشته مدیر هستند  کاملا مشخصه این ترم تئوری مدیریت قراره درس بدم :))) 

 

دلم تنگ شده بود برای اینجا برای نوشتن برای همه دوستانی که اینجا داشتم مخصوصا ام شهراشوووووووووب 

تا حالا به این فکر کردید بدترین موقعیت های متضاد توی زندگیتون چیه که اعصابتون خرد میشه

برای من چایی خور چایی دوست بدترین تضاد اینه که همزمان دلم چایی تازه دم داغ و آب هندونه خنک باهم بخواد 

یعنی الان با یه دستم به دسته قوری گرفتم یه دستم به ظرف آب هندونه  موندم کدومش رو بخورم  هر دوتاشم رو به شدت میخوام  الان دارم فک میکنم اگه چایی بریزم تو آب هندونه و باهم بخورم چی میشه  

هم زمان که دارم به چایی آب هندونه باهم فکر میکنم دارم تحلیل میکنم چرا ظریف تحریم شده  مگه زبان دیپلماسی دنیا رو بلد نبود دو حالت بیشتر نداره یا دنیا زبون نفهم بوده یا او زبان دنیا رو به خوبی بلد نبوده 

 

رفتم کافی میکس بخرم خیلی وقت بود نخریده بودم دوتاش سه و هشتصد به فروشنده میگم چه خبره؟؟ میگه هیچی سلامتی 

میگم خانوم بچه ها خوبند؟میگه آشنایی نده تخفیف نمیدم :))

 

 

از بچگی همینجوری بودم اگر چیزی یا کسی را دوست داشتم دیگر از جانم برایش مایه میگذاشتم اصلا برایم مهم نبود خوب است یا بد است مهم این بود که من دوستش داشتم دلبسته اش بودم 

بد است خیلی بد است  از همه چیزم به خاطر دوست داشتنم میزدم هنوز هم همینطوریم  

نمیدانم شاید هم خوب است اگر چیزی ارزش دوست داشتن داشته باشد........

یکبار کلاس دوم دبستان بودم پدرم بعد از مدت ها ماموریت بودن  آمده بود سوغاتی برایم گل مو آورده بود 

گل موی دوست داشتنی سبز من هم از بچگی عاشق رنگ سبز یک روز توی مدرسه گل مویم را یکی از بچه ها گرفت که ببیند نمیدانم چطور شد که شکست درست چند دقیقه قبل از نماز ظهر بود باید میرفتیم نماز خانه نماز میخواندیم گل موی شکسته مانده بود توی دستم خیلی دوستش داشتم خیلی زیااد از همان دوست داشتن هایی که همه زندگیم شده بود 

رفتم نماز خانه صف اول ایستادم برای نماز گل موی شکسته را گذاشتم توی جا نمازم انگاری خودم شکسته بودم تمام وجودم درد میکرد توی نماز هق هق میکردم صدای زار زدنم به گوش مدیر مدرسه مان  رسید یکهوو بعد از نماز دیدم مدیرمان آمد جلو خم شد گل مو را از توی جانمازم برداشت صدای تلق تلق گل مو توی دستش را میشنیدم من خوش خیال را بگوو تمام نماز را داشتم به چسباندنش فکر میکردم ولی صدای تکه تکه شدن گل مووو توی دست مدیر انگاری همه چیز را از من گرفت 

گذاشت توی جا نمازم و گفت این را همیشه داشته باش تا بدانی هیچ چیزی توی زندگی ارزش این را ندارد که توی نماز برایش گریه کنی و رفت

هنوز صدایش توی گوشم است صدای نمیدانم دلسوزانه اش یا خشنش شاید هم صدای شکسته شدن گل مویم شاید هم صدای شکستن خودم ......

فکر کنم از همان روزها بود که خواستم به هیچ چیز و هیچ کسی دل نبندم هرچیزی که مجبور باشم برای نبودنش توی نماز صدای هق هقم بر صدای اهدنا الصراط المستقیمم غلبه کند 

هر وقت که دیدم دارم دل میبندم فرار کردم آدمیزاد که نمیتواند همه چیزش را برای دوست داشتنش بگذارد و بعد برای نبودنش توی نماز زار بزند ...........


پ ن طوقی پنج شنبه آمد خانه ما نشست روی حیاط دیدم که چشمانش انگاری یک حالی است امروز غروب رفتم کنارش نشستم چشمانش انگاری کامل بسته شده بود حالش ناخوش است نمیدانم چرا اینقدر دلبسته اش شده ام از غروب دارم برای نگه داشتنش بال بال میزنم ....


هنوز هم وقتی دل ببندم از همه چیزم برایش میگذرم.........

هر آن گیاه که بر خاک دمیده ببوی 

اگر که بوی وفا میدهد گیاه من است....



  • س ب و ...

ترسم به عجز حمل نمایند وگرنه من

شرمنده میکنم ز تحمل زمانه را (صائب)


شاد میبینم 

تو و دنیای تو را 

آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی 

من دلم خوش به همین شادی توست (خودم )


طوقی ناخوانده  مهمان امروز صبح حیاط خانه بود 

انگاری خبری آورده بود 

آمده بود تا مرا یاد......

طوقی مهمان

خیلی ناز و دوست داشتنی بود  

یه شماره ای توی مخاطبام هست چهارساله هرکار میکنم پاک نمیشه

سیم کارتمم سوزوندم دوبار گوشی عوض کردم ولی باز این شماره هست

امروز تلگرام و باز کردم نوشته بود همین شماره جوینت تلگرام

نه دیدمش نه میشناسمش نه اصلا میدونم کیه فقط چهار سال پیش سر یه ماجرایی  مجبور شدم یه بار تلفنی باهاش حرف بزنم 

و جالب اینجاست که همون سالها چند روز تلاش کردم برای پیدا کردن تلفنش ولی نشد دقیقا همون موقع که بی خیال پیدا کردن تلفنش شدم خیلی اتفاقی شماره رسید دستم از جایی که اصلا باورم نمیشد


هر دفعه اسمش رو توی مخاطبام میبینم بهم دهن کجی میکنه که تلاش نکن پاکم کنی من همیشه جلو چشمتم تا یادت باشه :.عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم  یعنی چه

پ ن بعد از حرف زدن با این خانوم یه اتفاقی افتاد که همه اون چیزایی که اتفاق افتادنش از نظرم قطعی بود تغییر کرد و شاید کلا مسیر زندگی من تغییر کرد

و چنین است امر پروردگار برگی از شاخه بی اذن او نمی افتد 

  • س ب و ...

اول صبح واتساپ رو باز کردم یکی از دوستام  این آهنگ رو برام فرستاده بود تا الان ده بار گوش دادم فک کنم عصر دیگه حالم از این آهنگ بد بشه ولی فعلا تا مغزم پس نزده گوش میدم:))))

 

 

این شعر قیصر رو هم چند وقت پیش خوندم خیلی دوست داشتم 

نه ! 
کاری به کار عشق ندارم 
من هیچ چیز و هیچ کسی را 
دیگر 
در این زمانه دوست ندارم 
انگار                
این روزگار چشم ندارد من و تو را 
یک روز
 خوشحال و بی ملال ببیند 
زیرا هر چیز و هر کسی را 
که دوستر بداری 
حتی اگر یک نخ سیگار
 یا زهر مار باشد 
از تو دریغ می کند... 
پس 
من با همه وجودم خود را زدم به مردن 
تا روزگار، دیگر 
کاری به من نداشته باشد 
این شعر تازه را هم
نا گفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که ... 
کاری به کار عشق ندارم !

 

  • س ب و ...

سخنرانی، کتاب، جلسات مختلف هی میریم میخونیم ذهنمون شده انباری از کلمات و جملات اخلاقی  

توی موقعی که همه چیز سر جاشه نه کسی عصبانیت میکنه نه از چیزی ناراحتی نه کمبودی داری روال عادی زندگیت خوبم به کار میبندی خوش اخلاقی، سعه صدر داری  حرفای قشنگ میزنی 

اما هنر اینه که توی اوج سختی این ها رو به کار ببندی 

چند سال پیش  یه دوست قدیمی رو دیدم از زندگیش برام گفت از سختیایی که بعد از ازدواج براش به وجود اومده با تمام توسل و توکل و به قول خودش در نظر گرفتن معیارهای اصلی برای زندگی ولی بعد از زندگی با یک همسری مواجه میشه  که هیچ وجهه مشترکی باهم ندارند و سختیایی که من داشتم شاخ در میاوردم چه جوری سه ساال تحمل کرده این زندگی رو 

خیلی راحت بهش گفتم عقل حکم میکنه طلاق بگیری گفت واسه چی این رو میگی گفتم واسه اینکه راحت بشی از شر این زندگی گفت من این همه سال خودسازی نکردم که با یه سختی کنار بکشم من تصمیم گرفتم با به کار گرفتن همه اون چیزایی که توی این همه سال شاگردی و رفت و آمدم با اساتید اخلاق این زندگی رو نگه دارم بهش گفتم خیلی غیر قابل تحمله گفت تو چه میدونی من تو این سه سال چه تغیراتی ایجاد کردم و همسرم رو از کجا به کجا رسوندم اگه بهت بگم اولش چی بود و الان چی شده....


یکی دو سال گذشت دیدمش میخواست طلاق بگیره گفتم من بهت دو سه سااال پیش گفتم طلاق بگیر الان به حرف من رسیدی گفت اگر اون موقع طلاق میگرفتم با خودم میگفتم هیچ تلاشی نکردم برای ساختن این زندگی احساس بیهودگی میکردم ولی الان حداقل میدونم در حد توانم برای ساختن زندگیم تلاش کردم  و خودمم هم کلی ساخته شدم در این مسیر 

شاید سر انجام این زندگی طلاق شد شاید رویاییش این بود که همسرش کلی تغییر بکنه بعد همه چیز گل و بلبل بشه و رفیق ما خوشحال از نتیجه تلاشی که کرده و زندگی که داره 

ولی خیلی وقتا تغییر خیلی از چیزا خارج از حد توان ماست اما مهم اون تلاش و به کاربستن توانایی و دانسته هامون برای تغییر و اینکه زود میدون رو خالی نکنیم 

همیشه اون جملش که بهم گفت به نظرت برا چی این همه کتاب میخونیم جلسه میریم سخنرانی گوش میکنیم برا این نیست که با اینا زندگی خوب داشته باشیم برا اینه که با به کار بستن اینا بتونیم زندگی خوب بسازیم 

خیلی سخته توی مواقع ناراحتی و عصبانیت جوری رفتار کنی که بعدش مجبور به عذر و بهانه آوردن نباشی 

  • س ب و ...

 

نیمه های شب بود که رسیدیم نجف شلوغی مسیر ما را با چند ساعت تاخیر به شهر خانه پدری رساند محل اسکان توی نجف زیر زمین صحن حضرت زهرا بود دو سال پیش صحن حضرت زهرا اینقدر گسترش پیدا نکرده بود قسمت بیرونی صحن دو سه طبقه بود که محل اسکان زائر ها شده بود دانشجویی کل کشور زیر زمین صحن اسکان داشتند ما که با اتوبوس آمده بودیم له و لَورده بودیم بیش از سی ساعت توی اتوبوس بودن یک روز پشت مرز ماندن بچه های دانشگاه های تهران با هوا پیما آمده بودند خیلی شیک و مجلسی به محض رسیدن و مستقر شدن رفتند برای زیارت و ما ها عین جنازه افتاده بودیم توانایی حرکت نداشتیم قرار زیارت اولمان با مسئول کاروان ساعت هفت و هشت صبح بود بعد از  صبحانه  به نجف که رسیدیم مسئول کاروان گفت از اینجا که نجف است تا روز آخر  شام و ناهار و صبحانه با خودتان است همه جا همه چیز پیدا میشود فقط مواظب خوردن هایتان باشید تا مریض نشوید صبح بعد از نماز من و فائزه خوابمان نمیبرد فائزه بار دومش بود که پیاده روی میامد به خاطر دوستان قدیمی مشترکی که توی مسیر کشف کردیم صمیمی شده بودیم.  فائزه تا آخر سفرمان یک بار هم به زیارت حرم ها نیامد نه در نجف به داخل حرم آمد فقط هر دفعه از همان بیرون سلام میداد نه توی کربلا از موکب بیرون آمد دلیلش را اول نمیدانستم اما در طول سفر کشف کردم که چرا ؟؟؟ و چه قراری با دلش گذاشته است  هنوز هم هرچه فکر میکنم  نمیدانم  چطوری دلش آمد حسرت دیدن حرم ها را به دل خودش بگذارد.

دلمان نیامد صبح زود را توی محل اسکان بخوایم رفتیم بیرون  دقیقا رو به روی گنید ایستادیم صبح دیدارمان با  باران قشنگی شروع شد دانه های باران انگاری خیسی عرق شرمی بود که از لطف پدر بر سر رویمان میبارید باران نجف انگار آمده بود تا روز اول دیدارمان تمام گرد و غبار دنیای قبل از نجف را از سر رویمان بشورد.

همین تکه فیلم برایم کلی خاطره دارد از صبح بارانی توی باران هی راه میرفتیم دلمان نمیامد حتی پلک بزنیم مژه بر هم نزنم تا نرود از دستم / لطف دیدار تو قدر مژه بر هم زدنی 

 


عکسی که دوستش دارم

تا طلوع آفتاب همینجوری زیر باران ایستادیم و هی نگاه کردیم هوا که روشن شد بساط چایی و صبحانه اطراف حرم به پا شد صف های زائرها گوشه گوشه عدسی، سوپ، چایی، شیر داغ همه هم ایرانی انگار نه انگار که اینجا عراق بود و نجف.  آب داخل محل اسکان به خاطر شلوغی و هجوم جمعیت قطع شده بود  از آنجا زدیم بیرون تا یه جایی را پیدا کنم که آب داشته باشد یکی از خادم هایی که صبح داشت اطراف حرم را جارو میزد دیدیم  گفتم ببخشید آب قطع شده کجا دیگه میتونیم بریم که سرویس بهداشتی و آب داشته باشه خادم هم گفت یکم به سمت حرم که جلو برید دست چپ راه افتادیم که بریم به سمت آدرس من و فائزه یک لحظه مکث گردیم هر دوتامون زدیم زیر خنده برگشتیم به خادم نگاه کردیم اصلا یادمان نبود که اینجا عراق هست و عربی لازمیم برای ادرس ولی انگاری خیلی هم عربی لازم نبودیم خادم بچه ایران خودمان بود یکی از شیرینی های همه مسیر همین قاطی شدن عربی و فارسی بود هم برای ما که میخواستیم عربی حرف بزنیم هم برای عرب ها که میخواستند فارسی حرف بزنند .

از زیارت اول اصلا هیچ چیز یادم نیست فقط میدانم هرچه به فائزه اصرار کردم که بیا برویم گفت من از همین بیرون سلام میدهم دقیقا کل دو روزی که توی نجف بودیم را از  همین نقطه ای که فیلم گرفته ایم ایستاد و گنبد را نگاه کرد.

اما من که دلم نمیامد چشمم دیدن ایوان نجف را نیاز داشت گوشه گوشه های  صحن و سرای نقلی حضرت پدر هیئت هایی بودند که شور گرفته بودند برای خودشان بارانش هم که قطع نمیشد 

از آنجایی که از اینجا به بعد نهار و شام صبحانه با خودمان بود و باید کشف میکردیم برای نهار غذای حضرتی کشف کردیم یعنی هر دو روز از این کشف مسرت بخش بهره بردیم  و از بعد از نماز ظهر کارمان توی صف ایستادن بود . قرارمان به دو روز ماندن توی نجف بود صبح روز سوم بعد از نماز صبح باید از وادی السلام پیاده حرکت میکردیم هم شوق مسیر را داشتیم هم غم جدایی از نجف به قول رفیقمان انگاری اول نجف بود و بعد زمین از صدقه سری نجف به وجود آمد انگاری دو روز را گذاشته بودند روی دور تندش شاید به ساعت هم برایمان نمیکشید و داشت تمام میشد پرسه زدن ها دور اطراف هی روبه روی ضریح ایستادن هی امین الله خواندن 

سلام میدادم به سمت خارج شدن حرکت میکردم میانه راه دلم نمیامد بر میگشتم و دوباره به بهانه دعاهای نخوانده  رو به ایوان طلا می ایستادم 

صبح های زود حرم پدر را فقط باید تجربه کرد آن هم با بوی نم باران......

شب آخر را گفتند زود بخوابید که صبح بعد از نماز باید حرکت کنیم همه اولش سر شب آمدیم محل اسکانمان ساعت به ده شب نکشیده بود که من و یکی دو تا دیگه از بچه ها دلمان نیامد بخوابیم دوباره رفتیم به سمت حرم فکر میکردیم همه بچه ها خوابیده اند اما انگاری آن شب هیچ کدام از بچه ها خوابشان نبرده بود همه مثلا یواشکی امده بودند که بقیه نفهمند و همه همدیگر را توی حرم دیدیم کسی هم به روی خودش نیاورد که قرار بوده شب را بخوابیم 

نه دلم نماز میخواست نه دعا فقط میخواستم نگاه کنم و چشم و دل سیر از آنجا حرکت کنم رفتم روبه روی ایوان نجف نشستم و آرام آرام و فقط نگاه کردم و چه لذتی بالا تر از دیدن.  بزرگی میگفت وقتی به ستون های ایوان طلا نگاه میکنی بدان که  شرق و غرب عالم در حد فاصل این دو ستون خلاصه شده است.........

دلمان نمی آمد وداع کنیم  هی میخواستیم زمان کش بیاید و آن شب چند سال طول بکشد شوق مسیر هم اما داشت توی دلمان ول وله میکرد 

صبح که شد آخرین بار به سمت حرم سلام دادیم و پدر راهیمان کرد به  دیدار فرزند با کبوتر هایی که بالای سرمان هی پرواز میکردند و اما شروع مسیر

از حرم مولا از وادی السلام بود چه میدانستم که قرار است چه بلایی توی راه بر سر دلمان بیاید................ و خاطره های مسیر عاشقی است که تازه شروع میشود......................

نجف

نجف 

شروع حرکت

 

 

 

 

  • س ب و ...

شاید آنقدر که ما فکر میکردیم پیچیده نبود 

سخت میکنیم

سخت

سخت که میشود که دیگر توانی نمیماند 


لنگ پیچیدگیست فعل شدن

ساده باش اتفاق می افتی

سیدتقی سیدی

...............................................

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای " از تو پریدن " گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی 
وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت 
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!! 

گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی 
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟ 

مهدی فرجی


پ ن :با رفتنت به روی دلم خط گذاشتی 

میخندم از نبودن تو ..............

  • س ب و ...

ما طبیعی ها باید همیشه توضیح بدهیم 

باید توضیح بدهیم که چرا برنج هایمان عین محسن چهارشانه و قد کشیده نیست

یا چرا میوه هایمان یک شکل و یک اندازه نیست و گاهی هم حتی لک زده است

همین چند شب پیش شربت آلبالو آوردم برای یک نفر آوردم به رنگش ایراد گرفت و من باید توضیح میدادم که این شربت بازاری نیست خودمان درست کرده ایم 

یا مثلا چرا رب گوجه هایمان رنگ  غذا را قرمز قرمز نمیکند 

یا چرا چایی هایمان دیر دم میکشد و کم رنگ است

چرا روغن هایمان کمی طعم و بوی متفاوت دارد 

باید حتما توضیح بدیهم که این هندوانه از آن پیرمردی گرفته ایم که خودش توی زمینش کاشته  سم خورده نیست گلخانه ای نیست حتی اصلاح شده هم نیست برای همین رنگ قرمز قرمز ندارد  و طعمش هم متفاوت است 

بعضی ها اصلا دنیای طبیعی را فراموش کرده اند آنقدر به رنگ لعاب دنیای غیر طبیعی دچار شده اند که طبیعی بودن را غیر طبیعی میدانند

حالا اینها که اصلا مهم نیست بدترین قسمتش اینجاست که ما طبیعی ها باید یک روز خودمان را توضیح بدهیم 

دارم به روزهایی فکر میکنم که ما طبیعی ها باید برای بچه هایمان  توضیح بدهیم که چرا بینی هایمان کشیده و تراشیده و موزون نیست یا چرا همه ما ها گونه هایمان برجسته و قرمزی نیست چرا صورتمان عین آینه صاف صاف نیست  چرا لبهایمان یک روز بزرگ و یک روز کوچک نیست و هزاران چرای دیگر

ما طبیعی ها روزهای سختی را پیش رو داریم 

 پ ن: جمعیت زیادی روی پله برقی بود گیر کرده بودم بین دوتا خانم غیر طبیعی  که داشتند از عمل های جراحیشان میگفتند یکیشان گفت دکترم گفته حداقل تا یکسال دیگه هیچ عملی رو صورتت نباید انجام بدی تا الان ده تا عمل انجام دادم بینی و فکم خیلی خوب شده ولی گونم اونی که میخواستم نشده و من چنان از کلمه ده تا عمل فکم به روی زمین افتاد همینجور برگشتم و ناخودآگاه چند دقیقه به صورت طرف خیره شدم اونقدر حجم تعجبم زیاد بود که طرف برگشت بهم گفت خانم چیزی شده رفتم بهش بگم نه فقط میخواستم ببینم الان با ده تا عمل دقیقا شبیه چه موجودی شدی مگه آدم چشه که اینجور با خودتون میکنید والااااااا

 

گویند مردی از پیش شتر مست بگریخت و به ضرورت،خویشتن را در چاهی انداخت و دست در دو شاخ (شاخه) زد که بر بالای آن روییده بود و پاهایش بر جایی قرار گرفت.

در این میان بهتر نگریست ؛ هر دوپای بر سر چهار مار بود که سر از سوراخ بیرون گذاشته بودند.نظر به  قعر چاه افکند اژدهایی سهمگین دید دهان گشوده و افتادن او را انتظار می کشید.به سر چاه توجه کرد،موشان سیاه و سپید بیخ آن شاخه ها را دایم و بی فتور(بی وقفه)  می بریدند.

نزدیک خود کندویی و قدری شهد یافت،کمی از آن به لب برد،آن چنان به حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نیندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت به حرکت آیند و موشان در بریدن شاخه ها جهد بلیغ می نمودند و البته فتوری بدان راه نمی یافت.

و چندان که شاخه بگسست ، در کام ِ اژدها افتاد و آن لذت حقیر به او چنین غفلتی راه داد و حجابی تاریک برابر نور عقل او قرار داد تا موشان از بریدن شاخه ها فارغ شدند و بیچاره ِ حریص در دهان اژدها افتاد.

پ ن : سال کنکور بودم خیلی شلوغ بودم یه روز معلم ادبیاتمون کشیدم کنار گفت تو چرا اینقدر شلوغی نمیشینی درس بخونی حیفت نمیاد تواناییش رو داری ولی همش دنبال بازی گوشی هستی  منم وسط نصیحتش گفتم میشه به مدیر بگید یه اردووو ببرتمون فقط امسال دیگه باهمیم هیچ وقت صدا قهقهه خندش رو یادم نمیره هرجا که هست خدا حفظش کنه گفت میدونی این حرفت من رو یاد این حکایت انداخت همین حکایت بالا ..

گفت میدونی موش سیاه و سفید روز و شب که داره میره اژدها مرگه اون عسلم لذت آنی هست تا چشم به هم بزنی تموم شده.....

این حکایت انگاری تا ابد نقش بست توی ذهن من و خیلی جاها حس میکنم انگاری از اژدهای پایین چاه غافل شدم..........


چه کسی میدانست که ما بعد از خدا حافظی به چه چیز مبتلا میشویم...............


همیشه میگفت من شوهر کچل نمیخوام اینقدر که رو این کچلی حساس بود رو هیچی حساس نبود حتی گاهی میگفت موندم خانم شهید چمران چه جوری نفهمیده شهید چمران مو نداره میگفتم ببین اینقدر خصوصیات اخلاقی والایی داشته که اون خصوصیات اصلا مجالی برا دیدن ظاهر نذاشته میخندید و قبول نمیکرد میگفت ببین کچلی یه عارضه ای هستش که محاله آدم نبینه  بچه ها هم که میدونستند اینقدر حساسه هرچی مورد کچل بود براش میفرستادند اینم داد و بیداد که شماها میدونید من از کچل بدم میاد اذیتم میکنید حتی اینقدر حساس بود که میگفت این مورد درسته الان مو داره ولی مشخصه چند سال آینده کچل میشه یه روز دیدمش عاشق شده بود شدید یکی رو میخواست گفتم خب حالا قیافش چه جوریه مو داره یا نه گفت آره مو داره ایناها عکسش شاید باورتون نشه ولی طرف کچل بود  گفتم عاقا این کچله و خندیدم بهش برخورد گفت این کچل نیست فقط یه ذره موهاش کمه ما نفهمیدیم چی شد ولی هنوزم میگه که کچل نیست فقط یه ذره موهاش کمه که اینم من دیگه مشکلی ندارم........


اون هفته یکی رو دیدم خیلی هم سن و سالی نداشت شاید پنجاه بچه هاش زیر بغلش رو میگرفتند رو ویلچرش میگذاشتند برا حرکت میخواست بره حج میگفت نمیدونم چه جوری از پله هوا پیما بالا پایین برم اونجا باید یکی باشه کمکم کنه گفتم ای بابا این بنده خدا که هنوز سنی نداره چرا اینقدر داغون شده یه بنده خدایی کنارم نشسته بود گفت پونزده شونزده سال پیش همین خانوم با مامان بزرگ من رفتن سوریه مامان بزرگم وقتی برگشت خیلی ناراحت بود دلش گرفته بود گفتم چی شده گفت نمیتونستم از پله های هوا پیما بیام پاییین پا درد بودم ایستاده بودن پایین بهم میخندیدن هیچ کدومشون کمکم نکردن نزدیک بود زمین بخورم خیلی خجالت کشدیم ...........

  

از دبستان تا سوم راهنمایی باهم دوست بودن اصلا دنیاشون یکی بود وقتی میخواستن برن دبیرستان مامان یکیشون برگشت گفت مامان شما درس خونی با فلانی باهم دوستید درس نمیخونه تازه اون میخواد بره مدرسه عادی تو باید بری غیرانتفاعی میخوام پزشک بشی دیگه باهاش ارتباط نداشته باش به خاطر آیندت از این جدا بشو الان همونی که مدرسه عادی خوند پزشکه اون بنده خدا بچش سه بار کنکور داد آخرش پیام نور دو تا خیابون اون طرف تر مدرسش قبول شد.........

راستی طرح تابستانه تخفیف کتاب هستش اگه اهل کتاب خریدن هستید فرصت خوبی هست من امشب نزدیک دویست تومن کتاب خریدم 

عاقا دم مغازه که میرید وقتی مغازه دار میگه قیمت مقطوع هستش راه نداره یا نخرید یا چونه نزنید یه ساعت پشت سرش ایستادم تو صف که پونصد تومن تخفیف بگیره خب اگه میخواست تخفیف بده میداد واقعیتش از زیادی چونه زدن بدم میاد در حد یه درخواست برا تخفیف اگه قبول کرد کرد نکرد یا نمیخرم یا با همون قیمت میخرم 


صبح روز حرکت رسید دلهره ای همراه با شوقی عجیب و غریب  از دانشگاه به طرف اهواز حرکت کردیم قرار بود اول برویم پادگان شهید عاصی زاده آخرین باری که به این پادگان آمده بودم هفت هشت سال پیش بود اردوهای جنوب که می آمدیم و چقدر توی این پادگان خاطره داشتم به پادگان که رسیدیم یکهو آقای علوی که با خانمش باهم به عنوان همراه اومده بودند پیشنهاد داد که کوله هاتون رو بردارید از سر تا ته پادگان رو پیاده برید ببینید چقدر تحمل دارید من که کلا سبک بار سفر میکنم و در حالت عادی هم فقط وسایل ضروری رو بر میدارم به جز یه چادر اضافه که برداشته بودم اون هم دیدم از اونجا که وسواسی نیستم اصلا بهتره زمین بگذارم و با یه چادربه سر ببرم و یک مقداری خوراکی خشکبار که همون شب توی پادگان شب نشینی گرفتیم هرکی هرچی داشت آورد وسط خوردیم هنوز باورم نمیشد که میروم  فردا صبحش به سمت چزابه رفتیم و قول داده بودند غروب از مرز چزابه عبور کنیم تا غروب هیچ خبری از عبور نشد گروه گروه مسافرها میامدند یک عده سریع حرکت میکردند و میرفتند عده ای هم برایشان عادی بود دو سه روز پشت مرز ماندن خیلی راحت میرفتند طرف آشپز خانه مرز و شروع میکردند به کمک کردن ما ولی استرس داشتیم که چرا  رد نمیشویم هی به مسئول اتوبوس گیر میدادیم به جز چند نفر تقریبا همه پیاده روی بار اولمان بود شب که شد فهمیدیم امشب را باید همینجا بخوابیم و چقدر سخت است چشم انتظاری هی دلهره داری که نکند نروی نکند مشکلی پیش بیاید دلت تاپ تاپ توی سینه میزند و باید صبر کنی اصلا سفر کربلا بی صبر معنی ندارد آنجا باید هی دلت بلرزد و هی صبر کنی توی کربلا باید گم بشوی باید بترسی باید پاهایت تاول بزند باید برای رسیدن به سرچشمه تشنه تشنه بشوی
شب را پشت مرز بودیم شلوغ شلوغ بود یک عده دخترها ختم صلوات گرفته بودند  انگاری به  همسفرهایشان که افغانی بودند اجازه خروج نداده بودند و آنها پشت مرز مانده بودند یک عده هم انگاری یکی کلاه سرشان گذاشته بود و پولشان را گرفته بود و ویزای تقلبی بهشان داده بود یکی از زن ها زار زار گریه میکرد که بار اولش است کل پس اندازش را داده است تا به این سفر بیاید حالا ویزایش تقلبی است دلم نمیخواهد به این فکر کنم که چرا چنین اجتماع بزرگی که میتواند زمینه ساز ظهور برگی جدید از تاریخ تشیع باشد با چنین مشکلاتی مواجه میشود اصلا به من چه که دولت....بی خیال من دلم میخواهد هرچه زود تر از مرز رد بشویم فردا صبح که شد گفتند تا یازده حرکت میکنید دوازده ظهر بود که حرکت کردیم 

چند کیلومتر که از مرز ایران دور میشدی موکب ها شروع میشد عرب هایی که با لباس های بلند عربیشان کنار خیابان ایستاده بودند و با اشاره دست پیاده و سواره را به طرف خانه های خودشان دعوت میکردند چادر هایی که گوشه کنار زده شده بود گروه گروه کاروان هایی که یا در حال حرکت بودند یا ایستاده بودند کنار موکب ها خود عراقی ها اما انگاری فقط نجف تا کربلا را پیاده نمیرفتند از همین شهرهای کناری دسته دسته زن و مرد و کوچک و بزرگ پیاده میرفتند.

برای نماز و نهار را توی یکی از همین موکب های توی مسیر  توقف کردیم و شب میرسیدیم نجف میخواستیم تا نماز مغرب نجف باشیم اما توی مسیر معطل شدیم مسیر شلوغ بود گاهی توقف های یک ساعته داشتیم 

برای نماز مغرب  کنار خانه یکی از عربها نماز را که خواندیم قرار بود سریع حرکت کنیم و شام را توی مسیر بخوریم توقف نداشته باشیم اما صاحب خانه به دست و پایمان افتاد از بچه های کوچکش گرفته بود که التماس میکردند شام بمانیم تا خود مرد عرب با آن قد و بالای بلندش که گریه میکرد و میخواست رویش را زمین نزنیم خاله خانواده انگاری عروس ایران بود یکی از بچه ها فارسی بلد بود آمد کنار مان ایستاد و گفت ما به خاطر زائرهای امام حسین گوسفندهایمان را قربانی کرده ایم شام را کنار ما بمانید و صورت و دستمان را میبوسید ماندیم همانجا نان داغ تازه و جگر طعم و بوی خوبی که حالمان را بعد از استرس های پشت مرز عوض کرد اینجا بود که باورم شد راستی راستی من آمده ام بعد از این همه سال چشم انتظاری اما دلمان بی تاب نجف بود چشم انتظار رسیدن



همین دختر کوچولوی عکس بود که فارسی صحبت میکرد و التماسمان میکرد برای ماندن و نان داغی که همان لحظه درست میکردند و به زائر ها میدادند

بعد از شام دوباره حرکت کردیم امااااااا نیمه های شب بود که به نجف رسیدیم و انگار همه چیز از همینجا شروع میشود به نجف که میرسی  اول با شراب انگور های ضریح پدر  بی خود از دنیا میشوی نجف و باران هایش بماند برای بعد......


پ ن بعد از نزدیک یکسال خیلی چیزها را فراموش کرده ام زمان ها را مخصوصا 


هلیا هیچ چیز تمام نشده بود. 
هیچ پایانی به راستی پایان نیست. 
در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است. 
چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟


یاد تو هر لحظه با من است اما یاد انسان را بیمار می کند.


آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست.



هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است.

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است.

ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم.

ترس، سوغات آشنایی هاست.



بار دیگر شهری که دوست میداشتم (نادر ابراهیمی )
 
چقدر من این کتاب را دوست دارم همچنان که آتش بدون دودش را بی نهایت دوست دارم  

خاصیت بعضی از کتاب ها اینه که هر دفعه دلت میگیره و  ورق میزنی و جملات تکراریشون رو میخونی باز برات جذابیت داره  حسی که  همیشه با کتاب های نادر ابراهیمی تجربه  کرده ام 
  • س ب و ...

من کوروکی اتفاقی که افتاده رو دقیق مینویسم شما بگید  چی شده 

خواهرم از من طلب داشت جمعه اومدم از طریق گوشی پول رو کارت به کارت کنم یعنی کارتم رو از توکیفم در آوردم شمارش رو زدم همه این حرکات رو انجام دادم و نوشت عملیات نا موفق منم به خواهرم گفتم الان میرم دم عابر پول از عابر میگیرم میام سوئیچ ماشین رو برداشتم کارتم هنوز تو دستم بود رفتم دم عابر بانک کارت رو داخل دستگاه گذاشتم رمز رو زدم تا اومدم پول بگیرم نوشت کارت شما به دلایل امنیتی توقیف شد خب تا اینجا هیچ مشکلی وجود نداره 

چون خارج از شهر بودیم و جمعه بود و تا هفته آینده دیگه بر نمیگشتیم اینجا گفتم در طول هفته میرم یه کارت جدید میگیرم  دیروز داشتم تو کیفم میگشتم دیدم کارتم تو کیفمه یعنی کارتی که مطمئنم جمعه عابر بانک خورد دیروز از تو کیفم بیرون اومد من تازه تصمیم داشتم امروز برم کارت جدید بگیرم ولی کارتم سر جاش بود غیر از این، دوتا دیگه عابر داشتم گفتم شاید یکی از اون دوتا رو دستگاه خورده و حواسم نبوده ولی اون دوتاهم سرجاش بود و از همه اعضای خانواده هم تک تک سوال کردم گفتم شاید در اثر حواس پرتی کارت اونا رو اشتباه برداشتم حواسم نبوده ولی همه کارتاشون رو داشتند 

حتی یه لحظه گفتم شاید به جای عابر بانک کارت دانشجوییم رو به دستگاه دادم حتی کارت خط واحدمم رو بررسی کردم همه چیز سر جاشه 

حالا شما بگید جمعه عابر بانک چه کارتی رو از من خورده؟؟؟؟ واقعا ذهنم درگیره من چی رو به خورد دستگاه دادم 😂😂😂 

هرچی کارت و عابر دارم سر جاشه 

  • س ب و ...

گاهی وقتا بعضی از آدما یه سری از واقعیتای زندگی رو بهت میگن ولی تو حاضر نیستی قبول کنی چون اگر اون واقعیت ها رو قبول کنی مجبوری پیش فرض های خودت رو به هم بزنی ولی توی دلت مطمئنی که حرفشون درسته  

این نوع لجبازی در مقابل پذیرش واقعیت ها میتونه مسیر زندگی آدم رو عوض و توی یه مرحله ای وقتی جوونی و دورانی که میتونی خیلی از کارها رو بکنی گذشت تازه میفهمی که اون واقعیت هایی که ازش فرار میکردی رو اگه پذیرفته بودی شاید اولش با دلت هماهنگ نبود اما چقدر مسیر زندگیت بهتر رقم میخورد


اما از اون ور سکه هم هست اگر که پا به دلت ندی و بخوای فقط بر اساس منطق و واقعیت ها عمل کنی وقتی یه دوره ای از زندگیت گذشت حسرت میخوری که هیچ وقت به خاطر دل خودت عمل نکردی همش از خیلی چیزایی که دوست داشتی گذشتی و حسرت میخوری که کاش به دلت عمل کرده بودی حتی اگه شکست میخوردی در عوضش هیچ وقت گوشه دلت حسرت نبود 


چقدر خوبه صبح از خواب پا میشی ببینی پول اومده به حسابت حتی اگه وام باشه به قول فروغ،  من به پرداخت دیگر نیندیشم که همین پول داشتن زیباست

به پیراهنی فکر میکنم /که مرگ من در آن اتفاق میفتد

نکته تا حالا به این فک کردید توی کدوم روز هفته توی چه ساعتی قراره بمیرید به نظرتون آدما نسبت به روز ساعت مرگشون احساس خاصی دارند یعنی ناخود آگاه همیشه توی اون لحظه یه حس خاصی داشته باشند که علتش رو ندونند


بی خبری هم بد دردیه

 



  • س ب و ...



دلم حرم میخواهد 

خدا نخواست که من اهل ناکجا باشم

اجازه داد فقط اهلی شما باشم



سر در گُمیم داده گره در گره انبوه 

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد


دلم برای تو تنگ است ضامن آهووو

  • س ب و ...
ابوی گرامی فرمودند که چرا همش من برم نون بگیرم حال ندارم منم پیشنهاد دادم که باشه من میرم نون میگیرم امشب شما املت درست کن برگشتم شام بخوریم گفت واقعا میری نون بگیری گفتم آره به شرطی که درست کردن شام باشما گفت باشه تا بری بگیری و برگردی من املت درست کردم مامانمم گفته بود من شام نمیخورم هیچی هم درست نمیکنم من رفتم نون گرفتم رسیدم خونه دیدم  املت آمادست آقا چشمتون روز بعد نبینه اولین لقمه که خوردم اینقدر بد مزه بود نمیدونم چی چی بهش زده بود یک بوی بدی میداد من یه لقمه هم نخوردم نشستم عقب حضرتش تا تهش خوردند به رو خودشونم نیاوردند که من از راه رسیدم گشنمه بهش میگم خدایی چیکارش کردین اینقدر بد مزست میگه راستش دیدم دوتا دونه تخم مرغ بیشتر نیست گوجه هم کمه  اگه خوشمزه درست کنم میای میشینی میخوری خودم سیر نمیشم نمک بهش نزدم که مزه نداشته باشه روغن شتر مرغم ریختم توش میدونستم از بوش بدت میاد که نتونی بخوری........ 
من اینجور مواقع هیچ حرفی ندارم برای زدن جز سکووووت
 

اول نوشت:گوشی ال جی دوست داشتنیم که به سرقت رفت تمام خاطرات پیاده روی اربعین پارسال هم به سرقت رفت هنوز وقتی یادم میاید آه از نهادم بلند میشود از امروز تقریبا صد روز تا اربعین مانده است تصمیم گرفته ام هر پنج شنبه هر چقدر که یادم مانده است از آن روزها از اول اولش که چطور شد راهی شدم بنویسم حوصله تان کشید بخوانید نکشید نخوانید دلی مینویسم ذره ذره هرچیزی که به یادم مانده

و اما اولش چگونه عاشق شدیم:اولین باری که برای کربلا رفتن اقدام کردم یازده سال پیش بود سال هشتاد و هفت دانشجوی سال دومی بودم  تازه عضو کانون بوی بهشت دانشگاه شده بودم فقط چندتا دانشگاه توی کشور این کانون رو داشتند و دانشجویی کربلا میبردند اون هم با چه سختی دو سه دور اول یعنی سالهای هشادو چهار و پنج اصلا دخترا نمیبردند خطر داشت از سال هشتاد و شش یه کاروان نصفه دخترا هم بردن و کم کم راه افتاد که کاروان مستقل دخترا ببرند و منم شدم عضوی از کانون از همون سال هوایی کربلا شدم هربار که  کاروان ها رو  میبستم برای رفتن حسرت میکشیدم که چرا مامانم نمیذاره برم بارها پشت خوابگاه یاس از حسرت نرفتن گریه کردم سال نود و سه طاقتم تاب شد و بدون اینکه به کسی بگم رفتم پاسپورت درست کردم و با دانشگاه امیر کبیر برای پیاده روی اسم نوشتم گفتم هرجوری شده میرم چند روز قبل حرکت تو خونه گفتم من دارم میرم که مامانم طبق معمول که میدونه نقط ضعف من اینه که بگه ازت راضی نیستم اگه بری این رو گفت و منم نرفتم و حسرتش باز به دلم موند سال نود و چهار دوباره همون ماجرا تکرار شد و باز من موندم دیگه سال نود و پنج وقتی اربعین بهم اجازه ندادند برم سر یک ماجرای خیلی اتفاقی گذاشتند کربلای زیارتی رو با نهاد دانشگاه برم این شد اولین کربلام بعد از هشت سال دست و پا زدن برای رفتن ولی دلم اربعین میخواست هر سال نزدیک اربعین که میشد انگاری تو دلم آتیش میگرفت که چرا نمیتونم برم با اینکه میدونستم نمیذارند ولی باز اسم مینوشتم کارای رفتن رو انجام میدادم فقط به عشق اینکه اسمم بین زائرا باشه  چند روز مونده به حرکت میگفتم من دارم میرم مامانم دعوااا که چرا مثل بقیه سرت توی درس و کتابت نیست چرا هر روز میخوای یه جایی بری دانشگاه رفتی یا تور زیارتی یه روز مشهد یه روز جنوب یه روز قم یه روز ساز کربلا..... ولی مگه من راضی میشدم اربعین دیوونم کرده بود پارسال دیگه حالم دست خودم نبود یه حال عجیب و غریبی داشتم  حَتَّی عِیلَ صَبْرِی فَلَمَّا ضَاقَ صَدْرِی  حالی که میدونستم دوای دردش فقط پیاده روی هستش ولی مگه مامان بابام راضی میشدند به رفتنم یک هفته نمیتونستم غذا بخورم من وقتی نمیتونم غذا بخورم یعنی دیگه صبرم تموم شده و همه اعضای بدنم در راه رسیدن به هدفم دارند باهام یاری میکنند تا یکشنبه وقت داشتم که پاسپورتم رو تحویل بدم چهارشنبه حرکت بود هر راهی که میرفتم جلو اجازه نمیدادند میگفتن نه پیاده روی اصلا شب آخر تا صبح گریه کردم میدونستم تنها کسی که میتونه دل مادرم رو آروم کنه داییم هستش که خودشم سالهاست توی کربلا موکب داره و هرسال میره بهش پیام دادم بیا خواهرت رو راضی کن قول داد راضی کنه ولی نکرد یعنی اصلا اینقدر سرش شلوغ شد که یادش رفت از این داییم که نا امید شدم رفتم سراغ اون داییم همون داییم که توی عراق شهید شد مامانم یه دونه لباس از داییم داره که قبل شهادت تنش بوده اون رو برداشتم و شروع کردم به توسل حضرت رقیه تصور اینکه فردا صبح بهم بگن نه دیوونم میکرد تا صبح نخوابیدم مثل آدمی که میدونست آخرین فرصتشه و باید همه همتش رو بگذاره صبح سر صبحونه از چشمای پف کردم مشخص بود که گریه کردم قران رو باز کردم اون آیه ای اومد که به موسی میگه عصات رو بنداز و نترس و لاتخف دلم آروم شد که یکبار دیگه بگم وقتی به بابام گفتم تا امروز فقط وقت داره در کمال ناباوری گفت پاسپورتت رو بردار بریم دانشگاه برای ثبت نام باید تعهد محضری از رضایت بابام میبردم من که تا اون روز سر خود همه جا رفته بودم حالا زورم میومد تعهد محضری ببرم هرکار کردم نشد از زیرش در برم وقتی رفتیم محضر برای تعهد بابام شروع کرد بندهای رضایت نامه رو خوندن رضایت به کشته شدن ناقص شدن و الخ یه نگاهی به برگه کرد و یه نگاهی به من و امضا کرد من یه نفس راحتی کشیدم بعد برگشت به محضر دار گفت یه تعهد محضری هم از دخترم بگیرید محضر دار گفت چه تعهدی گفت تعهد اینکه یا سالم برگرده یا کلا برنگرده یه خنده ای کردیم و من چشم انتظار حرکت.....

  • س ب و ...

سکوت کرده ایم به احترام همه حرف های نگفته ای که مانده است

سکوت کرده ایم شاید میان سکوت ها پیامبری به سخن در بیاید 


پ ن خسته ام شدید سه چهار روز هست هیچ تلفنی جواب ندادم هیچ پیامی هم......

یه دوست جدید پیدا کردم باشگاه سوارکاری داره گفته بیا کلاس سوار  کاری یه جورایی اغفال شدم برم ولی هزینش برام زیاده بعدم حالا برم کلاس سوار کاری اسب از کجا بیارم ولی تصورشم برام هیجان انگیزه اسب سواری قول داده رفاقتانه بابت هزینش باهم کنار بیایم اگه کنار اومد میرم میام از تجربه هاش براتون میگم 

دلم میخواد یه کافی شاپ با اون ویژگی ها و مختصاتی که خودم میخوام داشته باشم از کار اداری متنفرم کاش یه مغازه بود یکی بهم میداد میگفت هر کار دلت میخواد با این مغازه  بکن 

صبح زود این گل و این زنبور رو دیدم 

اصلا روح و حسی صبح زود داره هیچ زمانی از روز دیگه نداره فکر میکنم اونایی که تا لنگ ظهر میخوابند هیچ وقت زیبایی های زندگی رو درک نمیکنند

پدر بزرگم خیلی اهل شعر بود اصلا همین اهل شعر بودن ماها همگی از سمت پدر بزرگم به ما رسیده است همچنان که خطش خیلی بد بود همین بد خط بودن ماها هم از پدر بزرگ به ارث رسیده است و بسیار هم ولخرج و دست و دلباز بود و همین ولخرجی ها و بی حساب و کتاب بودن های خانواده ماها همگی از پدر بزرگ رسیده است هیچ وقت هم در خانه اش را نمیبست همیشه باز بود به شدت هم چایی بود اگر کسی میگفت چایی نمیخورم به فحش هایش مبتلا میشد که تو آدم نیستی که چایی نمیخوری  در اوووج خستگیش وقتی چایی میخور میگفت آخیییییی انگاری پیغمبر از گلویم پایین رفته است بر همین اساس است که ماها همگی چایی خور شدید هستیم  محال بود بروی کنارش بنشینی و برایت شعر نخواند از شعر های چاله میدانی تهران قدیم گرفته تا حافظ و سعدی و مولوی


یک بار به من گفت دختر بیا اینجا بشین ببینم رفتم کنارش نشستم گفت تو که اینقدر مدرسه رفتی و درس خوندی حالا من اون موقع راهنمایی بودم بگوو ببینم این شعر ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد مال کیه؟؟
منم خوشحال از اینکه بلدم میگفتم برا حافظه میگفت تو و حافظ باهم غلط کردی که میگی این شعر برا حافظه من چشام چارتا میشد میگفتم بابایی بخدا این برا حافظه میگفت پاشو برو معلوم نیست تو اون مدرسه چه مزخرفاتی یادتون میدن میگفتم خب شما میگی برا کیه بگوو من بدونم 
بعد شروع میکرد بلند بلند این شعر رو خوندن ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد / دل رمیده ما را انیس و مونس شد/ نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت(به اینجا که میرسید بغض میکرد و میزد زیر گریه بقیش رو نمیخوند ) بعد گوشه لباسش رو بالا میارود صورتش رو پاک میکرد و میگفت دختر این شعر رو حضرت علی سر سفره عقد برا حضرت زهرا خونده در وصف حضرت محمد بعد من یه چند دقیقه هنگ میکردم اصلا نابوووود میشدم بعد ویندوزم که بالا میومد بعد یک هنگ طولانی میگفتم بابایی  آخه  این شعر که فارسی هستش  حضرت علی عربی صحبت میکرده چه جوری این رو خونده بعد اینجا پدر بزرگ ما در کمال مهربانی و عطوفت یک مقداری فحش نثار معلم های مدرسه ما میکرد که این مزخرفات رو توی سر ما کرده بودن 

یکبار تازه که مادر بزرگم فوت کرده بود رفتم کنارش نشستم گفتم چطوری بابایی خوبی گفت خوووووب خووووب بعد یکهوو دوباره گوشه لباسش رو بالا آورد و اشک صورتش رو پاک کرد و گفت هعی ننه بی معرفتتون روزگارم را سیه کردست و میگوید شب است/  آتشی بر جانم افکندست و میگوید تب است

پانوشت طنز گونه : یک بار هم داشت گوشه حوض حیاطشان که شکسته بود درست میکرد یکهوو صدای من زد که دختر بپر توی اتاق آخری ماله را بردار و بیاور واقعیتش من ده دوازده ساله هنوز ماله ندیده بودم هرچه رفتم گشتم نفهمیدم ماله چی هست اومدم و گفتم ماله ندارید با همان لحن چاله میدانبش گفت ماله داریم ولی شما چشمانتان نابینا تشریف دارد و ماله را نمیبینید مادر بزرگم به کمکم آمد و ماله را آورد و به طرز حمایتگونه ای گفت بچه چه میداند که ماله چی چی هست اینجا بود که پدر بزرگم باز کمی معلم های مدرسه و آموزش و پرورش را نوازش زبانی داد که خاک بر سر آن مدرسه ای که به شما یاد نداده ماله چی چی هست 
آنوقت ها به این فکر میکردم اینکه من بدانم ماله چی چی هست به چه دردم میخورد اما حالا که هیئت دولت را میبینم و اینکه مهم ترین وظیفه  در دولت ماله کشی هست  فهمیده ام که قدما چه خوب گفته اند آنچه پیر در خشت خام میبیند جوان در آینه نمیبیند آن روزها اگر ور دست پدر بزرگم ماله کشی یاد گرقته بودم الان من جای عراقچی و نوبخت و حتی ظریف و شاید هم خود روحانی بودم 


  • س ب و ...

عاقا امروز  داشتم توی پست های پیش نویس شده سالها قبلم توی همین وبلاگ میگشتم اون روزا که  هنوز اینستا نرفته بودم یه عالمه پست پیش نویس شده قدیمی دارم برای سالهای نود و چهار و پنج که بعد از ترک وبلاگ هیچ وقت ثبت نشد بین اون پستا این دست نوشتم رو پیدا کردم خیلی خوشم اومد نمیدونم کی این رو نوشتم ولی خب جالب بود برام تصمیم گرفتم امروز انتشارش بدم 



من برایت یک غزل گفتم 

یک غزل ساده 

یک غزل بی ادعا 

یک غزل از جنس شبهای بلند بی تو در آوار سرد آرزو هایم

یک غزل از جنس شبهای بلند قدر گفتم

شب گذشت آن شب که تقدیرم رقم خورد و 

این ملائک با تمام مهربانیشان 

اما نمیدانم چرا 

در کتاب زندگیم 

بی تو بودن را رقم کردند

  • س ب و ...

از بچگیم همیشه دوست داشتم برادر داشته باشم

راستش وقتی میدیدم یکی داداش داره  داداشش بهش زنگ میزنه باهم حرف میزنند حتی باهم دعوا میکنند حسودیم میشد 

خواهر بودن با داشتن برادر تکمیل میشه  اگه صدتا هم خواهر داشته باشی ولی یه برادر نداشته باشی که براش خواهری کنی اون رسالت خواهرانت ناقص میمونه حتی به نظرم معنی برادر هم با وجود خواهر تکمیل میشه 

یه معلم عربی داشتیم میگفت عربا یه ضرب المثلی دارند میگن خواهر بدون برادر عین سرباز بدون سلاح توی میدون جنگه 

گاهی حس میکنم دلم تنگه برای برادری که ندارم برای برادری که نیست 

کربلا که بودم اطراف تله زینبیه  ایستاده بودم به این فکر میکردم خدا بهترین رابطه جهان رو گذاشت برای بزرگترین اتفاقی که میخواست رقم بزنه ماجرای کربلا در بطن یک رابطه خواهرانه و برادرانه ظهور پیدا کرد خواهری که تا آخرین لحظه برای برادر خواهری میکند برادر تکیه گاه است اما خواهر پناه گاه است در کربلا به این فکر میکردم اینجا زینب با تمام خواهرنگیش پناه برادر شد 

حس میکنم  وقتی میانه گودال رسید دلش میخواست چادرش را پناه جسم از هم پاشیده برادر کند 

حتی گاهی فکر میکنم مشهد بدون قم چیزی کم داشت چیزی شبیه پناه چادر یک خواهر


پ ن ببخشید اگه عید بود و اینجوری نوشتم همه اون چیزی که میخواستم رو ننوشتم چون نتونستم حرف دلم رو بزنم 

  • س ب و ...
گاهی وقت ها واقعا نمیفهمی........
من الان تو همون حالت نفهمیدنم


چقدر خوبه آدم دوست خوب داشته باشه از همینجا میخوام علنا از ام شهراشوب تقدیر و تشکر به عمل بیارم به خاطر اینکه دوست خوبی هست با اینکه امشب حالش خوب نبود نشست نق و نوقای من رو گوش کرد تا من حالم خوب بشه


هفته آینده یه قرار مهم گذاشتم  با یه نفر اصفهان امشب دقیقا به تاریخ همون روز قرارم بهم پیشنهاد حضور در یک اردوی دانش اموزی به عنوان کادر آموزشی داده شد دلم میخواد این اردوو رو برم چون نیاز دارم به اینکه برم یه جایی و چند روزی صبح و شب کار کنم موندم قرارم رو چه جوری کنسل کنم یه دوستی که باهاش خیلی راحت نیستم بعد یه ما و نیم تونستیم این تاریخ رو جور کنیم بهش پیام بدم بگم نمیام خیلی بد میشه خیلیییی ولی دلم اون اردو رو میخواد بعد تازه به استاد راهنمامم قول دادم تابستون دو هفته یه بار برم دانشگاه به این یارو تو شهرک عملی تحقیقاتی هم قول دادم فرایند ارزش گذاری برند رو بیرون بیارم و چندتا برند رو ارزش گذاری کنم همه این کارا رو هفته آینده باید برم اصفهان تحویل بدم ولی دلم حضور توی این اردووو رو میخواد واقعا موندم چیکار کنم اگه این اردو رو برم احتمالا باید قید همکاری توی پروژه شهرک رو بزنم ولی دلم اردووو رو میخواد به نظرم آدم باید به حرف دلش گوش کنه منم به حرف دلم گووش میکنم 


برام چند تا داستان کوتاه فرستادند که مثلا داوری کنم از بینش دوتا رو انتخاب کنم به مناسبت جشنواره روز دختر خیلی سخت بود برام قضاوت کردن بین داستانا میترسیدم حقی رو ضایع کنم کلی قواعد گذاشتم که بر چه اساسی داستانا رو انتخاب کنم مبادا بی انصافی بشه
دارم نگاه میکنم این مدت چقدر قضاوتای نا به جایی  کردم چقدر با چیزای سطحی که دیدم حکم کلی دادم 

یه نکته جالبی رو خوندم بگم شاید برا شماهم جالب باشه میگن خدا دوتا فرشته گذاشته رو شونه چپ و راستمون برا اینکه اعمال بد و خوبمون رو بنویسن اونوقت اون فرشته ای که اعمال خوبمون رو مینویسه هر روز عوض میشه هر روز یه فرشته جدید میاد برا نوشتن اعمال خوب ولی اون فرشته ای که اعمال بد رو مینویسه همیشه ثابته دلیلش خیلی باحاله دلیل عوض شدن فرشته های اعمال خوب اینه که روز قیامت یه گروهی از خوبان بیان و شهادت بدن به کارای خوب ما و برای کارای بدمون فقط یک شاهد وجود داشته باشه قطعا شهادت یک گروه از خوبان ارجحیت داره بر شهادت یک نفر
خیلی بهم چسبید این داستان شاید به شماهم بچسبه 

پ ن .......................................چه کسی میدانست 

  • س ب و ...

هرنوبت، فوتوی سه در چهارت را توی کیف پولم میبینند،با سرکوفت و سرزنش،اعصابم را به سیخ می کشند

یا تو خوش قیافه نیستی

یا قاطبه ی این شهر کج سلیقه اند

چشم هایت اما گواهی می دهند دومی به یقین نزدیکتر است!( محسن رضوانی کتاب گچ پژ)


 

  • س ب و ...

 


غروب رفته ام ماه را رصد کنم 

فردا را یوم الشک اعلام میکنم

نمیدانم هنوز به دنیا آمده ام یا نه.........

.

.

.

مگر میشود به دنیایی که تو در آن نیستی من آمده باشم

 

 

این آهنگم تقدیم به شما و به خودم فردا تولدم خب......

 

 

 

  • س ب و ...

مامان من کلا خیلی آدم همسایه داری هستش اصلا عجیب هوای همسایه ها رو داره جوریه که ما یهووو میبینیم بعضی چیزا تو خونه گم شده بعدا کاشف به عمل میاد مامانم داده همسایه همه چی هم قرض میده جار و برقی مخلوط کن اتو و....

یه همسایه داریم افغانی هستن جدید اومدن مامانم گفت غریبن رفت باهاشون صحبت کرد و گفت هرچی خواستید تعارف نکنید بیاید از ما بگیرید

اینا یه روز اومدن گوجه گرفتن گفتیم خب طبیعیه

یه روز دیگه اومدن یخ گرفتن گفتیم خب طبیعیه

یه روز دیگه اومدن گفتن اتو میخوایم دادیم 

دیروز اومدن میگن ببخشید یخچالمون سوخته میشه یخچالتون رو به ما قرض بدید

من عین اسب آبی دهنم باز مونده بود یخخخخخچال قرض بدیم

به مامانم میگم دقیقا چیکار میکنی که ملت میان یخچااااااال قرض میخوان


شما تا حالا شده برید از همسایتون یخچال قرض بخواید 

  • س ب و ...

بعد از چهارده پونزده سال توی خیابان دیدمش نگاهش را دزدید انگاری نمیشناسد یعنی بیشتر نمیخواست که بشناسد شاید بعد از این همه سال هنوز توی سرش جیغ میکشیدم 

شاید هنوز توی ذهنش پایم میان آن تخته لعنتی و ویلچرش گیر کرده است شاید هنوز اشک های من دارد گوله گوله از گونه هایم پایین میاید

نمیدانم اما نگاهش را دزدید

ویلچری بود با یک تصادف از سوم دبستان ویلچری شده بود سوم راهنمایی بودیم زنگ های تفریح باهم میماندیم توی کلاس خجالت میکشیدم از کلاس بیرون بروم  همه میرفتند و من به این فکر میکردم نهایت بی رحمیست که تنها توی کلاس بماند حیاط مدرسه پله داشت و باید چند نفر خودش را با ویلچرش بلند میکردند و از پله ها بالا پاییین میبردند وزنش هم کم نبود برای همین دوست نداشت زنگ های تفریح بیرون برود میماندیم توی کلاس و باهم  حرف میزدیم همین باعث شده بود باهم صمیمی شویم  برادرهایش صبح و ظهر میامدند دنبالش و ویلچرش را بلند میکردند از پله ها بالا و پایین میبردند توی همین رفت و آمدها انگاری بین برادرهایش و چندتا دخترهای مدرسه حرف و خنده ای رد و بدل شده بود که مدیر مدرسه مان آمدن برادرهایش به مدرسه را قدغن کرد ناراحت بود آبدرچی مدرسه گفت اگر یکی از بچه ها باشد هر روز خودم کمکت میکنم برای رفت  و آمد من قول دادم هر روز صبح زودتر از او توی مدرسه باشم با ابدارچی برای رفت و آمد کمکش کنیم بلند کردن ویلچرش کار سختی بود یه تکه تخته پهن و بزرگ پیدا کردیم و گذاشتیم و از روی آن رفت و آمدش راحت شد دیگر لازم نبود ویلچر را بلند کنیم آبدرچی از جلو میکشید و من هم از عقب هل میدادم

یک روز وسط همین هل دادن ها تخته شکست آبدارچی از جلو نگهش داشت پای من میان تخته و ویلچرش گیر کرد از درد جیغ میکشیدم وزن سنگینش مانده بودی روی پای من که وسط تخته شکسته گیر کرده بود نمیدانم بیشتر درد کشیدم یا خجالت کشیدم نمیدانم او  بیشتر خجالت کشید یا درد کشید پایم که از وسط تخته شکسته بیرون آمد نمیتوانستم به خاطر جیغی که کشیده ام به چشمانش نگاه کنم او هم نمیخواست به چشم های من نگاه کند هر دو  از نگاه به هم فرار میکردیم همش با خودم میگفتم دختر نمیمردی اگر جیغ نمیکشیدی حالا چطور میشد، چرا باید اینقدر کم تحمل باشی  هر بار خواستم بگویم که اشک های آن روز از ناراحتی به خاطر جیغی بود که کشیدم نشد هی میخواستم بگویم انقدر ها هم درد نداشت اما نمیشد انگاری جیغ من را هر روز صبح یکی توی سرش میکشید و میامد مدرسه که بعد چند,وقت دوست نداشتن درس را بهانه کرد به خانواده اش گفت من از درس خواندن بدم میاید و دیگر مدرسه نیامد و بعد از آن هیچ وقت هم دیگر را ندیدم 

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم تا همین چند وقت پیش حسابش میکنم نزدیک پونزده سال گذشته است اما نگاهش را دزدید شاید هنوز خجالت میکشید و من هنوز جیغ میکشیدم هیچ وقت فرصت نشد بگویم من هم هنوز خجالت میکشم 


گاهی توی زندگی باید درد کشید اما حرفی نزد دردها که ساکت میشود به خاطر جیغ های بیخودی که کشیده ای خجالت میکشی..............


پ ن : تابه حال به این فکر کردید  اگر مجبور باشی بین کور شدن و کر شدن یکی را انتخاب کنی کدام را انتخاب میکنی ؟؟؟؟


بعدا نوشت:یخ میکنی گاهی فقط دعا میکنی کاش اشتباه کرده باشی گاهی اشتباه کردن چقدر میچسبد 

 


گاهی وقت ها دلتنگ میشوی 

 

دلتنگیی از جنس نمیدانم ها
دلت میخواهد جایی را پیدا کنی 
خلوتی، گوشه ای، حریمی، حرمی، و شاید حتی بیابانی که فقط تو باشی و تو باشی و خدا و خدا و خدا...............
 
پ ن خواستید این صوت را گوش کنید شاید شبیه من دلتان گرفته بود شاید اشک هایتان جاری شد 
این صوت همدم سحر های رمضان امسالم بود
  • س ب و ...

آن که از حقارت زندگی روزمره خود گریخته و به اینجا آمده، می خواهد جلال ابدیت را در زیبایی بارگاهی مجسم ببیند. و به چشم سر ببیند. این را تو بت پرستی بدان. اما با اساطیر چه می کنی؟ مگر نخوانده ای که حتی موسی به میقات رفت تا خدا را لمس کند؟ و به چشم سر ببیند. و دیگر قضایا... و آن وقت تو از او باج هم میگری. از همین مرد بت پرست شیعه یا حنفی یا زیدی یا بهره ای که به زیارت آمده. و مگر تو نکیر و منکر مردمی؟ یا دعوت جدیدی آورده ای؟ قریش که حاجبان آن خانه بودند با سپردن رسم حج به اسلام ایمان آوردند و تو اکنون ریزه خوار نعمت آنانی. و اگر این چاه های نفت ته بکشد، که نردبان صعود تو بود از عربیت چادر نشینی جاهلی، به حکومتی متعصب، نمی بینی که باز محتاج این خلایق حجاجی؟ و ببینم نفت زودتر ته می کشد یا این ادب هرساله حج؟ این ها را حتما می دانی. اما نمی بینی که درین اجتماع هرساله چه نطفه ای نهفته است برای دنیایی بودن. برای حقارت ها را فراموش کردن. و جزء ها را در کل فراموش کردن... (اهه! مثل اینکه دارم «غرب زدگی» را دنبال می کنم!)


پ ن نمیدونم چرا زودتر کتاب خسی در میقات رو نخوندم بعضی از قسمت های کتاب رو دوست داری چندین بار بخونی و چقدر خووب جلال توی دهه چهل ناتوانی سعودی ها رو توی اداره حج به تصویر میکشه قسمت های قشنگش رو میذارم حوصله داشتید بخونید

  • س ب و ...

یک بار قبل تر ها نوشته بودم من از عددهایی که به دو میچسبند واهمه دارم

کمتر از پنج شش روز دیگر آخرین عدد دو ثابت زندگیم تمام میشود 

من هیچ وقت دیگر هجده سالگی را قرار نیست تجربه کنم 

شوق بیست سالگی راهم دیگر نمیکشم عاشق رسیدن به بیست و چهار سالگی هم نمیتوانم باشم

قطعا دلهره بیست و پنج سالگی راهم دیگر ندارم

قرار نیست دیگر به بیست و هفت سالگی برسم و با خودم فکر کنم که چیز دیگری تا سی سالگی نمانده 

تمام این سه دهه ای را که تجربه کردم فقط میتوانم به پستوی ذهنم بسپارم گاهی با خاطره هایش بخندم 

گاهی زنگ بزنم به آدم های بیست و دو سالگیم و هی از آن روزها بگوییم و بخندیم

گاهی گریه کنم

گاهی حسرت اشتباه هایم را بخورم 

اما هر چه که بود گذشت نمیدانم  قرار است با هر عددی که به سه میچسبد در زندگیم چه چیزی را تجربه کنم

برای سی سالگیم حرف ها دارم بماند برای بعد........


پ ن یک بار توی بیست و پنج سالگی آرزو کردم کاش این از این روزهای زندگیم رد میشدم کاش یهو مینوشت پنج سال بعد باورم نمیشه به این زودی رسید به پنج سال بعد......

اولین هدیه تولدم رو گرفتم کتاب جز از کل دومیش یه عطر خیلی خوش بو بود سومیش نمیدونم قراره چی باشه 


می روی دور نرو قبل پشیما شدنت

فکر برگشتن خود باش و زمانی که کم است

قبل رفتن بنشین خاطره ای زنده کنیم

بنشین چای بریزم. بنشین تازه دم است


.سـلامٌ عـلـى رسـائـل لـم تُرسـل خـوفـاً مـن بـرودة الـرد.. .



  • س ب و ...

گه عاشق این پنج و شش گه طالب جان‌های خوش

این سوش کش آن سوش کش چون اشتری گم کرده جا

گاهی چو, چَه کن پست رو مانند قارون سوی گود

گه چون مسیح و کشت نو بالاروان سوی علا

تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهد

شیاد ما شیدا شود یک رنگ چون شمس الضحی

چون ماهیان بحرش سکن بحرش بود باغ و وطن

بحرش بود گور و کفن جز بحر را داند وبا


پ ن اگه گفتید بیت آخر رو سهراب چه جوری گفته ؟؟

  • س ب و ...


بهش گفتن چرا یهو  همه چیز رو گذاشتی رفتی 

گفت گاهی وقتا واسه اینکه بقیه راحت باشن باید  بگذاری بری

اینجوری اونایی که تو رو به خاطر خودت میخوان میان دنبالت

اونایی هم که به زور تحملت میکردن راحت میشن از دستت

اونایی هم که دچار تردید بودن نمیدونستن تو یا دیگرون وقتی نباشی راحت تر میتونند سنگاشون رو با خودشون وا بکنند بین تو و دیگرون انتخاب کنند


به نظرم راست میگفت گاهی باید همه چیز را ول کرد و رفت آن وقت عیار خواستن ها مشخص میشود 

خدا نکنه یهو خدا بخواد عیار خواستنمون رو بسنجه با کدوم دسته ایم



!

  • س ب و ...

همیشه این مسیر رو با پنج یا پنج و پونصد میرفتم امروز دیدم برام قیمت  زد شش تومن من که قبول نکردم گفتم دوباره درخواست میدم ایندفعه شد هفت تومن بازم زورم اومد گفتم نه بذار دوباره بزنم حداقل شش تومن خودش بشه شد نه تومن خیلی حالم گرفته شد گفتم اینقد میزنم تا همون شش تومن قبلی بشه اومد رو هشت و پونصد نیم ساعت توی گرما آب شدم هشت و پونصد یه ریالم پایین نیومد چندتا صلوات فرستادم دوباره زدم شد  هفت و پونصد با سر گرفتم. 




  • س ب و ...
رفتم کتاب فروشی محبوبم خیلی تغییر کرده بود تبدیل شده بود به یه کافه کتاب دوست نداشتم این تغییرش رو چون اصلا دلنشین نشده بود طبق معمول بین کتابا چرخ زدم هی کتابا رو جابه جا کردم دوست نداشتم بی کتاب بیرون برم  نفرین زمین و قمار باز رو برداشتم خسی در میقات هم برداشتم اومدم حساب کنم دیدم حس خوندن قمار باز و نفرین زمین رو ندارم برگشتم گذاشتم سر جاش خسی در میقات موند توی دستم  چشمم به من او افتاد یاد قدیما و ذوق و شوقی که من او رو میخوندم افتادم برداشتم ورق زدم تنها بنایی که اگر بلرزد محکم‌تر می‌شود، دل است. دل آدمیزاد... باید مثل انار چلاندش... تا خوب شیره‌اش در بیاید. 
قطعا قرار نبود من او بخرم چون از دوران قدیم توی خونه داشتم کتاب اثر مرکب رو دیدم خیلی اسمش برام آشنا بود ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد کجا دیده بودم به خسی در میقات اکتفا کردم حساب کردم وقتی اومد بهم نایلون بده گفتم نمیخوام خیلی وقته که از سر احترام به طبیعت وقتی میبینم میتونم توی کیفم بذارم دلیلی نمیبینم که نایلون بگیرم از مغازه بیرون اومدم به عکس جلال روی کتاب نگاه میکردم و ورق میزدم دیدم اومدم بذارم تو کیف دیدم کیف دوشیم کوچیکه به اندازه موبایل و کارت پولم جا داره پشیمون شدم از احترام به طبیعت اما کتاب رو دست گرفتم همینجور توی خیابون قدم میزدم از هر طرف که میگرفتم عکس جلال به بقیه چشمک میزد یکی دو جایی که ایستادم کار داشتم دیدم به کتاب دستم نگاه کردن و به جلال..... یه مغازه دار گفت اهل کتاب خوندنی یا فقط دست گرفتی گفتم هعی وقت داشته باشم با یه حالتی گفت جلال آل احمد.... نمیدونم شاید مغازه دار فک کرد من کتاب رو دست گرفتم توی خیابون راه میرم تا به بقیه نشون بدم یهو یاد  این جمله شهید آوینی افتادم:  کتاب «انسان تک ساختی» هربرت مارکوزه را - بی آنکه آن زمان خوانده باشمش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند عجب، فلانی چه کتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی میفهمد.

بی خیال شدم اومدم عابر بانک باید پول میریختم به حساب به یه بنده خدایی از دیشب توی ذهنم چهارصد و چهل تومن بود حتی وقتی زنگ زدم که از مامانم دوباره بپرسم چقدر منتظر بودم بگه چهارصد و چهل تومن برای همین شاید عددی مامانم گفت رو نفهمیدم رفتم و چهارصد و چهل تومن ریختم به  حساب طرف به طبیعت احترام گذاشتم ته فیشش رو نگرفتم مامانم گفت یه مقداری هم پول از حساب بابات بگیر ولی چیزی به بابات نگووو بابام گفته بود موجودی حساب رو بگیر من  موجودی رو نگاه کردم به طبیعت احترام گذاشتم و رسید نگرفتم  داشتم همچنان به سمت خونه پیاده میرفتم کنار خیابون یه تعداد زیادی پوشک بچه نه توی سطل زباله بلکه کنارش افتاده بود بوی بدی میداد صحنه بدی هم بود پر از مگس حالم داشت بد میشد تا چند متر بعدش هنوز بو میزد به دماغم خواستم وقتی رسیدم خونه زنگ بزنم از خواهر بزرگم تشکر کنم که طبیعت احترام میذاره و امیر حسن رو با کهنه میبنده نه پوشک میدونید که پوشکم تجزیه نمیشه  وقتی رسیدم خونه مامانم گفت پول ریختی به حساب یارو گفتم آره چهارصد و چهل تومن مامانم انگاری برقش گرفت چهارصد و چهل تومن چراا گفتم خودت گفتی گفت من گفتم دویست و چهل تومن به شک افتادم واقعا نمیدونستم چقدر ریختم بحثمون شد که چرا من اینقدر سر به هوام چرا هیچی یادم نمیمونه رسیدم نداشتم که ببینم چقدر ریختم باید زنگ میزدیم از خود یارو میپرسیدیم که چقدر ریختیم زنگ زدیم چهارصد و چهل تومن ریخته بودم بابام گفت موجودی حساب رو گرفتی هرچی فکر کردم یادم نیومد چقدر تو حساب بود رسید هم برای احترام به طبیعت نگرفته بودم باز هم بهم گفتن تو چقدر سر به هوایی حالم گرفته شد انصافا خواستم حال بقیه رو بگیرم وسط اتاق بلند بلند داد زدم مامان بیا پولی که از حساب بابا برات گرفتم و بگیر یادم نره بعد دوباره بهم بگی سر به هوا......
 
تمام این مدت از عصبانیت و خود خوری جلال رو توی دستم لوله کرده بودم یکهو بازش کردم نگام به عکسش افتاد یاد سیمین همسرش افتادم که چقدر قربون صدقه خوش تیپی امام موسی صدر رفته بود.....

پ ن داشتم فکر میکردم واقعا من سر به هوا هستم یا نه دیدم نه من سر به هوا نیستم ذهنم خیلی شلوغ تر


  • س ب و ...



نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را 
تا خون بدل به باده شود در رگان من 
گفتی : غریب شهر منی این چه غربت است 
کاین شهر از تو می شنود داستان من 

حسین منزوی


پ ن کامل این غزل رو اگه دوست داشتید بخونید خیلی قشنگه

باید اعتراف کنم من بلد نیستم اینجا صوت و فیلم بذارم

سرخیو راموس آنقدر در دقایق پایانی برای رئال‌مادرید گلزنی کرد که دقایق بعد از دقیقه ۹۰ به «راموس‌تایم» معروف شود.

راموس در این باره گفت: «حضور در مادرید تو را مجبور می‌کند تا پایان برای هدف خود بجنگید. تا آخرین لحظه ممکن است هر اتفاقی بیفتد. طرز تفکر من نیز این چنین است. در لحظات سخت، زمانی که تحت فشار قرار دارم بیشتر احساس راحتی می‌کنم.

 

یه بار سر اینکه همه کارام رو میگذارم لحظه آخر انجام میدم بهم گفتن شبیه راموس تایمی تا زمانت تموم نشه کارت رو انجام نمیدی 


زندگی توی وقت اضافه لذت خاص خودش را دارد این را آنهایی درک میکنند که خود را مقید نکرده اند به اینکه هر کاری را در زمان اصلی خودش انجام بدهند 

هیچ وقت نتونستم کاری را در طول زمان و با آرامش خاطر از اینکه فرصت دارم انجام بدهم 

همیشه از تحت فشار زمان بودن برای انجام کارهایم لذت میبرم 

. بهترین کار هایم رو  در سخت ترین لحظات از نظر زمانی انجام داده ام 

اینجوری بودن ریسکش خیلی بالاست یه ذره اشتباه در محاسبه زمان وقت اضافه رو از دست میدهی 


پ ن : کم کم داریم به وقت اضافه میرسیم  الان که سوت پایان رو بزنند دیر بجنبیم تموم شده توی این زمان میشه همه چیز رو تغییر داد میشه هم نشست و گفت تموم شد  

تا آخرین لحظه ممکن است هر اتفاقی بیفتد

چقدر از این برادر  راموس تایم و طرز تفکرش خوشم اومده 


پ ن:  حرفی برای زدن نیست سکووووووت میکنیم 





  • س ب و ...


والا حالا که ما  از اینستا با اون همه امکاناتش کندیم اومدیم بیان این درسته که هیچ امکاناتی نداشته باشیم 

 رئیس اینستا هر روز صبح که از خواب پا میشدیم میدیدم یه امکاناتی اضافه  کرده بود

فقط مونده بود  هر روز صبح یه لیوان آب پرتقال بهمون بده 

توقع جنات تجری .... که از شما نداریم 

دور همیم اومدیم داریم سیستم وبلاگتون رو سر پا نگه میداریم 

دیدیم همشهری هستیم گفتیم بذار یه لقمه نون تو جیب شما هم بره حالا که ما اون همه امکانات اونور آبی رو ول کردیم اومدیم اینجا شماهم بیا حرف این همه آدم رو زمین نزن یه ذره ارتقا بده 

امکان پاسخ دادن به نظرات دیگرون برای همه  رو بذار این مورد برا وبلاگای گفتگو محور از نون شب واجب تره 

نسخه موبایلیشم دوستان اصرار دارن که بدی بیرون به جان عزیزت من خودم مشکلی ندارم آخه کلا با گوشی مینویسم دارم واسه بقیه دوستان میگم

برا من یه امکان استوری اضافه کنی خیلی ممنون میشم نیست تو اینستا بد عادت شدیم حالا بازم هر جور خودت میدونی

یه کم امکان عکس گذاشتن اینجا سخته میشه یه کاری کنی راحت عکس بذاریم 




شرمنده میدونم این یکی به شما ربطی نداره ولی کولر خونه ما خیلی بادش گرمه به نظرتون هیچ راهی نداره یکم بادش خنک بشه 


بعد دو ماه چند روزی هست برگشتم اینستا با یه صفحه جدید خالی هیشکی توش نیست البته مثل قبل خیلی حوصله اینستا ندارم فضای وبلاگ دوست داشتنی بود بعد سالها دوباره وبلاگی شدم هرچند خیلی کمبودا داره که اعصابت رو خرد میکنه ولی  خب فعلا قصد ندارم که توی اینستا فعال باشم 


یه آفرین باید به خودم بگم به خاطر اینکه جسارت پاک کردن صفحم رو داشتم با اینکه خیلی بهش وابسته بودم اما با خودم لج کردم و پاکش کردم آدم باید وقتی یه کار خوب میکنه خودش رو تشویق کنه



  • س ب و ...

همسر یکی از دوستام به سبک هایکو شعر میگه 

گفتم یکی از شعرای همسرت رو بفرست این رو فرستاد:

با انگشت بریده ات قهوه ام را شیرین میکنم و باز کنار فنجان میگذارمش(مهدی قنبری)

یاد یه خاطره ای افتادم یه هم اتاقی داشتیم مستقیم نمیگم کی😄😄😄

آخر هفته تنهاش گذاشته بودیم تو اتاق رفته بودیم خونه شنبه که اومدیم دیدیم نیست یه جوری رفته انگاری فرار کرده بعد بهش گفتم چی شد چرا رفتی گفت هیچی نصف شب به سرم زد مطالعه کنم کتاب ناصر ارمنی امیرخانی رو میخوندم داستان انگشتر  توی داستان طرف انگشت بریده یکی رو توی تشکش میبینه نصف شبی هم اتاقیمون رو تنهایی خوف بر میداره اصن سر همین قضیه یه ماه بیشتر با ما هم اتاقی نموند 

فقط میخواستم بگم ببین مردم با انگشت بریده چقدر عاشقانه زندگی میکنند


چقدر خوبه که استاد راهنمای آدم خانوم باشه واسه پیام دادن بهش مجبور نیستم فکر کنم جمله بندیم چه جوری باشه راحت بهش پیام میدم 



  • س ب و ...


جرّ و منجر کردن با احمد کبری خانم ،عایدی ندارد حاج آقا! حرف را باید به او تنقیه کرد که آن هم فعلاً میسّر نیست.

طفلکی پیرزن ،چه لعبت های آفتاب ندیده ای را از همین محله ی خودمان برایش تکه گرفت.قبول نکرد.عشق صبیه ی آمیزفلاح، حسابی کر و کورش کرده.به همین برکت قسم،چقدر برایش روضه خواندم که اینها در قد و قواره ی تو نیستند. لقمه را قاعده ی دهانت بردار.آمیز فلاح،گربه ی عمارت شان مستطیع و واجب الحج ست.یک روز خرج مطبخ شان قوت سال شماست... گوشش بدهکار نیست.

دین و دنیایش شده ته تغاری آمیزفلاح.زلفش را که بلند کرده هیچ،مسجد هم نمی آید.روی گاری را هم داده خطاطی کرده اند:

"فلاحُ خیر حافظا و هو ارحم الراحمین"

می ترسم به کفریات بکشد کار این جوانک یالغوز.

دعایش کن حاج آقا


پ ن۱ :کتاب گچ پژ محسن رضوانی از خرید های نمایشگاه کتاب امسال

پ ن۲ این رو که خوندم یاد ازدواج اخیر یکی از آشناها افتادم  مثلا برا دعوت پیام داده بود پنجشنبه جاجرود منتظرتونیم میخواستم بهش پیام بدم مومن ما که میدونیم نمیخواستی دعوتمون کنی فقط میخواستی بگی عروسی جاجروده  آخه آدم وقتی میخواد یکی رو دعوت کنه آدرس دقیق میده نه اینکه فقط اسم منطقه رو بنویسه  

  • س ب و ...

همیشه دوست داشتم ضریح رو از سمت ورودی آقایون ببینم یه بار از سمت گوهرشاد رفتم که برم خادما نذاشتند 

امروز خیلی خلوت بود برای زیارت وداع اومدم سر ظهر تقریبا خلوت ترین حالت این چند روز رو داشت 

دوباره رفتم سمت ورودی آقایون دیدم خیلی خلوته هیشکی نیست  خادما سرشون گرم حرف زدن بود بی هوا سرم و انداختم پایین رفتم تا نزدیک سمت در ورودی آقایون ایستادم سلام دادن

خادمه دید پشت سرم اومد که خانوم از این طرف نه از بیخ عرب شدم داشت با عربی حالیم میکرد که از کدوم سمت برم که من فضولیم ارضا شده بود و دیگه یه سلامم داده بودم با علامت سر فهموندم که فهمیدم اشتباه اومدم

ولی انصافا خیلی خلوت بود طرف آقایون خلوت خلوت 

هیشکی نبود 

طرف خانوما در خلوت ترین حالتش باید زری کماندو باشی که بتونی دست به ضریح برسونی 


  • س ب و ...

یه استادی داشتیم من خیلی خوشم میومد از درس دادنش باهاش کنترل کیفیت داشتیم یه درس آماری محض یهوو وسطش میدیدی میرفت توی قران داستان حضرت سلیمان و مورچه رو میگفت یا مثلا از تذکره الاولیا و فیه ما فیه شروع میکرد صحبت کردن همه کلاساش همینجوری بود خیلی دوست داشتم سبکش رو یه بار با یکی از این خیلی درسخونای کلاس داشتیم در مورد استادا صحبت میکردیم گفتم فلانی خیلی خوبه ها گفت اصلا خووب نیست گفتم اواااا این واقعا فوق العادست گفت نه اینم وسط درس چرت و پرت میگه مطالبش ربطی به هم نداره استادی خوبه که بیاد درسش زو بده و بره اینقد بی ربط حرف نزنه خیلی برام عجیب بووود من سر کلاس این استاااد کیف میکردم اصن عاشق این گریز زدناش بودم.....

جالبه گاهی میشینم نظرات وبلاگ فیش نگار رو میخونم میبینم دقیقا یه تعداد به همین بی ربط نوشتن مطالب گیر میدن یاد همکلاسی درس خونمون افتادم 

نمیدونم واقعا چه نوع تفاوتی توی طرز تفکرمون وجود داره


همه خانواده شماره ملی هاشون رو توی نرم افزار رضوان ثبت کردن برا غذا حضرتی ولی من حاضر نشدم خواهرم فهمید چرا گفت حالا اگه اون با رفقاش رفته باشه و غذا حضرتی خورده باشه چیکار میکنی گفتم آدمی که اینقد بی معرفت باشه به درد زندگی نمیخوره منم 😄😄😄😄


  • س ب و ...

مکان. حرم امام رضا صحن انقلاب

زمان صبح چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۹۸

یکی دو ماه پیش که خانواده برنامه ریختند برای مشهد به تاریخ اعتراض کردم که آقا من امتحان جامع دارم نمیتونم بیام ده روز دیرتر برید که منم بیام

گفتند نه ما همین تاریخ میریم تو مشکل خودته

گفتم حداقل موقع امتحان جامع باشید بهم روحیه بدید سخته بخدا 

گفتن بیا بروو عامو یادت رفته یه روز صبح پا شدی از خونه رفتی بیرون ظهر برگشتی گفتیم کجا بودی گفتی کنکور داشتم حالا واسه امتحان جامع توقع داری سفرمون رو کنسل کنیم دلیلشون اینقد قانع کننده بود که حرفی نزدم

گفتم دلتون میاد بدون من برید 

گفتن آره اصلا همین تاریخ میریم که تو نیای گفتند زیادیت میشه تو یه سال گذشته سه بار مشهد رفتی کربلا رفتی قم رفتی همش در حال رفتن بودی 

هنوزم سه ماهه نیست که از مشهد برگشتی رو دل میکنی 

گفتم باشه فک کردین دست شماست؟

خب سیل اومد امتحان اردیبهشت و فروردین msrt به تاخیر افتاد باید مدرک زبانم رو قبل امتحان جامع تحویل دانشگاه میدادم نشد مجبور شدم حذف ترم کنم

خانواده هم بلیط قطار گیرشون نیومد از اونجا که من با یه آژانس مسافرتی آشنا بودم گفتند زنگ بزن ببین میتونی برامون بلیط جور کنی زنگ زدم یه دونه بلیط بود بهشون گفتم یه دونه بلیط هست برا خودم هتل که رزرو کردین من اتاق دارم میرم شما هم اگه امام رضا طلبیدتون بیاید:))))

دیگه دیدم خیلی حالشون گرفته شد پیگیری کردم براشون بلیط جور کردم با خودم آوردمشون مشهد




شاید باورتان نشود اما سیل عید امسال مرا فردا راهی مشهد کرده است

پیدا کنید پرتقال فروش را 

ربطش خیلی زیاد است

اگه تونستید ربطش رو پیدا کنید؟؟؟

جایزشم دعا میکنم همتون اربعین کربلا باشید

  • س ب و ...
1- یک بار اوایل که هنوز اصفهان را بلد نبودم میخواستم بروم میدان نقش جهان خیابان های اطرافش بودم  از یک پیرمردی که یک لباس قرمز خیلی جیغغغغ با یک شلوار لی آبی و کروات و عینک آفتابی خفن داشت پرسیدم ببخشید میدون نقش جهان از کدوم سمته 
اقای محترم یک نگاهی به ما انداخت و گفت بهت نمیاید طاغوتی باشی 
گفتم برا چی طاغوتی باشم گفت آخه میگی نقش جهان 
گفتم چه ربطی داره خب اسمش نقش جهانِ گفت نه دخترم انقلابیا اسمش رو گذاشتن میدون امام الانم اگه بگی نقش جهان بهت میگن طاغوتی 
فرصت بحث نبود که بهش بگم اسم نقش جهان هیچ ربطی به طاغوت نداره و از زمان صفویه این اسم بوه لبخندی زد و لبخندی زدم و آدرس را گرفتم و رفتم میدان امام
و اما بعد...

2- همیشه از گفتن میدان نقش جهان بیشتر لذت میبرم تا گفتن میدان امام یکی از اشتباهات این است که همه نام ها و اسم ها شبیه هم بشود همه میدان ها بشود امام و انقلاب و آزادی آن وقت چه تفاوتی میان اصفهان و تهران وشیراز و یزد و ... قرار است وجود داشته باشد یکی از اشتباهاتی که هویت شهری خیلی از شهر های ما را از بین میبرد همین یکسان سازی های بی مورد است یکسان سازی ساخت و ساز شهری  و نام گذاری ها هویت بومی شهر ها را از بین میبرد 
از منظر تصویر سازی هم که فکرش را بکنید اگر کسی میدان امام را ندیده باشد با شنیدن نام میدان امام این تصور ایجاد میشود که حتما یک میدانی هست با تمثال امام خمینی یا به دستور امام خمینی ساخته شده است 
اما نام نقش جهان به خودی خود تصویر سازی عمیق تری از یک بنای تاریخی را در ذهن ایجاد میکند.

3- چرا فکر میکنیم برای زنده نگه داشتن اندیشه و تفکر امام باید فقط نامش را صرفا به روی یک بنایی بگذاریم خیلی وقت ها وارد میدان امام میشوی اما هیچ اثری از تفکر امام در آنجا دیده نمیشود 
خیلی ها نام امام را با خودشان یدک میکشند و هیچ نسبت فکری با امام جانمان ندارند، و چه آدم هایی که از فرسنگ ها دور احیا گر تفکر امام میشوند 
شهدا و امام بیش از آنکه به نام گذاری نیاز داشته باشند به تبیین تفکرشان توسط مدعیان سینه چاکشان نیاز دارند........

4-یک اتفاق بدی که بعد از انقلاب توسط عده ای تند رو و به اصطلاح انقلابی خیلی شدید افتاد همین از بین بردن برخی بناهای تاریخی صرفا به خاطر اینکه قبل از انقلاب ساخته شده است بود خیلی هایش بنای تاریخی بود که هیچ ربطی به طاغوت و پهلوی نداشت
خیلی از تغییر نام های اشتباهی که صورت گرفت 

5-حتی به طور کلی جدا از بحث افراطی بودن در این نوع رفتار ها یکی از راه هایی که کشور ما میتواند کسب در آمد کند استفاده از همین هویت تاریخی نمودار شده در اِلمان های شهری است نباید اجازه داده شود تا همه شهر ها به صورت یکسان و مدرن ساخته شود نام گذاری ها یکسان شود اتفاق بدی که برای تهران افتاده است و به ترتیب دارد دامنگیر همه کلان شهر ها و بعد هم احتمالا شهر های کوچکتر میشود وقتی به تهران وارد میشوی هیچ دوره تاریخی به چشمت نمیاید فقط مشتی سنگ و سیمان و برج اتفاقی که در بالا شهر های اصفهان هم در حال شکلگیری هست ایضا در یزد در حالی که ما باید با ورود به هر شهری که پیشینه تاریخی دارد تفاوت ها را کاملا حس کنیم و بفهمیم وارد ساختاری متفاوت شده ایم(حوصلم نمیشه بیشتر بنویسم:)))))

اصلا یادم نبود فردا رحلت امام همیشه چهارده خرداد یک غمگینی خاص خودش رو دارد کاش واقعا احیا گر تفکر امام باشیم

چقدر علمی شد بحث بهم نمیاد نه؟؟؟

پ ن : البته با برخی از تغییر نام ها موافقم هرچی که اسم فرح و آریا مهر و پهلوی و اینا هست باید عوض بشه 
 

  • س ب و ...

از بچگی آرزو داشتیم یک بار هم که شده یک جایی نقش مهمان را داشته باشیم 

خیلی خانمانه دعوتمان بکنند بعد برایمان سفره بیندازند بعد هم ما عقب بنشینیم و آنها سفره را جمع کنند بعدش یک لیوان نوشیدنی خنک بیاورند اگر هم هر از گاهی از سر تعارف خواستیم بلند شویم و کمکی بکنیم به زور سر جایمان بنشاننمان و بگویند اِوا خاک عالم شما مهمانید 

بچه که بودیم اگر جایی میرفتیم مهمانی بعد از غذا مادرمان با چشم و ابرو میفهماند که پاشو سفره را جمع کن ظرف ها را بشور صاحباخانه هم که آهویی مفتی گیر میاورد ظرف های غذای سه روز قبلشان هم قاطی ظرف های آن روز میریخت توی ظرف شویی تا ما بشوریم 

یا مثلا همه که جمع میشدند خانه پدر بزرگ نمیدانم چه جوری بود که همه دختر عموها و عمه ها مهمان بودند به جز ما که از خودشان بودیم خیلی زور بود کله پاچه درست میکردند بعد  میگذاشتند اول به همه برسد  آب سماور را دور نخود های مانده ته دیگ میچرخاندن و به ما میدادند آخرش هم ظرف ها را باید ما میشستیم

بعد ها که خواهر ازدواج کرد دانشگاهمان نزدیک خانشان بود گاهی زنگ میزد میگفت ظهر بیا اینجا غذا ما هم خوشحال که خواهر جان دعوتمان کرده است  کلی قر و غمزه میامدیم برای رفقا که ما امروز خوابگاه نمیاییم خواهر جان دعوتمان کرده است چشمتان روز بد نبیند وقتی میرفتیم یکهو میدیم غذا را خورده اند و سفره هم جمع کرده اند یادشان رفته که مرا دعوت کرده بودند خواهر جان میفرمود که اشکال ندارد تو که از خودمانی سوپ پریشبی توی یخچال هست گرم کن بخور نون هم توی سفره هست توی دلم میگفتم آخه لاکردار حداقل  نگوووو سوپ پریشبی حالا قسمت حرص در آورش این بود که کافی بود یکی از برادر شوهر هایش مهمانش باشد از شب قبل در تدارک بود که چی چی درست کند. هر چی فکر میکنم نمیفهمیدم چطور بود که من مهمان نبودم ولی برادر شوهر هایش مهمان بودند 

حالا هم خیلی شریط فرقی نکرده است خانه رفقا که میرویم اصلا نقش مهمان را نداریم چند وقت پیش دور همی بود از دوستان قدیمی خانه یکی از دوستان همه قرار بود جمع بشوند از آنجا که ما قبلا یکی دوبار خانه این دوستمان رفته بودیم شدیم میزبان و کارمان شد انداختن سفره و جمع کردن و چایی آوردن و بردن به جان خودم همه انجا مهمان بودند به جز من.....

هفته پیش یکی از رفقا زنگ زد فلانی اگه توی خوابگاه تنهایی پاشو بیا خانه ما شوهرمان خانه تشریف ندارند ما هم خوشحال از اینکه توی خوابگاه سحری نداشتیم با کمال میل دعوت وی را لبیک گفته و خودمان را انداختیم خانه رفیق جان جایتان خالی رفیق فرمود من که بچه کوچیک دارم سحر بیدار نمیشوم خودت بی زحمت پاشو تخم مرغ توی یخچال هست یه نیمرو درست کن بخور(البته من هم کم نگذاشتم هی از خواب بلندش کردم یکبار آدرس روغن را پرسیدم یک بار نمک خواستم یکبار سراغ نان را گرفتم بیچاره ترجیح داد بلند شود )

خلاصه اینکه میبینی خدا جان  آهوی ما از همان کرگیش هیچ کجا مهمان نبود خدا رو شکر همه جا از خودشان بود 

خدا یا حالا خوشیم و برایمان کافیست اگر میان همه این ها در مهمانی شما مهمان باشیم و مورد توجه ویژه شمای میزبان قرار بگیریم 


پ ن: البته که مزاح بود خودمان ترجیح میدهیم با دوستانمان راحت باشیم و حکم میزبان و میهمانی بینمان برقرار نباشد کلا توی رابطه دوستانه ام از پرستیژمهمان بودن خوشم نمیاید

  • س ب و ...



گم شده ای وسط جمعیتی که هیچ کدام شبیه تو نیستند.......


#خیلی خیلی موقتانه

# نبودنانه 

  • س ب و ...

خواهر زادم چند وقت پیش از خواهر کوچیکم که پزشکه میپرسه که خاله راست میگن آدم با یه کلیه هم میتونه زندگی کنه خواهرم میگه آره میشه با یه کلیه هم زندگی کرد

بعد میگه خاله یعنی هیچ مشکلی برامون پیش نمیاد خواهرم میگه نه هیچ مشکلی پیش نمیاد

میگه دیگه کدوم از اعضای بدنمون رو بیرون بیاریم مشکلی پیش نمیاد 

خواهرم یه چنتایی نام برد گفت بدون اینا هم میشه زندگی کرد

گفت اونوقت همه اینا روهم چند کیلو میشه

خواهرم میگه خاله واسه چی داری اینا رو میپرسی

میگه خاله آخه  مامانم گیر داده  میگه باید وزن کم کنی منم میخوام این اضافیا رو بیرون بیارم اگه میشه لیست چیزایی که میتونم بیرون بیارم از بدنم رو بنویس یه نوبتم بیمارستان برام بگیر


ما هیچ 

ما نگاه 

  • س ب و ...

 گفتند باید بروی دادسرا دادخواست تنظیم کنی برای پیگیری گوشیت 

ساعت هشت صبح ریحان من رو رسوند دم دادسرا تا به حال نه شکایت کرده بودم نه کلانتری و دادسرا و اینجور جاها رفته بودم

هی از این به اون اتاق همه جا هم که ماشاالله کارت خوانشان دم دستشان است یه مهر میزنند سی تومن هزینه میگیرند 

دادخواستم رو تنظیم کردم 

گفتند برو فلان اتاق دادخواست را تحویل بده 

آقایی برگه ها را ازم گرفت گفت بیرون وایسا تا صدات بزنم 

عین گیجولا وسط شلوغی بزن و ببندهای مردم ایستاده بودم 

یکی داد میزد

یکی به اون یکی فحش میداد

اون یکی میگفت تنها راهش به اجرا گذاشتن مهریه است پدرش را جلوی چشمش میاورم

همینجور هاج و واج بدو بدوهای مردم را نگاه میکردم یکهوو یک سرباز بسیااااااار تپل دست یک آقایی را گرفته بود به آن آقا گفت همینجا بایست دقیق کنار من  تکون هم نخور تا من بیام  زیر چشمی نگاهی بهش انداختم انگاری خلاف کار بود دستبند به دستهایش زده بودن پاهیش را هم با پابند بسته بود همینجور چپ چپ به من نگاه میکرد کمی خودم را آن طرف تر کشیدم یک حاااال بدی با دیدنش به من دست داد هر از گاهی دستش را توی جیبش میکرد و به زور با دست بسته تخمه ای در میاورد و توی دهن میگذاشت  هی چپ چپ نگاهم میکردم چشمم به در دفتر بود تا هرچه زود تر صدایم بزند راحت شوم از شر سنگینی نگاهش 

یک دفعه ای دیدم یک ردیف زندانی با لباس های راه راه های آبی سفید دست هایشان بسته پاهایشان هم به هم زنجیر شده از رو به رویم دارند رد میشوند 

واقعیتش تا امروز تصور میکردم وقتی یکی دست و پاهایش را دست بند زده باشند و متهم باشد حتما حالت نادمی دارد مثلا قیافش شبیه آدم های پشیمان است یا مثلا ترسی توی چهره اش است اما اینها داشتند میخندیدن انگاری برایشان مهم نبود حتی یه چیزی میگفتند سرباز نگهبانشان هم میخندید ولی من داشت حالم بد میشد از دیدن این صحنه ها

کنار دستیم همچنان به حالت مظلومانه ایستاده من نگاه میکرد آخرش نوبتم شد حس میکردم دنیایی را به من دادند وقتی که گفتند کارت تمام شد میتوانی بروی 


قبل ها وقتی میرفتم بیمارستان و حال روز بیمار ها و وضعیت بیمارستان را میدیدم دعا میکردم خدیا هیچ وقت گذر بنده هایت جز برای خبرهای خوش به بیمارستان نیفتد امروز توی دادسرا هم همان حاال بد بیمارستان به من دست داد میگفتم خدایا هیچ وقت پایمان را به اینجاها باز نکن.......



  • س ب و ...
نمیدانم حذف ترم چیز خوبی هست یا نه اما بعد از قریب یازده سال توی دانشگاه بودن و  هشت سال دانشجو بودن  برای اولین بار مرا مجبور به حذف ترم میکنند 
دیروز وقتی آموزش دانشکده فرمود برو ترمت را حذف کن گفتم دقیقا یعنی چه کار کنم 
گفت دقیقا یعنی برو توی پروفایل دانشجوییت و درخواست حذف ترم بده تا من این ترم را برات حذف کنم
خواستم کمی با مسئول آموزش چونه بزنم و بروم از طریق آموزش کل اقدام کنم استاد راهنمایم را پارتی پیشه نمایم تا اگر میشود از خیر حذف ترم من بگذرند
اما نمیدانم دقیقا چرا هیچ کدام از این حرکات را انجام ندادم عین یک دانشجوی خوب و سر به زیر از دفتر آموزش بیرون آمده و راه خویش گرفتم به طرف خوابگاه
شاید دلم میخواست تجربه های جدید داشته باشم حذف ترم هم میشود تجربه جدید 
خیلی تکراری شده روند درس خواندنم همه اش شده بود امتحان دادن و نمره آوردن 
اینکه یک دفعه بزنی به بی خیالی امتحانت را نخوانی و رسما نمره نیاوری و مجبور بشوی ترمت را حذف کنی برای خودش یک تنوعی هست توی درس خواندن 




  • س ب و ...


دلم یکهو هوای نجف را کرد

باران نجف را میخواهم 

یادش بخیر اربعین وسط صحن و سرای مولا زیر باران، خیس لطفش شدیم

باران بیاید رو به روی ایوان نجف باشی

هی دلت نیاید حتی پلک بزنی

مژه بر هم نزنم تا نرود از دستم

لطف دیدار تو قدر مژه بر هم زدنی



پ ن : اونی که گوشی من رو برد برای اون فقط حکم یه گوشی رو داره اما برای کلی خاطره از روزای قشنگ زندگیم کلی مخاطب دوستای غیر ایرانی که توی مسیر دوست شدیم و الان دیگه هییییچ شماره ای ازشون ندارم ...



فرمود گوشی رو اگه دزد برد اشکال نداره یکی دیگه جایگزینش میشه دعا کن دلت رو دزد نبره

دل رو  هرکی غیر خدا ببره دزدیده

دل دزدیده دیگه سیمش وصل نمیشه

#دلاتون_مولایی




  • س ب و ...

گووووووووووشییم دزد برد


گوشیم و دزد برد

توصف نماز جماعت

آقا خیلی نامردیه

گووووووشیم

گوشیم دزد برد

گوشیییم به درک 

این همه عکس هنری این همه خاطره کلی دست نوشته کلی شعر 

چقدر خاطراتی که تو گوشیم نوشته بود چقدر تمرین شعرام تو گوشیم بود

واااااایییی


چیکار کنم 

فقط پام به کلانتری باز نشده بود که دیگه باز شد

آخه چطور دلشون میاد تو صف نماز جماعت بیان گوشی بدزدند اونم تو گلستان شهدا  آقا مگه یه سجده چقدر طول میکشه چطور دلشون اومد دهن روزه اینقد من رو حرص بدن

 ام شهراشوب من دیگه هییچ راه ارتباطی با تو ندارم گوشی رو با همه متعلقاتش یه نامرد زد رفت 

بخدا اینقدر که دارم به خاطر معنویات گوشیم میسوزم به خاطر قیمت مادیش نمیسوزم 

البته یکی از دوستان فرمود وقتی رفتی قیمتای گوشی رو دیدی به خاطر قیمت مادیشم میسوزی داغی نمیفهمی


عاشق بیکار نیست

هرکس به حق رسید

به حق میرساند

درخت زنده شاخ و برگ و میوه دارد

فریب حرف آنهایی که میگویند دلت پاک باشد نخور

دل پاک عمل پاک میسازد

درخت زنده بار می آورد 

مگر اینطور نیست (استاد علی صفایی حائری)


خواهرش با خودش فکر میکرد غریب آنهایی هستند که در روضه الشهدا محبوبی ندارند

خدا برادر بزرگش را که محبوب دلش بود میان شهدا قرار داد 

منتصر کتاب شهید محمد حسین جونی شهدای مدافع حرم لبنان


  • س ب و ...

چند وقته دارم به یکسری پدیده های اجتماعی فرهنگی چندسال اخیر که ازشون بدم میاد فکر میکنم یه لیستی از چیزهایی که هیچ وقت به دلم ننشستن

1ماه عسل علیخانی

2سخنرانی های رائفی پور

3الهام چرخنده مخصوصا وقتی سعی میکنه یه فعالیتی انجام بده

4کتاب ملت عشق

5فیلم شهرزاد(وقتی داشت اتهامات این هادی رضوی سازنده فیلم رو میخوند به خواهرم گفتم خاااک ببین پول تو جیب چه مفت خورایی کردی اینقد که اصرار داشتی هر هفته ببینی و حلالم ببینی خوشبختانه خودم اصلا ندیدم البته خواهر جان نکته ظریفی اشاره کرد گفت اگه حلال نمیدیدم این فیلم رو اون دنیا مایه خفت بود که اینا سر پل صراط یقم رو بگیرند بذار حداقل به خاطر چارتا آدم درست و حسابی که ارزشش رو داره اون دنیا گرفتار باشیم )


6دخترای چادری که انواع اقسام مدلهای عکس با چادرشون رو میذارند زیرش مینویسند چادرم ارثیه مادرم

7پسرای مثلا مذهبی که میرند تو صفحه اون دخترای مذکور در بند قبل مینویسند خواهرم چه حجاب قشنگی مایه افتخاری

8مخلوط بستنی با فالوده شیرازی(اینم جزء پدیده های اجتماعیه نمیدونم اولین بار کی مد کرد که بستنی رو بریزه تو فالوده شیرازی و مامان اینقدر دوست داشته باشه )

9 حسام الدین آشنا و نوبخت (البته از این دار و دسته تعداد خیلی زیاده به همین دوتا اکتفا میکنم )

10 دهم مربوط به یه اتفاقی هستش توی عزاداری امام حسین ع از اونجایی که امام حسین خودش حساب کتاب عزا داراش رو داره و ما عددی نیستیم بخواهیم تو دم و دستگاه آقا دخالت کنیم بی خیال میشم من کی باشم که خوشم بیاد یا بدم بیاد

11 کمدی استندآپای خانووم  توی خندوانه 

پایان این لیست قراره باز باشه که هروقت هرچی یادم اومد بهش اضافه کنم الان همین 

 

فاطمه(س) مادر شده است قند در دل علی(ع)آب میشود از لبخندهای ریز فاطمه (س)

پدر می آید تا به دخترش هدیه مادر شدن را بدهد

پدر بغض میکند و نگاهی به چشمان پر از خوشحالی دختر چقدر جای مادرت خالیست  علی(ع)قنداقه  را به دست پدر میدهد پدر  چشمانش را میبندد صورتش را نزدیک میکند به صورت نوزاد نفس هایش به نفس های کودک گره میخورد چشمانش را باز میکند و میگوید در آسمان ها این کودک را حسن صدا میکنند

پدر نگاهی به چشمان مظلومانه حسن میدوزد و او را  به سینه خود میچسباند دانه دانه اشک هایش به روی قنداقه نوزاد میریزد فاطمه لبخندی میزند میگوید پدر حسن را چنان به سینه خود چسبانده است که هرگز دلم نمیاید او را از دستان مبارکش بگیرم

علی(ع) اما در چشمان پدر حزنی را میبیند

پدر نگاهی به آسمان میکند دستان کوچک حسن را میان دست هایش میگیرد

به دختر میگوید حسن همیشه در آغوش من خواهد ماند اما غریب......


فاطمه (س)بغضی میکند میگوید پدر کنار شما و غربت؟؟

مگر نه این است که شما رحمت للعالمینید مگر نه این است که امروز تمام قبایل عرب به رسالت شما گواهی میدهند مگر نه این است که این نوزاد فرزند دختر شما و پاره تن شماست

اما پدر خبر از روز هایی دارد.....

حسن را به سینه میچسباند به چشم های پر فروغ نوزاد نگاه میکند در دلش میگوید چطور دلشان میاید فروغ چشم های تو زمین و زمان را روشن کرده است چطور دلشان میاید که نور دنیا را از تو دریغ کنند تمام روشنی عالم مدیون چشم های توست.......

پ ن :

اصلا فقط برای حرم سازی بقیع

باید همه مهندس عمران شویم حسن

شاعر سمیه احمدی  




  • س ب و ...

گفت از این آدما بوی بهشت نمیاد....

چقدر این جمله سنگین بود

هنوز دارم بهش فکر میکنم

اونم چه آدمایی....

  • س ب و ...

توی مسجد محلمون هر وقت مکبر بعد نماز میگه شادی روح گذشتگان و سلامتی بانی افطار امشب یه صلوات محمدی زهرا پسند بفرستید اگه شُل بود میگه محکم تر میفهمیم افطاری یه غذای گرمه

هر وقت میگه سلامتی بانی افطار امشب صلوات میفهمیم نون و پنیر

هروقت بعد نماز بدون هیچ مقدمه ای میگه صلوات یا افطاری ندارند یا در حد کیک و بیسکوبیت هستش

  • س ب و ...

تقریبا یک ماهه که دارم باهاش بحث میکنم به طور جدی دارم آمادش میکنم و قانعش میکنم به اینکه دل بکنه و بعد از هفت سال دست برداره 

اما براش سخته به قول خودش حرف یک روز و دو روز نیست هفت ساله که هم دیگه رو میخواند توی این هفت سال هیچ کدوم حاضر نشدند به کسی دیگه فکر کنند 

دیروز بعد از کلی بحث شاید نزدیک شش ساعت باهم حرف زدیم حرف من این بود که بگذر دل بکن برید دنبال زندگیتون وقتی قراره هفت سال مادرش راضی نشه اما میگه چه جوری بگذرم وقتی بیست و چندساله بودم الان سی رو رد کردم.........

کجای دین اومده همشهری بودن پولدار بودن فلان مقدار جهزیه داشتن شرط و ملاک برای ازدواج وقتی دونفر اعتقادی کامل به هم میخورند  به این شدت هم دیگه رو میخواند وقتی خودشون حاضرند با همه شرایط کنار بیان دلیل مخالفت خانواده ها رو نمیفهمم 

یه خانمی چند وقت پیش با یک حس غروری از موفقیت و پیروزی اومد که پسرم شش سال یه دختری رو میخواست کلی باهم حرف زده بودن من مخالف بودم قسم خورده بودم نذارم کلی هدیه برده بودن پسرم کوتاه نمیومد میگفت الا این بعد شش سال موفق شدم نذارم با این دختره ازدواج کنه خودم یکی براش پیدا کردم

گفتم دختره ایرادی داشت گفت نه گفتم خب مشکل چی بود گفت خب من مادرش بودم نمیخواستم 

نمیدونم چه جوری این مادر میخواد پاسخ گوی شش سال چشم انتظاری و عمر از دست رفته این دختر بشه به نظرش این دختر میتونه برگرده به زندگی عادی چقدر طول میکشه تا روح زخم خوردش دوباره درمان بشه 

پ ن این مدت از بس شدم سنگ صبور همچین ماجرایی شاید بالای چهار پنجتا از دوستام با همچین مشکلی رو به رو شدن احساس میکنم خودم درگیرش هستم یکی باید بیاد من براش دردل کنم 

  • س ب و ...

آدمیزاد سفر را انتخاب کرد درست همان روز که خوردن گندم را انتخاب کرد

سفر اولمان که از بهشت شروع شد دیگر سکونت برایمان معنایی ندارد

حالا که از بهشت کنده ایم همان بهتر که هیچ کجای این عالم سکونت نداشته باشیم

آنها که بی قرار بهشتند در این عالم قرار ندارند

ما به سفر محکومیم.

پ ن . از یاد داشت های  قدیمی
یکی از مشکلات اساسی من با بقیه همین اختلافمون توی مسافرت رفتن هستش من عاشق سفر هستم و بقیه زندگی را در سکونت میدانند برای همین من را اهل زندگی نمیدانند
بهترین سفر زندگیم پیاده روی اربعین بود هر چند زمانی که میخواستم برم همه مخالف بودند اما با تمام وجود مقاومت کردم یک مقاومت دو هفته ای تا نهایتا تونستم مجوز رفتن رو بگیرم پ
این روزا تو خونه خیلی حرف سوریه و لبنان میزنم خواهرم میگه تن و بدنم میلرزه وقتی تو حرف جایی رو میزنی صد در صد برنامه رفتنش رو ریختی داری ما رو آماده میکنی به خواهرم میگم باور کن هنوز این یه قلم رو جای مطمئنی پیدا نکردم که بتونم باهاش برمدولی اگه پیدا کنم مطمئن باش میرم 


  • س ب و ...

چشمانت را ببندی و انتخاب کنی

یا او دستانش را ببند و تو انتخاب کنی

فرقی ندارد

وقتی نمیتوانی ببینی

گل یا پوچ که بازی میکردیم از انتخاب میترسیدم

میگفت برای اینکه نترسی تو چشمانت را ببند من دستانم را باز میکنم

همیشه وقتی چشم هایم را میبستم انتخاب هایم درست بود

بزرگتر که شدم فهمیدم چشم هایم را که میبستم اگر میدید دارم اشتباه انتخاب میکنم جای دست هایش را عوض میکرد....

چشمانت را ببندی و انتخاب کنی

یا او دستانش را ببند و تو انتخاب کنی

فرق دارد عزیز من

وقتی طرف بازی خدا باشد

وقتی به جای اعتماد به چشم های خودت به دست های او اعتماد کنی جای گل ها و پوچ ها عوض میشود


پ ن از اینستا نوشت های قدیمی 



  • س ب و ...

گاهی وقت ها فراموش نمیکنیم فقط عادت میکنیم

فاصله برایمان فراموشی نیاورده است به نبودن عادت کرده ایم

اینکه هر روز عصر......

اینکه هر خیابان.....

اینکه .......

ناخودآگاه به یادش می افتی.....



  • س ب و ...

یکی از مزایای هم اتاقیایی که نه اهل نماز خوندن هستن نه اهل روزه شدن و تازه باهات اتمام حجت کردن که صدای گوشیت مبادا بلند بشه که ما بد خواب میشیم اینه که عادت میکنی بدون صدای گوشی سر ساعت اتوماتیک از خواب بلند بشی یعنی این همه سال هم اتاقیای مذهبی داشتم هیچ کدوم نتونستن کاری بکنن که من راحت صبح بدون هیچ دردسری از  خواب بلند بشم ولی خدا خیرشون بده این هم اتاقیای  لائیک امسالم همه نماز صبحا سر اذون بیدار بودم الانم سر ساعت سحر بیدار میشم 

تازه همه نمازمم به جماعت خوندم چون تو اتاق نمیشد بخونی واقعا برکتی که اینا داشتن تا حالا هیشکی نداشته حتی ام شهرآشوب با اون یه ماه هم اتاقی بودنش 

  • س ب و ...

تقریبا چهارساله که توی دانشگاه درس میدم هیچ وقت استرس نداشتم ولی از دیروز تا حالا که دوستم بهم گفته بیا تست بده اگه میخوای سال آینده معلم مدرسمون بشو به شدت استرس دارم

حس میکنم درس دادن توی مدرسه خیلی سخت تر از دانشگاست

واقعا اصلا بلد نیستم که چه جوری باید برای بچه های کلاس هفتمی درس داد

  • س ب و ...

در من یکی شبیه خودم داد میزند

من در سکوت غرقم و فریاد میزند

خیلی وقت است که ذوق همان چنتا بیت شعری هم که گهگاه میگفتم کور شده است


تا به حال به این درجه از بی خیالی نرسیده بودم هرچی دارم فک میکنم میبینم مهم نیست من این ترم امتحان جامع ندم و آبان امتحان بدم نمیدونم از کی اینقدر بی خیااال شدم 

البته تنها دغدغم از اینکه آبان بیفته اینه که میترسم با پیاده روی اربعین تداخلی داشته باشه 




  • س ب و ...

همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند
می‌دانند چه آدم حسودی هستم
و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند ...
لعنت به همه آنهایی که تو را می‌شناسند !

(نزار قبانی)

هیچ وقت فک نمیکردم اینقدر حسود باشم

چقدر بد که بعضی از دلتنگی ها اینقدر خنده داره که نمیشه بیانش کرد

 خب با همه خنده دار بودنش دلتنگم 


واقعا دل به دل راه داره یا نه؟؟؟؟

  • س ب و ...

از خوابگاه زدم بیرون دودل بودم از کدوم سمت برم سوار بی آرتی شدم به سمت خیابون هشت بهشت هنوز به هشت بهشت نرسیده بودم که تصمیم گرفتم پیاده بشم مادر جان زنگ زد که اینجا زنجبیل تازه تموم شده ببین اگه اصفهان هست بخر بیار ساعت یازده بود چنتا مغازه رفتم پرسیدم نداشتن خسته شدم دیگه حال نداشتم برم جایی بپرسم تصمیم گرفتم برگردم خوابگاه نماز بخونم و بلیط بگیرم برگردم خونه توی ایستگاه یکهو یاد مسجد کمرزرین و آیت الله ناصری و سخنرانی ظهرهای رمضان افتادم یاد پارسال که چقدر توی ماه رمضون تو خوابگاه مریض بودم و داغون ولی با این حال خودم رو میرسوندم مسجد کمرزرین تصمیمم عوض شد به جای خوابگاه رفتم طرف سبزه میدون که برم مسجد نمیدونستم خبرم نداشتم نیمه اول ماه سخنرانی داره یا نیمه دوم به خودم گفتم میرم هرچی روزیم باشه قبل اذون رسیدم مسجد پرسیدم گفتن آره حاج آقا بعد نماز یه ربعی صحبت میکنه خوشحال و خندان نماز رو خوندیم و نشستیم منتظر رزقمون 

ماه رمضان از همان ابتدای خلقت ماه مبارک قرار داده شده ماهی بوده که روزه شدن توی اون بر همه انبیا در طول تاریخ واجب بوده امت های دیگه توی ماه های دیگه روزه میشدند اما ماه رمضان مخصوص انبیا بوده ..........(این نقطه ها یعنی تا همینجاش تو ذهنم مونده )

.....(بقیه چیزایی که یادم مونده )روزه سه نوع هست روزه عام روزه خاص و روزه خاص الخاص

روزه عام روزه اکثریت ماهاست نخوردن و ننوشیدن و رعایت بعضی از آداب پادششم همون چیزایی که میدونیم

روزه خاص شرایطش یکم سخت تره گفت خودتون برید بخونید یک مقداری پاداشش بالاتر از روزه عام هستش

اما روزه خاص الخاص روزه ای هستش که از هر کسی بر نمیاد روزه ذره ذره اعضای بدن روزه چشم گوش زبان دل ذهن پا دست و.... روزه ای هستش که نیتش  فقط و فقط برای خداست شخص هیچ نیتی نداره جز برای خدا اگر کسی به این درجه رسید پاداشش خو خداست پاداشش الهاماتی هستش که بر قلب و دل زبان جاری میشه خدا خودش میخره این روزه دار رو.......و تمااااام

بعضیا با حرف زدنشون آدم رو تشنه میکنند خیلی ساده حرف میزنند هیچ تکلفی هم ندارند اما وقتی پای صحبتشون بلند میشی تشنه هستی 

از مسجد زدم بیرون به طرف مترو بلد نبودم یهووو یه خانومی رو دیدم ازش آدرس پرسیدم خودشم داشت به همون سمت میرفت باهم راه افتادیم چقدر این خانوم حس آشنایی برام داشت با اینکه میدونستم هیچ وقت توی عمرم ندیدمش و نمیشناسمش ولی برام آشنا بود حسی که بعدا فهمیدم اونم نسبت به من داشت باهم صحبت کردیم اصفهانی نبود شیرازی بود بیشتر که باهم حرف زدیم فهمیدم دانشجوی دانشگاه یزد بوده فهمیدم چقدر دوست مشترک داریم چقدر آدم های مشترکی که میشناسیم چقدر مراسم های مشترکی که توی دانشگاه یزد بودیم درسته که هم دیگه رو نمیشناختیم ولی هم زمان باهم توی همون مراسما بودیم چقدر دوستای قدیمیش رو گم کرده بود که من هنوز باهاشون ارتباط دارم و قرار شد به هم وصلشون کنم 

چقدر دوتایی از این آشنایی خندیدیم از این نزدیکی دل از این حس مشترکی که توی اولین نگاه اایجادشد 

فضای مشترک دل رو به هم نزدیک میکنه دوتا آدم اگه هیییچ آشنایی باهم نداشته باشند اصلا از وجود هم توی دنیا خبر نداشته باشند ولی توی یک فضا باشند دلاشون عین هم میشه هم دیگه رو از دور ترین فاصله ها میشناسند و تشخیص میدند 

همینه که امام حسینیا دلاشون هرجای دنیا که باشند برای هم میتپه همینه که توی پیاده روی اربعین احساس غربتی وجود نداره همه رو انگاری میشناسی 

احساس میکنم گستره این حس مشترک تا توی اون دنیا هم کشیده میشه همه اونایی که زیر خیمه امام حسین هرجای دنیا سینه ززدندبا یک نگاه هم دیگه رو میشناسن همشون باهم آشنا هستند و از دیدن هم دیگه میخندند ........


  • س ب و ...

فرموکال میت بین یدی الغسال )باشید

همین کافیست 

هی تلاش نکن مقابل خدا بایستی 

میگوید ببُر ، ببُر

میگوید نبُر ، نبُر

و راضی باش به این ببُر و نبُر ها حتی اگر بر خلاف میلت باشد 

غسال دارد مرده را غسل میدهد

خدا هم میخواهد تو را غسل بدهد


  • س ب و ...

بچه ای که زیاد کتک میخوره نسبت به کتک خوردن بی تفاوت میشه به جایی میرسه که وقتی کتکش میزنند میخنده

حس من الان نسبت به امتحان مثل حس یه بچه زیاد کتک خوردست از بس تو این سالها انواع و اقسام امتحانات رو دادم الان با اینکه امتحان جامع دارم و باید امتحان زبان بدم تا بتونم امتحان جامع رو بدم بی خیاال شدم نه استرس دارم نه درس میخونم نه برام مهمه بی خیاااال 

پ ن جالبه خدا نمیذاره بفهمی که داره ازت امتحان میگیره از قبلشم خبر نداری  که قراره اینجا امتحان بشی گاهی وقتا حتی نمیفهمی امتحان دادی 

  • س ب و ...
پسر خواهرم رو بردیم برا ثبت نام کلاس اول دبستان تکرار میکنم کلاس اول دبستان  گفتن باید ازش مصاحبه بگیریم 
گفتن سوره فیل باید بلد باشه حالا بیچاره خواهر زادم کل سوره رو حفظ بود فقط الم تر کیف اولش رو فراموش میکرد باید اولش رو میگفتیم تا بقیش رو بخونه 
مسئول مصاحبه دریغ از یه ذره کمک که بچه بده
بعد از همه جالب تر بهش گفتن مداحی بلدی برامون نوحه بخون شانس آوردیم (اینقدر این در رو محکم نبند نرو) نخوند از بس عاشق این آهنگه کلش رو حفظه براشون حسین سردار ره دین بود رو خونده کلی هم شوور گرفته
بعد بهش گفتن اذون و اقامه بگووو بچمونم گفته من نماز تا حالا نخوندم بلد نیستم
بهش گقتن وضو چطور میگیرن گفته باید دست صورتمون رو خیس کنیم
دارم فک میکنم چند صباح دیگه میگن برا ثبت نام کلاس اول باید مدرک لیسانس داشته باشی
اگه یه بچه شش ساله قراره همه اینا رو بلد باشه و بیاد مدرسه دقیقا مدرسه میخواد چیکار کنه
یاد مصاحبه دانشگاه امام صادق افتادم
  • س ب و ...

امام جماعت محترم وقتی صدای گریه بچه میفهمی یکم سرعت نماز رو ببر بالا شب قدر  قران رو سر گذاشتین بینش صدتا روضه نخونید اون خانومی که بچش گریه میکنه گناه داره اگه قراره نذری بدید اول خانوما بچه دارند اذیت میکنه

اگه جایی منتظر نقلیه عمومی بودید اجازه بدید اول خانوم سوار بشند .

حقوق زن یعنی جامعه به گونه ای باشد که یک زن هم مادری کند هم بتواند فعالیت های اجتماعیش را داشته باشد نه اینکه زن راننده تریلی شود یا صرفا سر و دست بشکنند برای ورزشگاه رفتنش 

حقوق زن یعنی ارزش ویژه زن به حرمت مادریش

حقوق زن چیز خیلی پیچیده ای نیست اما خیلی از آدم های به اصطلاح مذهبی هم قادر به اجرایش نیستند 

خیلی بیشتر از ابن چندتا خط میشه نوشت اما حوصلم نیست بعد اینستا رفتم توئیتر کوتاه نویسی های همونجاست

چقدرآدمای اینجور مجازی ها حقیر هستند حالا یکبار مینویسم که چرااا

  • س ب و ...
با اینکه قوول داده ام هیچ وقت خاطراتت را مرور نکنم
اما هر از گاهی یواشکی توی ذهنم تو را مرور میکنم
دعا میکنم که خدا کند دل به دل راه نداشته باشد
که اگر داشته حتما تو هم میفهمی که من یادت افتاده ام
ننهههه اصلا دعا میکنم کاش دل به دل راه داشته باشد 
آنوقت دلم خوش است به اینکه شاید اول تو خاطراتمان را مرور کرده ای و من به یادت افتاده ام 
#دلخوشی_های_کوچک
#به_وقت_دلتنگی

  • س ب و ...

من نمیخواستم بشود خودش شد


بچه که بودم همیشه خراب کاری میکردم اصلا هر  و خرابکاری که توی خانه میفتاد یکراست میامدند سراغ من که تو بودی بگووو چرا اینکار را کردی من هم بغض میکردم و با همان حالت بچگانه میگفتم من نمیخواستم بشود خودش شد و همیشه در مقابل این سوال که تو بگووو خودش چه جوری شد سکوت میکردم هرچه میخواستم توضیح بدهم که خودش چه جوری شد بقیه اصلا درک نمیکردند که خودش شد یعنی چه


یادم است یک بار آن زمانها که مرمرغ داشتیم پدر یک عالمه دون خریدبرای مرغ  ها وسط باغچه مان درخت اکالیپتوس بزرگی داشتیم که. همیشه پر از گنجشک و شانه به سر و دارکوب میشد دلم میخواست یکبار همه اینها بیایند روی حیاط خانه و من از نزدیک ببینمشان  در اوج تفکر به این نتیجه رسیدم که کل دون های مرغ هایمان را روی حیاط پخش کنم تا این پرنده ها بیایند روی حیاط و به آرزویم برسم پدرم  آمد خانه و دون های پاش شده روی زمین و خاک را دید به شدت عصبانی شد اصلا نیازی به پیدا کردن مقصر نبود یکراست سراغ من که چرا.. طبق معمول من بغض کردم و گفتم من نمیخواستم خودش شد


یکبار هم آن زمان که تازه پرتغال های خونی مد شده بود از ذوق این پرتغال های تحفه توی عالم بچگیم آمده بودم مهمانی خیالی گرفته بودم و کل پرتغال ها را نصف کرده بودم و گذاشته بودم جلوی مهمان ها تصور کنید چندکیلو پرتغال نصف شده بماند روی دستتان اصلا دعوای آن شب را که یادم نمیرود این من بودم که باگریه میگفتم بخدا خودش شد من نکردم


حالا بماند که یکبار شکلات خوری جوجه شکل عزیز مادرم را شکستم فقط چون میخواستم از نزدیک ببینم یا ادکلن کبرای هدیه ازدواج مادرجانم را خالی کردم وسط اتاق صرف اینکه دوست داشتم کل اتاق بوی خوب بدهد یا هردفعه از مدرسه که میامدم نه پاکن داشتم نه مداد و نه کتاب همه چیزم گم شده بود یکبار هم کلاس سوم مقعنه سفیدم را میخواستم قرمز کنم جوهر قرمز خودکار را خالی کردم روی مقنعه و... همیشه هم خودش میشد من نمیکردم

واقعیتش اینست که خودش میشود اصلا ما نمیخواهیم خیلی اتفاق های بد بیفتد ما فقط دوست داریم آن رویایی که توی سرمان هست را تحقق ببخشیم اما خودش جور دیگری میشود خودش خراب میشود گاهی چه بد هم خراب میشود.......

پ ن آخرین پست اینستایم بود با عکس یک شیشه شکسته که ماحصل خودش شدهای خواهرزاده بود 

گاهی باید بگذاریم ببینیم خودش چه میشود 


.

  • س ب و ...

امروز صبح طی یک عملیات انتحاری یا بهتر بگویم یک عملیات دل بریدنانه اینستا را پاک کردم یعنی کل حساب را با تمام نوشته ها و عکس ها و خاطراتش با  فشار دادن یک دکمه به هوا فرستادم واقعیتش امروز جای خالیش را حس میکنم. هنوز دلم میخواست آنجا حرف بزنم هنوز میخواستم راجع به سیل بنویسم اصلا تک تک پست هایم.... بماند به قول ام شهرآشوب دیشب داشتم از سختی دل کندن از اینستا برایش میگفتم گفت نگهداری این همه خاطرات را میخواهیم برای چه راستی اصلا به چه درد میخورد هنوز 24 ساعت نشده است که اینستا را عین یک دندان لق کندم و دور انداختم دوباره آمده ام به وبلاگ  راستی ما مجازی را بخشی از زندگیمان کردیم یا مجازی خودش بخشی زندگیمان شد امروز احساس دلتنگی میکنم برای همه دوست های مجازیم چقدر بد است که وبلاگ استوری ندارد استوری خونم آمده پایین آنجا خیلی دوست پیدا کرده بود از جاهای مختلف آنجا با نویسنده ها و شاعر ها حرف میزدم مثلا امید مهدی نژاد مرا دنبال میکرد برایش عکسی را که تصادفا از او توی نجف گرفته بودم فرستادم فرستادم برایش جالب بود

امروز عجیب جای خالیش را حس میکنم لامصصصصب جذابیت داشت 

چند روزی طوول میکشد تا خماریش از سرم برود 

حس میکنم عده ای هم آنجا جای خالی مرا حس میکنند 

امروز حس آن روزی را دارم که بلاگفا خراب شد و چندساال نوشته ها بر باد رفت اما واقعیتش اینستا عین وبلاگ نیست آنجا با آدم ها احساس نزدیکی میکنی و این هم خوب است هم بد

دیروز وقتی استوری رفتن را گذاشتم یک عده اصرار کردند بر ماندنم اما بعضی ها تقدیر کردند از رفتنم گفتند دلکندن از اینجا جسارت میخواهد 

یکی از دوستان هم گفت چند روز دیگر با یه پیج دیگر میگردی خیلی آدم ها بوده اند که رفته اند و چند روز بیشتر طاقت نیاورده اند البته راست میگویند مثلا من الان دارم برای روز نوشت های جواد موگویی از مناطق سیل زده له له میزنم دلم میخواهد بروم ادامه اش را بخوانم یا مثلا دلم برای آن پیج افغانی تنگ شده است 


  • س ب و ...

محبوب من! آقای نخستین، آموزگار کلاس اول‌مان به من الفبا آموخت تا در آینده دکتر، مهندس، وزیر و وکیل شوم. اما من پنهان از همه الفبا را آموختم تا بتوانم با شما سخن بگویم. برای شما ترانه‌ها بنویسم. بنویسم: «فصل عطش یاد شما، شکر شیره بستنی است، دست به دل ما نزنید، ظرف بلور شکستنی است» بنویسم: «شما که عسل دارید، قند دارید، نگاه شبرنگ دارید، سینه‌زنان زخمی و عاشق دلتنگ دارید.» بنویسم: «روزها با هزارتا تاکسی، می‌رسم سه راه عباسی، شاید میان مردم بیای منو بشناسی»
محبوب من! عاشق کسی است که اندیشه‌اش بالغ شده باشد. در یک جامعه نباید یک نفر یا چند نفر عاشق باشند، بقیه نباشند. در هر جامعه باید که همه عاشق باشند. همچنان که باید اندیشه همه بالغ باشد. همچنان که نباید یک نفر فکر کند یا چند نفر فکر کنند، بقیه فکر نکنند. باید که همه فکر کنند. چنان که باید همه عاشق باشند.
محبوب من! اوایل درها باز بودند، دیوارها کوتاه. هرچه عاشق‌تر شدیم، درها قفل شدند، دیوارها بلندتر. اوایل گفتند عشق هرگز دچار انسداد تاریخی نمی‌شود. پس این همه بگیر و ببند برای چیست؟!

محمد صالح علاء


پ ن :خیلی از متن کپی خوشم نمیاد 

حتی اگر بد مینویسم دوست دارم خودم بنویسم اما این روزها مداد تراشم را گم کرده ام جوهر خودکارم تمام شده است صفحه کلید گوشیم قاطی کرده است

نه دروغ میگویم این روزها همه روزهایم کپی پیست شده است دیروزم هفته قبلم با امروزم فردایم هفته بعدم فرقی ندارد وقتی متن زندگیم را کپی پیست کرده ام به جای نوشتن هم کپی میکنم 


  • س ب و ...
ا ین ابرها را
من در قاب پنچره نگذاشته‌ام
که بردارم
اگر آفتاب نمی‌تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمنده‌ی توام
خانه‌ام
در مرز خواب و بیداری‌ست
زیر پلک کابوس‌ها
مرا ببخش اگر دوست‌ات دارم

و کاری از دستم بر‌نمی آید
رسول یونان
  • س ب و ...
هوالحق
همه چیز از یک زمستان شروع شد از یک زمستان سرد و پر برفی،  آن روز پاهای پدرم یخ زده بود دستانش هم از سرما کرخت و بی حس شده بود
عصر بود که رسید خانه مثل همیشه با یک سکووووت و طمانینه خاصی که جزئی از وجودش بود نشست کنار کرسی پاهایش را زیر کرسی دراز کرد دستانش راهم چسباند تا گرم بشود از حالت صورتش مشخص بود گرم شدن دست و پاهایش درد خاصی را سر ریز میکند در تمام وجودش
من مثل همیشه نشسته بودم پشت دستگاه قالی، لیلی و مجنون را میبافتم توی نقش قالی من قرار نبود لیلی قسمت ابن السلام بشود میخواستم هرجور که شده است مجنون را به لیلی برسانم داشتم نقش رسیدن مجنون به لیلی را میزدم که یکهو پدرم مادرم را صدا زد که بیا زن حرف ها دارم امروز برای گفتن یخی دست پدر باز شده بود یخ حرف زدنش هم باز شد از صبح دلشوره داشتم میدانستم پدر حتما حرف مهمی دارد که با تحکم تمام مادرم را صدا میزند و هی نگاااه به من میکند. مادرم آمد و مثل همیشه داشت به زمین و زمان فحش میداد که هوا سرد است برف آمده الان است که سقف خانه روی سرمان خراب شود مرد چه میکنی از صبح تا شب توی خانه نیستی و من هم یک چشمم به لیلی قالی بود که مبادا ظرف مجنون را بشکند و یک چشمم به پدر که چه میخواهد بگوید 
زن دو دقیقه دندون به جگر بگیر حرف دارم حرف مهمیه باید بگم 
بعضی از حرف ها توی زندگی خیلی مهم است آنقدر مهم که تمام سرنوشت تو در همان حرف نهفته است بعضی از حرف ها میشود همه چیز زندگیت وقتی میگویی نمیفهمی چه گفته ای اما چند ساااال باید بگذرد تا بفهمی که آن حرف ها چه میکند با سر نوشتت آن شب پدرم از آن حرف های سرنوشت ساز داشت از آن حرف هایی که چند سااال بعدش همه را دچااار یک امتحان کرد از آن حرف هایی که روزگار خانه و زندگی ما را تغییر داد شاید خودش هم هیچ وقت تصور نمیکرد حرفش قرار است به چه وسعتی سرنوشت زندگی مارا تغییر بدهد اما حرفش را زد خیلی عادی و بی هیجان مثل همیشه آرام و صبور
دل من بود که ریخت.....
پدر گفت ببین زن، ملا برای پسرش این دختر را خاستگاری کرده است لیلی ظرف مجنون را گرفت بی آنکه به زمین بزند نمیخواست مجنون دل شکسته شود
ادامه دارد...........

پ ن : قرار است ادامه داشته باشد اما نمیدانم همتم میکشد به نوشتن همه اش یا نه
هنوز اسمی برایش ندارم برای همین بی نشان گذاشته ام 

  • س ب و ...

دلم پُر است از نبودنت

دستم پُر است از نداشتنت

کاش کمی بودی 

کاش کمی بودی و این حجم سنگین نبودنت را از روی شانه هایم بر میداشتی



لکنت زبان گرفته 

هربار که خواستم بگویم نیستی زبانم را گاز گرفته ام






  • س ب و ...

_میدونی یه چیزی مثل خوره به جونم افتاده دلم میخواد یک نفر رو که یک بار در حقش یه بدی کردم  پیدا کنم و ازش حلالیت بطلم

_تو در حق کسی بدی کردی کی بوده این  آدم خوش شانس که تو این توی مهربون در حقش بدی کردی بگووو شاید من برات  پیدا کنم

_ببین این قضیه برا خیلی سااال پیشه من اون موقع شاید هفت ساال بیشتر نداشتم ولی عذاب وجدانش همیشه باهامه

_خب بگووو چی بوده کی بوده کجا بوده شاید کمکت کردم پیداش کنی حلالیت طلبیدی

_یه روز داشتم تو عالم بچگیم توی کوچه ها قدم میزدم رسیدم کنار  آب انبار قدیمی که پله میخورد میرفت پایین دیدم صدای چند نفر میاد که دارن پایین آب انبار بازی میکنند یهو شیطنتم گرفت یه سنگ بزرگ برداشتم پرت کردم پایین دیدم صدای گریه یه پسر بچه بلند شد و بدو بدو از پله ها اومد بالا منم ترسیده بودم داشتم فرار میکردم اومد وسط خیابون ایستاد بلند داد زد هیچ وقت نمیبخشمت یه لحظه نگاهم رو برگردوندم عقب دیدم صورتش پر از خونه ولی از ترس فرار کردم

_خب یعنی نمیدونی کی بود که بری ازش حلالیت بطلبی 

_نه اگه میدونستم که میرفتم عذاب وجدانش همیشه باهامه

_ حالا عذاب وجدان نداشته باش شایدم حلالت کرده

_کاش میتونستم از یه راهی مطمئن بشم

_ببین مثلا من خودم تو بچگی یه نفر یه بلایی سرم آورده ولی بخشیدمش

_عع کی جرات کرده سر عزیز دل من بلا بیاره بگووو خودم میرم نابوودش میکنم

_حالا زود قضاوت نکن شاید قصدی نداشته من تصمیم گرفتم ببخشمش

_نه ببین تو نیم دیگر من نیستی تمام منی من توی همه زندگیت شریکم حتی توی بخشیدنات منم باید ببینم اون فرد باید بخشیده بشه یا نه زود باش تعریف کن

_باشه میگم این جای بخیه رو میبینی رو پیشونیم 

_آره اتفاقا همیشه میخواستم بپرسم چرا این رد بخیه رو پیشونیته یالا بگووو چی بوده قضیه

_جونم برات بگه که یه بار توی نه یا ده سالگی با دوستام داشتم توی یه آب انبار قدیمی بازی میکردیم یهو یه سنگ از بالا پرت شد پایین خورد توی پیشونیم پله ها رو دو تا یکی دویدم بالا تا ببینم کیه یهو دیدم یه دختر با یه لباس صورتی با موهای بلند مشکی داره فرار میکنه هرچی صداش زدم ترسیده بود منم تصمیم گرفتم نبخشمش نه برای اینکه سنگ توی سرم زده بود فقط به خاطر اینکه اون روز آبشار موهای مشکیش دلم رو برد یه لحظه صبر نکرد تا سیر ببینمش با اینکه پونزده سال از این ماجرا میگذره ولی هیچ وقت فراموشش نکردم هنوز تاب موهاش وقت فرار جلو چشمامم اون روز میخواستم یه لحظه صبر کنه تا بهش بگم ........

_تا بهش چی بگی

_تا بهش بگم دوستش دارم ولی فک نمیکردم پونزده سااال بعد بتونم بهش بگم تو اون سنگ رو به سرم نزدی خونه قلبم رو دق الباب کردی.......😄😄😄

پ.ن این خاطره واقعیه البته نه به این سبکی که من نوشتم دوست داشتم اینجوری بنویسم 

دنیا خیلی کوچیکه خیلی زیاااد گاهی کنار یکی هستی که سالها دنبالش میگشتی میخواستی پیداش کنی ولی الان کنارت هست و نمیشناسیش 

چقدر وبلاگ خوبه آرومه میتونی طولانی بنویسی میتونی عاشقانه بنویسی کلا جای دنجیه اما امان از اینستا 

  • س ب و ...

یعنی الان اگه من بعد از این همه وقت اینجا رو به روز کنم هیشکی هست که بهش سر بزنه 

مرگ بر اینستا😄😄😄😄

  • س ب و ...

حالا درست است که قرارست به روی مبارک نیاوریم و برای حفظ اسایش خاطر سیاست مداران گرامی حرفی از برجام و برجامیا بد فرجام نزنیم و همگی داد بزنیم ما برای ایران اتحاد داریم و متحدیم و در حال اتحادیم و فی الجمله صیغه اتحاد را صرف کرده و حرفی از حضرت تکرار و تکرارهای مکرراتش نزنیم

اما فی الواقع سرنوشت بدسرشت برجام بدفرجام خاطر مبارک مرا به یاد خاطره ای از سالهای دور انداخت آن زمان ها که شما به یاد نمیاورید اما ما نسل دهه شصت به خوبی به خاطر داریم آری یادش به خیر روزهای پر هیجان مذاکرات را میگویم اگر میگویم دهه شصت چون در حال حاضر بدبخت تر و بیکار تر و مجرد تر از دهه شصتی ها بر روی این کره خاکی وجود ندارد به همین روی بود که آن روزهای پرهیجان برای ما نسل شصتی پر از امید بود از فردایی روشن مملو از کار ، درآمد،  زوج و زوجه چشم هایمان را دوخته بودیم بر بندهای خوانده نشده برجام و اما این روزها من شدیدا به خاستگار بخت برگشته ای میندیشم که هم زمان با مذاکرات برجامیان ما هم در حال مذاکره بر سر  آینده مجهولمان بودیم سرتان را درد نیاورم و مصدع اوقات شریف نشوم ما که در حال برازش آن موجود شریف بودیم برای زندگی آینده خب طبیعی بود که میزان رسیدن دستش به دهنش را با مقیاس های موجود ممکن بسنجیم بر همین اساس بود که از شغل و خانه و خلاصه مکنت مالی سوال های کردیم که از شما چه پنهان نباشد جواب همه این سوالات تنها به یک کلمه ختم شد برجام (ان شاالله برجام که بیاید هر آنچه که شما بخواهید نخواهید در یک لب تر کردنی درمقابل دیدگانتان مهیا میکنم) هرچند که پایان ماجرای مذاکرات من و ایشان فرجامی جز پایان برجام نداشت آخر تعلق خاطربیش از حد ایشان  به برجام و متعلقاتش به حدی بود که اصلا نمیتوانستند مخالفت من را به برجام و برجامیان را برتاب فلذا قرار بر این شد که این مذاکرات نیمه تمام گذاشته شود و هرکس به سوی سرنوشت خویش برود القصه اینکه این روزها روزی هزار مرتبه خدا را شکر میکنیم و که فرجام مذاکرات ما چون برجام به جشن و پای کوبی ختم نشد که اگر شده بود بعید نبود که امروز مجبور بودیم سنگ بر شکم بسته و ریاضت بکشیم چرا که محاسبات حضرت آقا از معجزات برجام غلط از آب  در آمده بود و ما مانده بودیم و برجامی که جامش کج بوده هر چه درونش ریخته اند نقش بر زمین شده است.


پ.ن اگر خدا یاری کند و وقت نداشته ام اجازه دهد قرارست ماجراهای من و برجام ادامه داشته باشد 



  • س ب و ...

بیچاره حیوان ها

بیچاره تر سگها بیچاره تر گربه ها

بیچاره همه حیواناتی که باید تقاص بی انسانیتی برخی از انسان ها را بدهند

اگر ما بلد نیستیم انسان باشیم و انسان گونه زندگی کنیم گربه و سگ چه گناهی کرده اند که باید تقاص پس بدهند

آخر اینکه انصاف نیست میخواهم از این قشر با کلاس و غیر امل و بسیار امروزی و بسیار متجدد سوال کنم آیا خوب است که به شما بگویند از فردا عین گربه ها روی دیوار راه بروی و گنجشک شکار کنی یا چشمانت را تیز کنی و موش شکار کنی یا عین سگ چشمت به گربه ها باشد یا چشم انتظار بنشینی تا بقیه غذاهایشان را بخورند و ته مانده استخوان های و غذاهایشان را بریزند برای تو آخر کدام انسان عاقلی حاضر است این شکلی زندگی کند

حالا گیرم گربه و سگ بدبخت ناطق نیستند و نمیتوانند از حق حیوانیت خودشان در مقابل برخی به ظاهر انسان دفاع کنند باید حق آزادی و شکار را از آنها بگیرید آهای جماعت به ظاهر متمدن هیچ گربه ای دوست ندارد عمل زیبایی انجام دهد دوست ندارد شب ها در رختخواب پر قو بخواد، هیچ سگی دوست ندارد مثل یک انسان برود آرایشگاه و موهایش را اصلاح کند گربه بدبخت دوست دارد توی علف ها غلط بزند اصلا به شما چه دوست دارد خاک را چال کند و خرابکاریهاش را توی چال بریزد و رویش هم یک مشت خاک نمیخواهد که تو برایش مستراح بسازی به چه زبانی این بدبخت ها به شما بگویند اگر شما نمیتوانید مثل آدم زندگی کنید چه کار به زندگی حیوانی ما دارید بگذارید ما حیوان باشیم بگذارید آزاد برای خودمان بگردیم و اگر دوست دارید در حق ما تفقدی کنید کافی است تنها زمانی که مرغ بریان میخورید مقداری ته مانده گوشت را به استخوان هایش بگذارید و  به بیرون پرتاب کنید و ما به دنبالش بدویم با هم قطارهایمان بر سرش دعوا کنیم چرا میخواید سگ بودن ما را بگیرید و بلایی بر سر ما بیاورید ک اگر ملوس (گربه دختر همسایتان) را دیدیم کلاهمان را تمام قد برداریم و برایش تا کمر خم شویم و بگویم ملوس آیا قصد ازدواج ندارند  و بساط شیرینی و خوران و خواستگاری به راه بیندازیم چرا نمیگذارید سگ باشیم به دنبال گربه بدویم اگر دستمان به دامنش رسید شکمش را سفره کنیم، بیچاره حیوان زبان بسته که اگر زبان داشت همه اینها را میگفت اما دریغ که او را زبان بسته و این جماعت را ناطق آفریده اند البته که به آفرینش خدا ایرادی نیست ایراد از انسان هایی است که خوی حیوانی خود را آنقدر بزرگ کرده اند که نه تنها به ساحت انسانیت توهین میکنند بلکه احترامی برای ساحت حیوان ها هم قائل نیستند

پ.ن1 : اینکه عده ای میگویند بچه نمیخواهیم سگ و گربه ی ما از بچه و همسر بهتر و کم آزار تر و وفادار تر هستند  بعد از صد و بیست سال و ان شاالله کمتر وقتی آب اجل گلوگیرشان شد و قرار شد ان شاالله در سرا زیری قبر قرار گیرند و مثلا به محرمی نیاز دارند که جنازه محترمشان را در قبر بگذارد احتمالا توقع دارند سگ محترمشان بیاید و بند کفن را بگشاید و جنازهشان را به دندان بکشد و داخل قبر بیاندازد و گربه محترمشان همانطور که خدا در غریزه محترمش گذاشته و به روی پی پی هایشان خاک میریزد به رویشان مشتی خاک بریزد


پ.ن2: ما از بچگی در خانه مان گربه داشته ایم، جوجه تیغی داشته ایم،  لاکپشت داریم، گاهی هم که در خانه مان باز بوده سگ رفت و آمد کرده است همیشه هم غصه گربه ها را خورده ام و خدا شاهد است سر سفره همیشه به فکرشان بوده ام همیشه برایشان مقداری از غذای ته مانده سفره کنار گذاشته ام ولی همیشه برایشان حق حیات حیوانیت قائل بوده ام 


  • س ب و ...

دل نوشته ای هدیه به شهید محسن حججی

دارم به ساعت آخر فکر میکنم به آن لحظات که میدانستی اینها هرگز تو را زنده نخواهند گذاشت دارم به لحظاتی فکر میکنم که خنجر را در دستانشان میدیدی و قهقه شیطانیشان در گوشهایت میپیچید نمیدانم در آن لحظه چه از ذهنت میگذشت اما یقین دارم فرزند دو ساله¬ات را بارها جلوی چشمان خود آوردی اما یقین دارم بارها به همسر جوانت فکر کردی و بارها به خود گفتی چگونه با خبر شهادت تو کنار خواهد آمد حتما مادرت را دیدی که ضجه میزند حتما پدرت را دیدی که کمرش از داغ تو خم شده است نمیدانم چگونه در آن لحظه به خنده¬های معصومانه فرزندت فکر کردی. اما گمان می¬کنم لحظه ای آرام گرفتی وقتی برق خنجر را دیدی که به سمت گلوی تو می آید یادت آمد از بچگی به پای روضه های کسی بزرگ شده ای که قبل از اینکه خنجر را به گلویش بگذارند فرزند شش ماهه اش را با تیر سه شعبه به روی دستانش با لبان خشکیده به شهادت رساندند دیگر به خنده های کودکانه فرزندت فکر نکردی، حتما وقتی که چهره معصوم همسرت قلب تو را به تپش انداخته بود یادت آمد که روزی روضه اسارت اهل بیت را برایت گفته اند یادت آمد به پای روضه های کسی بزرگ شده ای که هنوز جان در بدن داشت به خیمه اهل بیتش شبیخون زدند، شاید زمانی که به خواهرت و داغی که از نبودن برادر به دلش می¬نشیند فکر کردی یادت آمد مردی را میشناسی که جلوی چشمان خواهرش به روی سینه اش نشسته اند و خنجر را به گلویش گذاشته اند و نگاه پدرت که از جلوی چشمانت میگذشت روضه علی اکبر را برای خودت خواندی روضه مردی را خواندی که پسرش را اربا اربا برایش آوردند سردی خنجر را به روی گلویت حس کردی چشمانت را به روی همه دلبستگی هایت بستی و  آرام  با خود زمزمه کردی السلام علی الشیب الخضیب


پ ن: 
بال هایم هوس با تو پریدن دارد
بوسه بر خاک قدم های تو چیدن دارد
من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست
و از آن روز سرم میل بریدن دارد
  • س ب و ...
بعد از واقعه امروز تازه حکمت کتاب ها پر حجم و سنگین رو فهمیدم 
به طور خیلی وحشتناکی به من حمله کرد و من به حالت نیم خیز به طرفش گارد حمله رو گرفته بودم خدا میدونه از ترس قلبم اومده بودی توی دهنم من کاری به کارش نداشتم فقط میخواستم دفترچم رو بردارم و گناه مسگر شوشتری رو که تا به امروز تاریخ مدعی بوده به گناه آهنگر بلخ گردن زده  شدست رو بنویسم که حمله این موجود وحشتناک باعث در همگسیختگی افکار و پاره شدن رشته امور شد البته اون موجود کسی نبود جز یک عدد سوسک که هنوز قلبم از دیدنش در حال تاپ تاپ کردنه 
خدا میدونه من طرف دار کتاب و کتاب خونی هستم ولی امشب به اعتقادی عمیق پی بردم و اون اینکه کتاب نه تنها معلومات ما رو اضافه میکنه نه تنها به ما نسبت جهان دور و برمون بینش عمیق میده بلکه وسیله دفاعی خوبی در برابر همچین موجودات شنیعیه تنها کاری که توی اون لحظه از دستم بر میومد این بود که زمانی که اون مقابل من ایستاده بود  منتظر حرکت من بود تا خودی نشون بده از حضرت مولانا کسب اجازه کنم و مثنوی معنوی رو پرت کنم به  طرفش و خدا میدونه چون مطمئن بود حجم مثنوی معنوی به حدی نیست که  باعث مرگش بشه از حضرت نظامی کسب اجازه کرده و خمسه رو روی مثنوی معنوی گذاشتم میخواستم دیوان شمس 1900 ص رو بردارم تا خیالم راحت باشه که به اندازه ای حجیم هست که نفسش رو ببره اما از حضرت مولانا خجالت کشیدم و کتاب رفتار مصرف کننده پاولف پیتر و السون ترجمه زهرا سادات صانعیان(که نا گفته نماند  مترجم این کتاب از دوستان خود بنده هست به راحتی در تلگرام میشد اجازه گرفت و راحت تر از اجازه گرفتن از حضرت مولانا بود)  رو برداشتم و روی دو کتاب قبلی قرار دادم البته که خیالم تخت باشه که بیرون نمیاد و منتظر تا ابوی بیاید و تکلیف این سوسک بخت برگشته رو روشن کنه 



پ.ن بنده به شدت معتقدم که باید به کتاب احترام گذاشت به خصوص اگه کتاب از حضرت مولانای عزیز باشه اما چه کنم گاهی چاره ای نیست خدا هم خوردن مردار را اگر ترس مرگ باشد حلال اعلام کرده بنده هم پرتاب کتاب و استفاده غیر معقولانه از این گوهر های گرانبها را هنگام حمله سوسک مجاز اعلام میکنم

بعدا نوشت: من اصلا به وبلاگ ام شهر آشوب سر نزده بودم و نمیدونستم که عنوانش شبیه عنوان منه 
  • س ب و ...
بعد مدتها که دوباره به یمن رفیق شفیق گرمابه و گلستان اومدم وبلاگ و معلوم نیست تا کی بمونم دلم هوای وبلاگ قدیمیم رو کرد اون که سالها پیش به تشویق همین رفیق شفیق  گرمابه و گلستان به راهش انداختم هرچند که در یک روز  بهاری سال 93 بلاگفا خراب شد و تمام آنچه از این چند سال انبانیده بودیم بر باد رفت و روزی هم که برگشت تنها پستهای تا بهمن یک سال قبل از حادثه برگشت یعنی سال 92 و ماهم دست به کوچی ناخواسته به این خانه زدیم امروز گشتی در پست های قدیمی آن وبلاگ فراموش شده میزدم که رسیدم به پستی از سه سال پیش که آرزوی کربلا رو کرده بودم و آرزوی قدم زدن در بین الحرمین و اینکه میشود روزی من هم زائر کربلا شوم....کلی خدا را شکر کردم که امروز که این پست را میخونم  کربلا را دیده ام در بین الحرمین قدم زده ام غروب را دیده ام
رسیدم به خاطر ه ای که محمد رضا خواهر زاده عزیز تر از جانم زمانی که  چهار ساله بود و خدا رو شکر کردم امروز سالم و سرحال داره میره کلاس سوم و داداش سومشم در راهه اون زمون یکی یه دونه خونمون بود
رسیدم به خاطرات مشهد رفتن های پی در پی و کل کل کردنام با مادر جان برای دریافت مجوز خروج
رسیدم به دست نوشته تولد 23 سالگیم و چقد دلهره بزرگ شدن داشتم چقدر از 25 سالگی میترسیدم و امروز دو سه سالی هست  25 را رد کرده ام باز هم باید خدا را شکر کنم
 رسیدم به روزهایی که اعظم دانشجوی ترم دو بود و  ما چشم به راه اینکه پزشکی بشود و امروز باید خدا را شکر کنم که کمکی از پزشکی میداند و در آستانه  انترن شدن
رسیدم به روزهایی که تازه با خواهر ام شهرآشوب (رفیق گرمابه و گلستان)رفاقت وبلاگی  پیدا کرده بودم چشم انتظار به دنیا آمدن محیا بود و امروز باز باید خدا را شکر کنیم که محیا برای خودش خانمی شده 
رسیدم به حرص و جوش زدنام برا پیدا کردن موضوع پایان نامه ارشد و نوشتنش و امروز منتظرم تا شهریور نتیجه دکتری بیاد باز هم باید خدا رو شکر کنم
رسیدم به خاطرات دوران دانشجویی و سر کلاس نشستنام و شیطنت کردنام و امروز چند صباحیست خودمان بر مسند تدریس نشسته ایم و بچه های مردم را مچل کرده ایم و باز هم باید خدا را شکر کنم
و........... اینقدر زیاد که دیدن هر کدوم از پستهای گذشت من رو برد به خاطراتی دور زمانی که همین ام شهر آشوب ما هنوز مجرد بود به روزهای زیادی رفتم دلم تنگ شد بغض کردم و البته خدا رو به خاطر این همه نعمت شکر این همه خوبی این همه زیبایی شکر کردم

پ.ن: البته اواخر زندگی ما توی بلاگفا روزها و خاطرات تلخی داشت که خدا رو شکر همه اینها پاک شده و نبود که یادم بیاد و البته که اگر هم بود و باز یاد آوری میشد روزهای گریه و اشک بازهم من بدهکار خدا میشدم به خاطر اینکه حتی اون تلخی ها هم گذر زمان ثابت کرد شیرینی بوده 

  • س ب و ...
یه روایتی وجود داره که میگه ادما اون لحظه آخر زندگیشون که دیگه دارن میمیرن همه گذشتشون عین فیلم به هم پیوسته میاد جلو چشمشون همه دوران زندگیشون رو از اون لحظه که پاشون توی دنیا گذاشتن تا این لحظه اخری که در حال احتضار هستند رو میبینن قشنگی این سریال آخرین لحظه اینه که همه چیز رو پیوسته میبینی یعنی خدا پازل کامل شده زندگی این دنیات رو بهت نشون میده میگه ببین همه این کارای که کردی و همه این چیزایی که تقدیرت بود کنار هم که میچینی میشه این 
ما توی زندگیمون هر لحظه فقط یه تیکه پازل رو میبینیم قسمت هایی رو که در آینده قراره بیاد رو نداریم قسمتای گذشته هم خیلیاش رو یادمون رفته یا ربطش رو به الان نمیفهمیم ولی اون لحظه آخر همه چیز رو پیوسته به هم میبینی 
در چند لحظه عالِم به همه اتفاقات تلخ و شیرین زندگی میشی
تازه اون چند لحظه خیلی از چراهای زندگی رو میفهمی 
به نظر من هیجان انگیز ترین لحظه زندگی همون چند لحظست
مثل همه آدمها از مرگ میترسم از احتضار میترسم اما تنها این لحظه برایم جلوه جذابی از مرگ رو ترسیم میکنه شاید تنها چیزی که باعث میشه گاهی به مرگ هم به عنوان یک اتفاق هیجان انگیز فکر کنم همین لحظه باشه 


پ ن :1 وَلَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَلَا الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَهُمْ کُفَّارٌ ۚ أُولَٰئِکَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا

2 : توی اون لحظه هیچ توبه ای پذیرفته نیست و این یعنی این که باید چشم بسته به خدا اعتماد کرد و این یعنی اینکه باید پازل زندگی رو سپرد دست خودش  

  • س ب و ...

گاهی وقتا بغضی از سکوتها خیلی بده خیلی خیلی گاهی با تمام وجود دوست داری طرف مقابلت حرف بزنه سکوت رو بشکنه و اونوقت تو هرچی تو دلته بریزی بیرون تو هم حرف بزنی همه چی یا خراب میشه یا درست ولی این سنگین بار حرف های نگفته از دوشت برداشته میشه ولی هر دو سکوت میکنید سکوت طولانی باهم از همه چی حرف میزنی ب جز موضوع اصلی هر دوتا از یه چیزی میترسید و این بد ترین لحظاته سخت سنگین پر از دلهره لحظاتیه که نمیگذره نمیدونم چرا ولی من عادت به طغیان ندارم تا موقعی طغیان نیاد سراغم سعی میکنم همه چیز رو به ظاهر اروم ببینم اما خودم میدونم که این آرامش همیشگی نیست گاهی دوست دارم خودم پیش قدم باشم اما میترسم میترسم شاید چون از طرف مقابلم میترسم در عین حال که دوستش دارم ولی میترسم از اینکه با چه واکنشی رو به رو خواهم شد


گاهی وقتا دوست داری زمان توی بعضی از جاها توقف کنه

گاهی وقتا دوست داری یه جایی زمان ساکن بشه

مثلا دقیقا اون جایی ساکن بشه که اجازه کربلام رو گرفتم

یا مثلا اونجایی که چشمت به حرم میفته

هرجایی از زندگی که یادت میره غم داری همونجا زمان متوقف بشه

گاهی خوبه آدم توی اوج زندگیش بمیره

چون وقتی نقط اوج بگذره بعدش سراشیبیه

  • س ب و ...

دلم یک دوست میخواد یه دوست که رفیق باده و گرمابه و گلستان باشه

یکی که بشینم پیشش صدای نفس کشیدنش رو بشنفم

یکی که یه روز غروب بهش بگم بیا بریم بیرون بریم یه گوشه ای پارکی امام زاده ای جایی بشینیم وباهم حرف بزنیم

یکی که بریم خرید باهم تولدش که میشه براش یه چیزی بخرم تولدم که میشه برام یه چیزی بخره

دوست با همسر فرق داره هرچند من همسر ندارم اما حسم بهم میگه دوست با همسر فرق داره

همسر شریک زندگی آدمه گاهی با شریک باید با مدارا رفتار کرد جوری که مبادا حرفی رفتاری ضعفی چیزی توی رابطه شراکتش تاثیر بذاره مبادا یه عمر زندگی یا این کشتی که در حال حرکته با حرفی موجب توقفش بشه گاهی باید جلوی همسر دندون رو جگر بذاری خون دل بخوری حرفی نزنی کوتاه بیای نه فقط زن که مرد هم همینه مرد تکیه گاه یه زندگیه گاهی یه مرد نمیتونه جلو خانوادش گریه کنه حتی اگه دلش پر از درد باشه نمیدونم انگاری یه خانواده و رابطه زن و شوهری یه ساحتی داره که به راحتی نمیشه اون ساحت رو از بین برد حتی گاهی آدم با همسرش علاقه هاش فکرش فرق میکنه نمیتونه در رابطه با دوست داشتنیاش با همسرش حرف بزنه   اما دوست فرق داره دوست یه همراهیه که شاید هیچ کاری برات نکنه ولی اگه دوست واقعی باشه بودنش بهت آرامش میده سخته دوست واقعی داشتن دلم یه دوست میخواد دوستی که پیشم باشه دوستی که مجبور نباشم باهاش چت کنم دوستی که باهاش رو در بایستی نداشته باشم اگه از یه چیزی خوشم نیومد بذارم کنار بگم نمیخوام دوستی که  اگه چیزی رو قبول ندارم یا اگه یه چیز غیر متعارفی رو دوست دارم  مجبور نباشم جلوش نقش بازی کنم دوستی که اگه باهم رفتیم بیرون بهش راحت بگم من پول ندارم پیتزا گوشت قارچ بخوریم بیا سمبوسه بخوریم بخنیدم و بخوریم دوستی که باهاش همه جوره راحت باشماز نقش بازی کردن بدم از یکی دیگه بودن بدم میاد


و چقد عالی میشه که اگه دوستت همسرت باشه شاید شیرین ترین و خوش مزه ترین لحظات زندگی اونجایی باشه که با کسی هم قدم همراه و شریکی که دوستته

پ ن

آلنی میگفت من و مالار در مسیر زندگی به جایی رسیدیم که دیگه عین همه فکر میکردیم عین هم حرف میزدیم در هم ذوب شدیم چنان در هم ذوب شده بودن که بقیه بهشون میگفتن آلنی مالار

آلنی مالار شخصیت اصلی و محوری کتاب آتش بدونه دود نادر ابراهیمیه

دوست خوب دارم همونجوری که میخوام اما پیش نیست

  • س ب و ...

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست

مگو بریده الماس میشود فردا

دو واحدی که ز درس دل تو افتادم

به پاسی از نگهت پاس می شود فردا.............



نمیدونم این شعر رو کجا شنیدم اگه اشتباه نکنم سالها پیش از دختر دایی گرامی شنیدم که معلم تاریخ اهل ادبشان این شعر را بر گرفته از همان غزل معروف و مآلوف سهیل محمودی سروده است این تنها چیزیه که از شاعر این شعر به در خاطرم مونده اما عجیبه که با یکبار شنیدن سالهاست که این بیت رو حفظم و هر وقت خیلی خیلی خیلی دلم میگیره نا خود آگاه این شعر رو میخونم

دل که میگیره هیچ راهی برا رفع گرفتگیش وجود نداره

گاهی وقتا اون کارایی رو که وقتی دلمون میگیره انجام میدیم کارایی نیست که دلمون رو باز کنه بلکه کارایی که بیشتر دلمون رو میگیرونه

مثلا خیلیا وقتی دلشون میگیره یه آهنگ غمگین میذارن و گوش میدن اگه ازشون بپرسی چرا این آهنگ رو گوش میدی میگه دلم گرفته یا خود من وقتی دلم میگیره شعر میخونم اکثرا هم شعرایی میخونم که بهم این حس رو میده یکی ولم کرده رفته

اکثر ماها وقتی دلمون میگیره میریم دنبال چیزای پس خاطره انگیز(نوستالژیک) و هیچ راهی تا الان در تاریخ بشر یافت نشده که وقتی دلت گرفت اون رو بیشتر نگیرونه و بازش کنه

اصلا فرق گرفتگی دل با بقیه گرفتگی های عالم تو همینه مثلا شما فک کن وقتی لوله راه آب چاه ظرفشویی میگیره با یه چنتا ماده شیمیایی و نهایتش آوردن لوله بازکن توی خونه باز میشه یا مثلا آب گرفتگی توی معابر رو نگاه کنید خیلی سریع میان و بازش میکنن

ولی دل چی هرکار میکنی بیشتر میگیره اصلا لامذهب با هیچی باز نمیشه


  • س ب و ...

من موندم اصن مگه میشه درس خوند و توی کتاب شعر ننوشت

مگه میشه کتاب جلوت باز باشه توش قلب نکشی

آی لاویو ننویسی

اصلا لازم نیست کسی رو دوست داشته باشی این نفس کتاب درسی خوندن به آدم حس عاشق بودن میده

خدا بیامرزه پدر شاعر رو که میگه حتی کتاب تست کنکورم ..................عاشق که باشی بیت های محشری دارر

من میخوام بگم حتی نباید عاشق باشی کافیه کتاب رو جلوت باز کنی عاشق میشی

من موندم اون ملتی که وقتی درس میخونن کتاباشون سفیده حتی توش یه خطم نمیکشن از چه جنسی هستن

فک میکردم اقتضای دوره دبیرستانمه که کتابام پر از شعر و متنه

بزرگ تر که شدم اومدم دانشگاه باز هم همون روند ادامه داشت با این تفاوت که محتوای شعرا تغییر کرده بود

توی دبیرستان شعرا بیشتر سطحی و عاشقانه بود مثلا مینوشتم ( وقتی نگاه میکنی کار من آه کردن است......... ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است و الخ  اما توی دانشگاه شعرام تفاوت ماهوی پیدا کرد : تفاوت من و اصحاب کهف در این بود............که سکه های من از ابتدا رواج نداشت آی لاوی یو ها و قلبای تیر خورده دوره دبیرستان تبدیل شد به قایق و روی آب و کلبه اینا گاهی هم شکلای در همی که  نشات گرفته از ذهن آشفتم بود

گفتم دوره لیسانس که تموم بشه من دیگه کتاب درسی که باز میکنم جزوه که مینویسم شعر نمینویسم ولی یادم نمیاد یه بار سر کلاس خودم جزوه نوشته باشم همش شعر بود اینقد که اگه داستان پور هم کلاسیم نبود مجبور بودم برای استادام آخر ترم توی برگه امتحان شعر بنویسم

الان دارم برای امتحان دکتری میخونم دیشب کتاب رو ورق زدم دیدم نا خود آگاه چقد تو این مدت کتاب رو خط خطی کردم شعر نوشتم جمله حکیمانه نوشتم

اصلا مگه میشه کتاب باشه درس باشه بخونی و شعر نباشه عشق نباشه اصن من عاشق اینم که جزوم کتابم پر از خط شعر و شکل باشه دوست دارم گاهی مثل بچه دبیرستانیا یه قلب بکشم توش یه تیر بکشم با خودکار قرمز چنتا قطره خون از این تیره آغشه باشه

اصن لذت درس خوندن به این کاره



پ.ن دلم میخواست برم تواینستا بنویسم اما چکنم دوستش ندارم


  • س ب و ...

هوایی میشم همون روزا که میبینم هوام رو داری

خدا خیلی هوامون رو داره خیلی زیاد ولی ماها حواسمون نیست

این روزا احساس خوبی دارم

حس آرامش نه اینکه دل گرفتگی هام کم شده باشه

نه اینکه مشکلاتم همش حل شده باشه

نه اینکه .............

فقط دلم آرومه یه آرامش خاصی دارم

خبر های بد هنوز هم میفهمم هنوز هم به آینده فکر میکنم هنوز هم ترس مبهمی از آنچه قراره برام پیش بیاد درونم وجود داره

ولی وقتی به گذشته نگاه میکنم به روزهایی که سخت میگذشت به روزهایی که گاهی نفسم بند میومد احساس میکرم الانه که از شدت فشار قالب تهی کنم ولی دیدم گذشت و بعدش چقدر برام خوب شد دلم آروم میشه آروم آروم

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود دلم خواست بیام و بنویسم بنویسم خدای من خدای همه آدمها مهربونه خیلی مهربون فقط کافیه باور کنیم که خدامون مهربونه اونوقت از در و دیوار مهربونیش رو میبینیم

پ.ن: یه ترم دیگه گذشت ترم دومی بود که درس میدادم توی دانشگاه

کلاس گروه جهانگردی تجربه عظیمی بود پسر و دخترهایی بد دیگه از حد و مرز شیطون بودن گذرونده بودن و رفتار های غیر معقولانه ای که برای من بی تجربه موجب گرفتاری شده بود فک میکنم همین یه کلاس تو اولین تجربه های رسمی تدریسم تجریه فوق العاده ای بود

کلاس بچه های اقتصاد فوق العاده بود دوست داشتنی بچه هاییی که احساس کردم نیمی از وجود خودم هستم براشون دلتنگ میشم

بچه ها کلاس مدیریت اسلامی خوب بودن ولی ماهیت درس متفاوت بود نمیدونم چی شد تو این کلاس ولی خودم خیلی چیزی یاد گرفتم و بزرگترین ماحصلش حدیث عنوان بصری بود که اگه کل سالهایی که توی دانشگاه بودم رو جمع بزنم به اندازه روزی که حدیث عنوان رو توضیح دادم توی کلاس چیزی یاد نگرفتم

تحقیقات بازاریابی یک سری انسان بی مزه لوده که البته من گاهی اخم میکردم گاهی همپای اونا تیکه مینداختم و میخندیدم

خدا رو شکر خدا گاهی بعضی از سختی ها رو توی زندگی جوری جبران میکنه برات که تلخی اون از ذائقت پاک بشه فقط کافیه بگی یا جابر العظم الکسیر

سولماز هم اتاقی شیرازی و عزیزم پیام داد مامان شدم گفت بچم رو نذر حضرت زینب کردم  خیلی خوشحال شدم  سولماز رو خیلی دوست دارم خیلی خیلی عین یه خواهر کوچیک برام بود


  • س ب و ...

به شدت خستم  خوابم میاد اما نمیدونم چرا دلم میخواد بنویسم خیلی دلم میخواد تو این خستگی بنویسم میخوام دلیل اینکه دیگه خیلی وقته نمینویسم رو حداقل برای خودم بنویسم.

  رفیق سیدمون میگه چرا دیگه نمینویسی چرا نمیای وبلاگت رو به روز کنی هر دفعه تصمیم میگرم مثل قبلنا شروع کنم به آوردن کلمات روی دفتر دوست دارم احساساتم رو بیان کنم  اصلا گاهی وقتا دلم تنگ میشه برا اینکه بشینم یه متن ادبی غمگین، طنز ، یا هرچرند و پرند دیگه ای رو بنویسم دلم میخواد کلی خاطره بنویسم اتفاقاتی که تو مدت افتاده اما حال دلم خوب نیست وقتی حالت خوب نیست وقتی دلت بیماره و داره از بیماری رنج میبره دیگه دل و دماغی برای نوشتن نمیمونه چند وقت پیش محمد حسین لطیفی رو تو یه برنامه ای دعوت کرده بودن مجری گفت چرا فیلمایی که میسازی مثل سالهای قبل نمیگیره جذاب نمیشه گفت برا فیلم خوب ساختن باید حالت خوب باشه و الخ حرفش رو واقعا قبول دارم برا خوب نوشتن، خوب شعر گفتن، خوب زندگی کردن، خوب حرف زدن، خوب دوستی کردن برای همه خوبی ها باید حال دلت خوب باشه حتی اگه یه قرون پول ته جیبت نباشه حتی اگه نتونی عید تا عید برا خودت لباس نو بخری باید حالدلت خوب باشه حتی اگه یه بیماری توی جسمت هست، باید حال دلت خوب باشه اگه حال دل خوب باشه هرکاری رو میتونی به خوبی انجام بدی حتی اگه سخت ترین کار دنیا باشه این روزا حلا دلم خوب نیست نه فقط حال دل من که حال دل خیلیا خوب نیست اصلا به خاطر این حال دلم خوب نیست که میبینم دور برم همه حال دلشون بده وقتی رفیقت حوصله نداره خب تو هم اگه رفیق باشی حوصله نداری وقتی رفیقت خستس خب تو هم اگه رفیق باشی خسته میشی وقتی تو ناراحتی حتما رفیقتم اگه رفیق باشه ناراحت میشه و این سلسله ادامه داره تا بی نهایت 

خستمون کردن، بی رمقمون کردن، بی حوصلمون کردن، ماها میتونیم با بی پولی بسازیم، یعنی اکثریت ملت ما میتونن با بی پولی بسازن اما وقتی چشممون دزدی یه عده ای رو میبینه و بی پولی خودمون خب دیگه نمیسازیم اهل شورش و غوغا نیستیم میریزیم تو خودمون وقتی میبینم یه عده ای دارن با چه وضع اسف باری زندگی میکنن میخوای داد بزنی توی ماه رمضون وقتی سوار واحد شدم تا یه مقصدی برم یه تعدا زن و بچه رو دیدم سوار واحد شدن یه دختر کوچولو شاید هشت نه ساله کاملا مشخص بود لباس نداره و یه مانتویی که آستیناش کنده شده بود از بغل هم پاره بود پوشیده بود تموم بدنش کثیف با دیدن این صحنه کجا میتونیم حال دلمون خوب باشه نمیخوام شعار بدم که یعنی حالا من درد مردم رو دارم نه اما اگه یه ذره صفت انسانیت تو وجودمون باشه لازم نیست فرشته باشیم فقط هنوز یه ذره انسان باشیم دیدن بعضی از صحنه ها حالمون رو خراب میکنه یا وقتی توی مسیر با میربیس پسر کوچولوی افغانی که با مادرش کنارم نشسته بود صحبت کردم گفت پدرم مریضه ولی پول نداریم ببریمش بیمارستان هرجا میریم میگن پول ماهم حیچ در آمدی نداریم تو خونه خوابیده هر روز داره لاغر میشه که به عبارتی من این جمله رو اینجوری تعبیر میکنم تو خونه خوابیده تا بمیره نه پول دارن که ببرنش بیمارستان نه هیچ دکتر پدر آمرزیده ای پیدا میشه که بخواد از سر خیر خواهی این رو درمان کنه پس باید درد بکشه تا توانش تموم بشه تموم اینا حال آدم رو بد میکنه مردمی که اینقد غرق خودشون و دنیای مجازی و غیر مجازی خودشون شدن که رسم مردمیت رو از یاد بردن دولتی که فقط بازی دادن مردم فراموشکار فراموش شده ، شده براش سرگرمی  کاری به هیچ دولت و جناح خاصی ندارم همه دول آمده ، رفته ، خواهد بیامده، فرقی نمیکنه بوی قدرت چنان مستشون میکنه که فقط دوست دارن همه رو بازی بدن تا باشن تا اسمشون باشه و الخ....... اینقد حرف دارم که اگه بخوام بزنم باید بیش از اینا بگم ولی بغض دارم برای تک تک حرفام اشک دارم حال دلم خرابه دلم مریضه دل من تنهایی نه دل یه ملتی مریضه خاک وطن دیگه بوی خون نمیده بوی ریا و دزدی حرف مفت میده، وقتی خاک بوی خون جوونایی بده که پای ذره ذره اعتقادشون وایسادن زنده ها خجالت میکشن نامردی کنن ولی اینقد روی خاک وطن آب دهن آدمای ریاکار و بی هویت ریخته شده که همه جار رو بوی ریا گرفته دلم پره بی خیال این حرفا کاش یه بارون بزنه یه بارون که همه چی رو بشوره و ببره اونوقت دوباره ماها خوب بشیم دوباره بخندیم، دوباره روی جدولای کنار خیابون راه بریم کاش بارون بزنه بوی ریا رو بشوره دوباره خون تازه تو رگای وطن جاری بشه بوی خون رو بفهمیم کاش.................


پ.ن از سیاست متنفرم اما مجبورم بهش فکر کنم مجبورم میفهمی مجبورم  از هیچ گروه جناحی خوشم نمیاد از هیچکدومشون دوست دارم فازغ از همه اینا زندگی کنم اما اطرافم پر است از آدمایی که من بهشون گرده خوردم و اونا به این مسائل گره خوردن 

  • س ب و ...

از یه جایی به بعد دوست داری زمان متوقف بشه

دوست داری خودت باشی و خودت

نمیخوای هیچکس بفهمه که تولدت شده

حتی از خودت تولدت رو پنهون میکنی تا مبادا بفهمی که بزرگ شدی

بفهمی که داری توی مسیری قدم میزنی که واقعا اسمش زندگیست

آدما تا یه سنی تولدشون رو دوست دارن اما از یه سنی به بعد هر دفعه که تولدشون میاد بغض میکنن

از یه سنی به بعد میترسی که داری به کجا میری تموم شد زندگی به چشم به هم زدنی تموم میشه

از یه جایی به بعد حتی دوست نداری جلوی آینه بری

چون میفهمی بزرگ شدی

راستی این بزرگ شدن چیه که تا بچه ای آرزو میکنی و همیشه میشماری سالهای تولدت رو همیشه بهش افتخار میکنی این بزرگ شن چیه که از یه جایی به بعد دوست داری متوقف بشه دوست داری بزرگ نشی توی همون سن بمونی

یاد مه شاد ترین سال های تولدم 20 سالگی و 21 سالگی و 22 سالگی بود اما از بعدش میخواستم زمان متوقف بشه دوست نداشتم پله 23 تموم بشه از اونجا به بعد رو به خواست خودم بالا نرفتم و به خواست تاریخ و عقربه ها و زمان بود.

چند سالی هست که موقع تولدم سکوت میکنم و فقط فکر میکنم به گذشته تلاش میکنم برای آینده

باورم نمیشه این منم که 26 رو رد کردم یه بغضی دارم دوست ندارم عدد دو از سمت چپ تولدم حذف بشه رسیدن به 30 برام هیچ لذتی نداره دوست دارم بمونم برای همیشه همینجا توی همین سن اما.............چاره ای نیست باید رفت باید تموم این مسیر رو گذروند باید اعداد تولد رو تحمل کرد باید به زور لبخند زد و در مقابل تولدت مبارک های بقیه تشکر کرد.



پ.ن یازده روز از روز تولدم گذشته یازده روز از اون ظهر گرم تیر ماه که صدای گریه هام سالن بیمارستان رو برداشته بود گذشته مامانم میگفت صدای آهنگ اخبار ساعت دو میومد احتمالا تو همون ساعتا به دنیا اومدم توی اوج گرمای تابستون شاید برای همینه که با گرما خصومتی ندارم شاید برای همینه که عاشق روزای بزرگ تابستونم تیر ماه انقلاب گرمایی زمینه نمیدونم چقد از خصوصیات اخلاقیم به خاطر این ماهه اما در هر صورت تیر رو دوست دارم خیلی دوست دارم هرچند همیشه نزدیک تیر که میشه دلهره میگیرم که یک پله دیگه رفتی بالا 

  • س ب و ...

امروز آخرین جلسه کلاس این ترمم گذشت اولین تجربه تدریس که خیلی هم شیرین بود البته خیلی ضعف داشتم خودم به خوبی حس میکردم ضعفام رو ولی برا تجربه اول خوب بود

تموم روزایی که میرفتم سر اون کلاسی که خودم سالها توش به عنوان دانشجو حضور داشتم حالا به عنوان مدرس یه حس خوبی بهم میداد گاهی وقتا از پشت تریبون خودم رو میدیدم که نشستم ته کلاس و دارم شعر مینویسم خودم رو میدیدم روزایی که حوصله نداشتم و ته کلاس میخوابیدم خودم رو میدیدم که با دوستم پشت سر مدرس حرف میزیدیم و بهش میخندیدیم خودم رو میدیم که دنبال سوتی بودم از حرفای اون مدرس بدبخت خودم رو میدیدم که دوست داشتم خودم رو بچه زرنگ نشون بدم و تو بحثای کلاس شرکت میکردم خودم رو میدیدم که دارم با گوشیم مار بازی میکنم تمام خودم هایی که توی این هفت سال درس خوندنم توی کلاس های دانشگاه وجود داشت رو میدیدم  روز اولی که به عنوان دانشجوی صفری مدیریت صنعتی وارد دانشگاه یزد شدم به عقلمم قد نمیداد یه روزی بعد از هشت سال به عنوان مدرس (هرچند خیلی ناقبل و کم ) وارد این دانشگاه ها و این کلاسا بشم روز اول استرس خاصی داشتم لرزش پاها و دستام رو حس میکردم و همچنین لرزش صدام رو نگاهای افرادی که همه به سمت من بود نمیتونستم جذبه ای داشته باشم اما تمام سعیم رو میکردم ظاهر سازی کنم و جلسه اول تنها نگام به ساعت بود که تموم بشه میخواستم بگذره یه کلاس پنجاه نفره آدمایی که خیلیاشون از قد و قواره یه سر و گردن از من بزرگتر بودن اما جلسات بعدی خیلی بهتر شد البته دانشجوها هم فهمیدن من زیاد نمیتونم بد اخلاق باشم اما کم کم جو دوستانه ای بینمون ایجاد شد شدم یکی از خودشون نمیتونستم به فاصله یه ترم از نقش دانشجویی به نقش مدرسی شیفت بدم این ترم رو ترجیح دادم تمرین کنم برگذاری اولین میانترمم برا خودش دنیایی داشت با تمام مراقبتی که انجام دادم تا تقلبی نکنن ولی تقریبا هشتاد درصد کلاس تقلبی کردن البته منم کم نذاشتم سه نوع سوال که علاوه براین که سوالا جابه جا بود گزینه هام متفاوت بود این شد که اونایی که تقلب کردن خیلی نفعی نبردن ما بقی باشه برا بعد.............

  • س ب و ...

ساعت یک شب زمان خیلی خوبیه برا نوشتن یا به قول رفیق سیدمون برا شِرّ و وِر گفتن 

واقعیتش تو دلم خیلی حرف دارم

وقتی دارم قدم میزنم یا یه گوشه نشستم همش دارم مثل این جت زده ها با خودم حرف میزنم البته حرف که نمیزنم دارم شفاهی مینویسم.

گاهی وقتا متوجه نگاه های عاقل اندر سفیهانه بقیه به خودم میشم که چرا دارم با خودم حرف میزنم نمیدونم چرا اگه یکی قلم و کاغذ دست بگیره و شروع کنه به نوشتن کسی چپ چپ بهش نگاه نمیکنه و بگه چرا داری با خودت مینویسی اما همین که میای دوتا کلام با خودت حرف بزنی یا به قول من شفاهی بنویسی همه نگات میکنن، نفس این دوتا قضیه هیچ فرقی باهم ندارهچرا با یکی عاقل و با اون یکی روانی فرض میشیم.

البته شفاهی نوشتن برا من پیشینه بسی طولانی داره از وقتی باغچه خونمون یه مربع سه در سه شد میون حیاط که میشد شبا وقتی همه خوابن بری و دورش قدم بزنی منم شفاهی نوشتنم رو شروع کردم آخ خیلی وقتا وقتی که میام با قلم و کاغذ بنویسم همه اونچه که تو ذهنم پرورش دادم رو فراموش میکنم اما وقتی دارم شفاهی مینویسم حتی یه کلمه هم فراموش نمیکنم .

مثل الان که با یه دل پر از حرف اومدم بنویسم ولی کلمات چون جوجه های تازه پرواز یاد گرفته ای به شوق پرواز بال و پر را باز کرده و از ذهنم پر زده اند



پ ن. کاش ذهنمون دستگاه پرینت داشت که مجبود نبودیم با دست بنویسیم به همون چیزی که فکر میکردیم دگمه پرینتر رو میزدیم چاپ میشد میومد بیرون باور کنید اگه یه همچین دستگاهی بود من تا الان به اندازه سنم کتاب چاپ کرده بودم

ّ

  • س ب و ...
نمیدونم چی شد که بعد از هفت ماه تصمیم گرفتم دوباره برگردم به وبلاگ دوباره برگردم به این خونه قدیمی به اولین خونه ای که من به واسطه اون غرق دنیای مجازی شدم سالها میگذره از بار اولی که وبلاگ زدم وبلاگ نویسی شروع کردم اون زمون هنوز تو خونه اینترنت نداشتم میرفتم کتابخونه نزدیک خونه و حساب میکردم بیش از دو هزار تومن هزینه اینترنتم نشه و مطلبم رو از قبل تو خونه تایپ میکرد که اونجا میرم وقتم برا نوشتن گرفته نشه 
الان نمیدونم پنج سالی از اون روزا میگذره شاید پارسال همین موقع ها بود که اساس کشی کردم به بیان ولی با ضربه ای که به روح و روانم وارد شد دیگه مثل قبل حوصله وبلاگ و نوشتن نداشتم و کم کم وارد شدن به اینستا و تلگرام رابطه من رو کلا با وبلاگ قطع کرد.
امروز که بعد مدتها به بلاگفا سر زدم و پستای قدیمم رو خوندم دیدم که چقد تغییر کردم گذر زمان همه چیز رو تغییر داده من دیگه اون آدم چندسال پیش نیستم تجربه های مختلفی رو از سر گذروندم چقد درگیر زندگی شدم و چقد تجربه های جدیدی کسب کردم
گذر زمان روح و روان من رو تغییر داد اندیشه های امروزم با سالهای گذشته چقدر فرق کرده امروز من چقدر با دیروز غریبه شده ام 
اگه خدا بخواد دوباره میام مینویسم حرف میزنم دوباره اینجا رو احیا میکنم 


پ.ن.  تجربه تدریس توی دانشگاه بهترین تجربه ای بود که توی این مدت غیبت صغری کسب کردم 
منتظر اتفاق های خوب زندگی هستم

هنوز هم  تغییر نکرده ام یک دندنه لجباز سرتق و حرف هیچ کس رو گوش نمیکنم 
پس من هنوز همون آدم قدیمی هستم
بزرگ شدن سخته اما داریم بزرگ میشیم چیزی نمونده به 27 سالگی 
  • س ب و ...

قهوه ام را تنها با این خیال خوردم که تو در فالم باشی

فنجانم راشکستم وقتی تو هیچ کجای فال من نبودی

  • س ب و ...

با اینکه چند  روزه باهم سر سنگینیم من ناراحتم او هم ناراحته 

اما من تموم تلاشم رو میکنم تا جلب توجه کنم 

انگاری نیاز دارم به اینکه نازم رو بکشه

رفتم سراغ جعبه داروها شروع کردم به گشتن میون قرص و دواها هدف خاصی نداشتم فقط سر و صا ایجاد میکردم تا ازم بپرسه داری دنبال چه قرصی میگردی

همیشه همین که صدای گشتن توی قرصا رو میفهمه اولین نفر و تنها کسیه که میپرسه چی شده دنبال چی میگردی ؟ چه قرصی میخوای؟ کجات درد میکنه؟ 

اما ایندفعه هرچی بیشتر تق و تق میکردم از توی آشپزخونه گوشه نگام  به عکس العملش بود اما نگاش طبق معمول هرشب نگاش توی جدول بود و هیچ عکس العملی نشون نداد. در جعبه داروها رو محکم به هم کوفتم تا شاید بپرسه چی شده اما حتی سرشم رو بالا نیاورد. 

منم بی تفاوت رفتم از اتاق بیرون 

اومد روی حیاط نشست و منم مشغول مسواک زدن و همش داشتم به این فک میکردم که چه کار کنم. یه هویی نشستم لب باغچه و سرم و گذاشتم رو پا و هی اعظم و صدا میزدم که برام یکم عرق نعنا بیاره.....

ایندفعه دلش طاقت نیاورد پرسید چی شده 

گفتم هیچی

دوباره پرسید چته

گفتم هیچیم نیست

گفت یه باکیت هست الکی نگو داشتی دنبال قرص میگشتی چه قرصی میخواستی؟؟؟؟

اما من ............................

فقط دوست دارم حتی وقتی تمارض هم میکنم نازم را بکشد 

تو دلم گفتم هیچیم نیست فقط دوست داشتم ازم بپرسی چته؟؟؟ همی

  • س ب و ...

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

 

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

  • س ب و ...

تمام دلخوشی دنیای من این است که ندانی و دوستت بدارم!

وقتی میدانی و میرانیم چیزی در درونم فرو میریزد چیزی شبیه غرور!

بابا لنگ دراز عزیزم گاهی خودت را به نفهمیدن بزن بگذار دوستت بدارم!

بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند...

نمیگذارم...نمیخواهم...!

بابا لنگ درازعزیزم همین که هستی دوستت دارم حتی سایه ات را که هرگز به ان نمیرسم...!


بعضی جمله ها بیتا و شعرا یه حس آشنایی برات دارن یه حسی که انگار تجربشون کردی مثل همین جمله بالا که میگه وقتی میدانی و میرانیم چیزی درونم فرومیریزد چیزی شبیه غرور!!!!

یا رباعی پست قبلی او دو بیت آخرش تلخ است اوقات تلخ و خالی مثل /// فردای قرارهای بر هم خورده 

این فردای قرار های بر هم خورده یه حس آشناست 

  • س ب و ...


بی تو منم و دقایقی پژمرده
نه زنده حساب میشوم نه مرده
تلخ است اوقات، تلخ و خالی مثلِ
فردای قرارهای بر هم خورده

محمد مهدی سیار

  • س ب و ...
حالم  خوب نیست کاش میتونستم از این شهر و تموم آدماش فرار کنم
کاش یه راهی وجود داشت تا یه کم آروم بشم 
دلم امام رضا میخوادیا غریب الغربا
به داد من غریب افتاده توی این دنیا برس
کم آوردم

  • س ب و ...

انسان ، آهسته آهسته عقب نشینی می کند.
هیچکس یکباره معتاد نمی شود. یکباره سقوط نمی کند.یکباره وا نمی دهد ،

یکباره خسته نمی شود ،

رنگ عوض نمی کند،
تبدیل نمی شود و از دست نمی رود
.
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد.و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.باید بسیار هوشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ،
به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید ، احساس کنیم
.
هرگز نباید آن روزی برسد که ماصبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم. خستگی نباید بهانه یی شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم.قدم اول را ، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم ، شک مکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت
.

چهل نامه ی کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی
 

  • س ب و ...

باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

علی داوودی


میان دویدن هایت برای زندگی کمی بایست

مکث کوتاهی بکن اطرافت را نگاهی بیانداز

مگذار در تند دویدن هایت زیبایی های زندگی محو شون


این روزا دلهره، استرس، نداشته ها، داشته ها، بی حوصلگی ها، گله ها ، کنایه ها همه و همه دست به دست هم دادن تا نتونم شیرینی خیلی از لحظات رو درک کنم  باعث شدن تلخ باشم و تلخ حرف بزنم 

فقط لحظاتی آروم بودم که می رفتم قبرستون و به آخر این راه نگاه میکردم 

شاید دیدن قبر اون زنی که از داریی دنیا  هیچی کم نداشته اما هیچکس حاضر نشده براش یه سنگ قبر بذاره فقط یک مشت سیمان به روی قبرش کشیدن و انگار یکی با انگشت اسم اون رو روی این سیمانا حک کرده به من نهیب میزنه که داری به کجا میری اول و آخر متعلق به اینجایی 

هر روز برای روح مرده خودم این ذکر رو میخونم

االسَّلامُ عَلَى أَهْلِ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ مِنْ أَهْلِ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ یَا أَهْلَ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ بِحَقِّ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ مِنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ یَا لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ................


  • س ب و ...

دل نازکی  گناه بزرگیست

تنها برای اینکه بگویی دل نازک نیستی به اجبار با لبخندهای دروغیت میخندی

  • س ب و ...


   مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
 هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند


ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم ِ افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

***
عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
دردِ بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند…

مژگان عباسلو

  • س ب و ...

شانه هایش را تکانی میدهد 

تا گرد و غبار تنهایی را که بعد از رفتن تو 

بر روی وجودش نشسته است بتکاند

گلویش ورم کرده است

دکترها می گویند توده ای در گلویت هر روز در حال بزرگ شدن است

اما خودش خوب میداند این تلنبار بغض های نشکسته است..............

وقتی رفتی همه زندگی او را با خود بردی 

حتی اشک چشمانش را.........

  • س ب و ...


چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد
یک دو بیتی گفتم اما سست با اکراه گفتم
امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یک رباعی، یک قصیده، یک غزل دلخواه گفتم
شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم
نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشکی فشاندم
وقت رفتن یک غزل هم با ردیف آه گفتم
بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم
قطعه‌ای را هم که می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود
خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم

امیری اسفندقه


این روزا اعتیادم به شعر و شعر خوندن خیلی زیاد شده از عاقبت این اعتیاد میترسم 

میگن تو اون دنیا آدما با هرچی که دوست میدارن محشور میشن یعنی من با شعر محشور میشم 

خودم رو تصور میکنم یه دستم حافظ و سعدی یه دستم کتابای فاضل نظری و سیار کتاب بیدل و دارم به هزار زحمت میارم  زیر لبم دارم میخونم یک دست جام باده و یک دست زلف یار   

احتمالا تو اون دنیا هم مثل این دنیا به من بگن حالش خوب نیست ولش کنید شیرین میزنه


  • س ب و ...

 

ای تکیه گاه و پناه

 

          زیباترین لحظه های

                    پر عصمت و پر شکوه

                                  تنهایی و خلوت من

ای شط شیرین پر شوکت من


دریافت
مدت زمان: 34 ثانیه 

از خیلی سال پیش نمیدونم کی بوده اولین باری که برنامه دیدار شعرا با رهبر و توی ماه رمضان دیدم ولی میدونم از همون سالها یکی از بزرگترین آرزوهام حضور توی اون جمع بودهه بین تمام دیدارایی که آقا داره دیدار با شعرا یه حس و حال دیگه ای داره  امسال هم مثل سالهای سالهای گذشته دیدار عالی بود 

 

  • س ب و ...

یک پلک سرمه ریخت که بی‌دل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانی‌ام کند

دستم چقدر مانده به گل‌های دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانی‌ام کند ؟

می‌ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی !
گلشهر گونه‌های تو افغانی‌ام کند

در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی‌ام کند

چون بادهای آخر پاییز خسته‌ام
‌ای کاش دکمه‌های تو زندانی‌ام کند

این اشک‌ها به کشف نمک ختم می‌شوند
این گریه می‌رود که چراغانی‌ام کند .


بلاگفا رو خیلی دوست داشتم خیلی خیلی

برام همیشه یه حس خوبی داشت شده داشت 

اون اوایل که بلاگفا و به راه انداخته بودم هنوز تو خونه نت نداشتیم و من برای نوشتم هذیونام راهی کتابخونه نزدیکه خونمون میشدم 

دلتنگیام خوشحالیام اتفاقای خوب و بدم رندگیم رو اونجا مینوشتم شد دفترچه خاطرات مجازی من برام مهم نبود چند نفر بهش سر میزنن میخونن یا نمیخونن اما اونجا رو دوست داشتم نوشتن توش بهم آرامش میداد.

چهارسال گذشت فک کنم امسال سال چهارمه که من به جای دفترچه خاطرات به وبلاگ پناه میارم هنوز نفهمیدم خوبه یا بده ولی خب ترک عادت موجب مرض است یا حکیمانه تر بگویم انسان بنده عادت است 

آخرین باری که توی بلاگفا پست گذاشتم اردیبهشت امسال بود و چه روزهای تلخی بود و چه زود گذشت اون روزها بلاگفا خراب شد و تنها کسی شاید این روزها از خرابی بلاگفا خوشحال شد من بودم از اینکه تمام مطالب چند ماه گذشته پاک شده خوشحالم از اینکه پستهای ثبت نشدم نابود شد خوشحالم هرچند میون اون حرفا چیزایی بود که برام خیلی ارزش داشت ولی از نابودی اونا اونقدی ناراحت نشدم که از خرابی بلاگفا خوشحال شدم  دوست دارم بلاگفا رو برای همیشه فراموش کنم حتی رغبت سر زدن به اونجا رو ندارم .

این روزا به وبلاگ دوستانی که قبلا مشتریشون بودم وقتی سر میزنم همشون از ایکه خاطرها و نوشته هاشون بر باد رفته ناراحتن ولی من خیلی خوشحالم حتی حاضر نشدم به مدیریت وبلاگم سر بزنم ببینم اوضاع احوالش در چه حاله ولی کمی دلم به حالی پستای ثبت نشده قبل از عیدم میسوزه که هیچ وقت فرصت ثبت شدن پیدا نکردن



  • س ب و ...

نه می‌خواهم به تور ایتالیا و اسپانیا بیفتم‌
نه بادام‌ِ چشمهای چینی‌ها و ژاپنی‌ها را ویار کرده‌ام‌
و نه نسیم دُبی و استانبول به کلّه‌ام زده‌
نه هوس دوبیتی باباطاهر دارم‌
نه منار جنبان دلم را می‌لرزاند
نه مات‌ِ کیش‌م‌
نه موجی‌ِ خزر
فاتحه‌ی سعدی و حافظ را هم از همین‌جا
                                پست می‌کنم‌
خانم‌!
من فقط یک بلیت رفت‌ِ مشهد می‌خواهم‌
حتی‌الامکان بی برگشت‌...

حمید رضا شکار سری

باید بشینم و یه سری کارای عقب افتاده رو انجام بدم خدا رو شکر اکانتم تو لینکدین رو حذف کردم بد جور معتاد شده بودم و فقط دلم میخواست صب تا شب تو لینکدین باشم راستی که این شبکه های اجتماعی چه فریب بزرگی شده برای ماها و تمام فکر و زندگی و وقتمون صرف یه دنیای مجازی میشه خدا رو شکر که دیروز دل به دریا زدم و حذفش کردم 

وقتی که پیشگا حقیقت شود پدید

شرمنده رهرویی که عمل بر مجاز کرد



  • س ب و ...

باز هم ماه تیر رسید 

با تمام گرمای طاقت فرسای این ماه ولی برای من حس خاصی داره پر از شوق پر از دوست داشتن فک میکنم همه آدم ها به ماه تولدشون علاقه خاصی دارن.

این روزها که روز شمار 26 سالگیم رقم میخورد کمی مضطربم دلهره ای عجیب و غریب تمام وجودم را فرا گرفته است 

وقتی به عقب بر میگردم به روزها و سالهای گذشته به آرزوهایی که روزی برایشان میدویدم به رخوتی که سالهای اخیر دامن گیر زندگیم شده است و تمام شور جوانیم گرفته است به راههای پیش و رو مانده جاده های طی نشده آینده 

زندگی که هرگز نمیتوانی بفهمی چقدر دیگرش سهم توست نفسهایی که شماره باقی مانده اش در دستان تو نیست .

آینده ای که دوست داری برای ساختنش تمام توانت را به کار بگیری 

کوهی از آرزوهای به جا مانده و فرصتی که مثل برق میگذرد

کمی مضطرب میشوم  

دست وپایم را گم میکنم

 سالهای قبل، از روزها مانده به تولدم همه را خبر میکردم شوری به پا میکردم که آی جماعت به هوش باشید ماه تیر در راه است انگار هیجانی، شوقی و شوری تمام وجودم را میگرفت فریادی که یکسال دیگر بزرگ شدی و بزرگ شدن در آن سالها چه آرزوی قشنگی بود.

اما این روزها دوست دارم سکوت کنم در مقابل این بزرگ شدن 

این روزها میفهمم که بزرگ شدن رسیدن به این آرزوی روزهای خوش کودکی تاوانی بس سنگین دارد 

این روزها تاوان رسیدن به آرزوی کودکیم را میدهم 

دوست دارم فرار کنم از زمان و کمی ساعت را بخوابانم 

دوست دارم بزرگ شوم اما نه با تقویم 

بزرگ شدن تقویمی فقط مرا مضطرب میکند 

میخواهم آنقدر بزرگ شوم که ماها و سالها را تسخیر کنم و هر سال تولدم برایم سکوی پروازی باشد رو به آینده ای عظیم  


پ. ن دهم تیر روز تولدمه بغض دارم با این وجود به خودم تبریک میگم و کمی هم خودم را نصیحت میکنم که تلاش کن عمر تو در حال گذشتن است برای طاهره سی ساله چهل ساله برنامه بریز و آینده را بساز وگرنه مجبور میشوی با آینده بسازی 


  • س ب و ...

از عشق سخن باید گفت ؛ همیشه از عشق سخن باید گفت
عشق در لحظه پدید می‌آید ، دوست داشتن ، در امتداد زمان
این ، اساسی‌ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است ..

عشق ، معیارها را در هم می‌ریزد ؛ دوست داشتن بر پایه‌ی معیارها بِنا می‌شود
عشق ، ناگهان و ناخواسته شعله می‌کشد ؛
دوست داشتن ، از شناختن و خواستن سرچشمه می‌گیرد ..
عشق ، قانون نمی‌شناسد ؛
دوست داشتن ، اوج ِ احترام به مجموعه‌ای از قوانین ِ عاطفی‌ست ..
عشق، فوران می‌کند – چون آتشفشان، و شُرّه می‌کند – چون آبشاری عظیم
دوست داشتن ، جاری می‌شود – چون رودخانه‌ای بر بستری با شیب نرم ..
عشق‌، ویران کردن ِ خویشتن است ؛ دوست داشتن ، ساختنی عظیم
عشق ، دقّ الباب نمی‌کند ، مؤدب نیست ، حرف‌شنو نیست ، درس‌خوانده نیست،
درویش نیست ، حسابگر نیست ، سربه‌زیر نیست ، مطیع نیست ...
عشق ، دیوار را باور نمی‌کند ، کوه را باور نمی‌کند ، گرداب را باور نمی‌کند ،
زخم ِ دهان باز کرده را باور نمی‌کند ، مرگ را باور نمی کند ...
عشق، در وهله‌ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی می‌کند، نادیده می‌گیرد،
پس می‌زند ، له می‌کند و می‌گذرد ..
دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دود می‌کند ،
به آسمان می‌فرستد ، و چون خاطره‌یی حرام ، فرشته‌ی نگهبانی بر آن می‌گمارد.

عشق ، سِحر است ؛ دوست داشتن ، باطل السحر ..
عشق و دوست داشتن ، از پی هم می‌آیند ؛ امّا هرگز در یک خانه منزل نمی‌کنند ..
عشق ، انقلاب است ؛ دوست داشتن، اصلاح
میان عشق و دوست داشتن ، هیچ نقطه‌ی مشترکی نیست
از دوست داشتن به عشق می‌توان رسید ، و از عشق به دوست داشتن ؛
امّا به هر‌حال ، این حرکت ، از خود به خود نیست ؛
از نوعی به نوعی‌ست ، از خمیره‌یی به خمیره‌یی ...

و فاصله‌ای ست ابدی میان عشق و دوست داشتن،
که برای پیمودن این فاصله،
یا باید پرید، یا باید فروچکید ...

  • س ب و ...

جان آمده رفته هیجان آمده رفته 


نام تو گمانم به زبان آمده رفته 



احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته 

صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟ 



پلکی زده ام خواب مرا آمده برده 

پلکی زده ام نامه رسان آمده رفته 



امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه 

بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته 



من در به در او به جهان آمده بودم 

گفتند کجایی؟! به جهان آمده رفته 



ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم 

آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته... 


محمد مهدی سیار


  • س ب و ...

 بسماللهالرّحمنالرّحیم
 صلوات و سلام خدا بر شهیدان عزیز که مشعل توحید را با ایثار خود برفراز میهن اسلامی برافروختند، و صلوات و تحیّات خدا بر شهیدان مظلوم غوّاص که با ظهور و حضور خود، این فروغ خاموش نشدنی را مدد رساندند و پرچم یادهای عزیز و گرانبها و ذخیرههای معنوی ملّت را با شکوهی هر چه تمامتر در کشور برافراشتند.
سلام بر دستهای بسته و پیکرهای ستمدیدهی شما. و سلام بر ارواح طیّبه و به رضوان الهی، بالگشودهی شما. سلام بر شما که بار دیگر فضای زندگی را معطّر و جان زندگان را سیراب کردید. و سپاس بیپایان پروردگار حکیم و مهربان را که در لحظههای نیازِ این ملّتِ خداجوی و خداباور، بشارتهای تردیدناپذیر را بر دلهای بیدار نازل میفرماید و غبارها را میزداید. و سلام بر شما ملّت بزرگ، وفادار، آگاه، مسئولیّتپذیر که خطاب لطیف الهی را به درستی میشناسید و مینیوشید و پاسخ میگویید.
 حضور پُرمضمون امروز شما در تشییع این دُردانههای به میهن بازگشته، یکی از به یادماندنیترین حوادث انقلاب است؛ رحمت خدا بر شما، و سپاس بیحد از خدای مالک دلها، و سلام بیپایان بر حضرت بقیّةالله (روحی فداه) که صاحب این ثروت عظیم است.
    والسّلام علیکم و رحمةالله
    سیّد علی خامنه‌ای
    ۲۶ خرداد ۱۳۹۴

  • س ب و ...

چند روزه میخوام یه کاری رو قبول کنم اما هنوز جراتش رو ندارم با اینکه ادعا کردم اعتماد به نفس انجام این کار رو دارم ولی الان یه کوچولو ترسیدم 

میخوام دلم رو به ریا بزنم و قبول کنم شاید یه شروع خوب باشه برای آینده ای خوب



حالم بد است مثل زمانی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی

وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی

عاشق که می‌شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی

باعشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی

تاچند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی

من بی‌تو در غریت‌ترین شهر عالمم
بی‌من تو در کجای جهانی که نیستی ؟
                                                              

غلامرضا طریقی

  • س ب و ...

کمی حوصله ام برگشته است

ناراحتم اما نه ناراحتی از جنس روزهای قبل 

امروز جایی خواندم که راوی نوشته بود در جوانی فکر میکردم زندگی کوتاه است و جدی و حاصلش شد موهایی سپید و تنی لرزان کاش به جوانی بر میگشتم می آموختم اندازه ای ندارد و باید لذت برد

ناراحتم که هنوز ندانسته ام چه باید بکنم

نه زندگی را جدی گرفته ام نه ایمان به بی خیالیش دارم تا لذت ببرم

به قول قیصر گریز از میان مایگی آرزویی بزرگ است

از اینکه هیچکدوم از دوستام توی یزد نیستن تا لحظه ای و ساعتی کنارشون باشم ناراحتم

خیلی سخته آدم توی شهری که توش بزرگ شده غریب باشه 


  • س ب و ...

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست، جز مُشتِ پری گوشه ی زندان اثری نیست، در دل اثر از شادی و امّید مجویید، از شاخه ی  بشکسته ی امّید ثمری نیست، گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم، امّا به سیه چال ، صبا را گذری نیست، گیرم که صبا را گذر افتاد ، چه گویم؟، دیگر ز من و دردِ دل من خبری نیست،امّید رهایی چو از این بند محال است، ناچار بجز مرگ، نجاتِ دگری نیست، ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی، در سینه دگر جز نفس مختصری نیست، تا بال و پری بود قفس را نگشودند،امروز گشودند قفس را که پری نیست  



  • س ب و ...

بعد از مدت ها رفتم خرید. شاید بالای دو سه ماه بود که نرفته بودم تو مغازه و برا خودم چیزی بخرم چیز زیادی نخریدم یه کرم ضد آفتاب یه ساق دست یه روسری و.... یه سری خرت و پرت دیگه 

یه کم از اینکه گرونی بود اعصابم خرد شد توی یزد در حالت عادی همه چیز مخصوصا لباس گرون تر از جاهای دیگست حالا که دیگه تورمم مهار شده و شیب ملایمم داره اثر میذاره دیگه هیچی 

بگذریم بعد یه مدت که فقط میخوابیدم و پای لپتاپ بودم یه تحرکی به خودم دادم 

اگه بشه میخوام برم دنبال یه کار پاره وقت البته اگه بتونم پیدا کنم

برم کلاس آرایش گری 

سه چهار ماهه که زندگیم دچار رخوت و بیهودگی شده 

میخوام برش گردونم به حالت اول 

طبق معمول همیشه که من لب دریا میرم باس یه ظرف آب با خودم ببرم تو گرفتن مدرکم و کارای فارغ التحصیلیم گره افتاد انگاری گره جز لاینفک زندگی من شده 

من دست به هر کاری که میزنم ساده ترین و روتین ترین کار دنیا برای من با یه سختی همراه میشه 

  • س ب و ...

.... اما

اعجاز ما همین است :

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه ی کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

ــ یعنی همین کتاب اشارات را ــ

باهم یکی دو لحظه بخوانیم ...

 

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ....

ناگاه

انگشتهای « هیــس ! »

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

 

انگار

غوغای چشمهای من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !

  • س ب و ...


مستی نه پیاله نه از خُم شروع شد
از جاده سه شنبه شب قُم شروع شد


  • س ب و ...

کمی خوشحالم 

کمی ناراحتم

میان غم و شادی گیر کرده ام

و انگار پایان ندارد 

تردید هایم

و انگار همیشه باید در بی خبری به سر ببرم

و انگار همیشه باید در جهولای خود بمانم


  • س ب و ...

هیچ وقت مفهوم دل شکسته رو نمیفهمیدم اما امروز و امشب قشنگ صدای شکستگی دلم رو شنیدم البته خیلی وقت بود ترک برداشته بود ولی امروز شکست و با تمام وجود مقاومت میکنم تا جمع کنم خرده ریزه های دلم را  تا مبادا زندگی کسی را زخمی کند.

  • س ب و ...

باز من و باز مهربانی و لطف و عطای امام رضا

دوباره مثل همه اون وقتایی که کم میارم و داره انرژیم تموم میشه این امام رضاست که به دادم میرسه 

میدونم اونقدرا به درگاه اقا قابل نیستم به خاطر خیلی از گناهام روم سیاهه اما این که آقا هنوز وقت دلتنگیم بهم نگاه میکنه خودش خیلی غرور میاره

اینکه درست سر بزنگاه اونجایی که میگی یا امام رضا الان فقط هوای حرم تو حالم رو خوب میکنه آقا بهت نگاه میکنه و دعوتت میکنه برات یه حس خاصی داره

خیلی خوشحالم ازاینکه قراره برم پیش امام رضا و ایندفعه بر عکس همیشه اصلا با مخالفت مادرم روبه رو نشدم هرچند که خانواده همان شاالله خودشون راهی قم هستن و دوست داشتم که منم در معیتشون می بودم  و به دیدار حضرت معصومه می رفتم ولی برادر یک روز زودتر اقدام به دعوت ما کرد و این شد که ما بعد از اینکه مهیای مشهد شدیم موضوع سفر قم به میون اومد 

از دیروز ظهر که مشهد رفتنم قطعی شد تموم دلتنگیام، بغضام از بین رفته انگاری همین که اسمت تو لیست زائرای آقا قرار میگیره خودش غم اندوه آدم رو ازبین میبره 

ان شاالله روبه رو گنبد طلا دعا گوی همه شما دوستان عزیز و مهربونم هستم 

اگر این مدت دلخوری بد اخلاقی مزاحمتی از جانب من بر دل شما غباری نشوند به بزرگواری خودتون ببخشید

از هر ورودی که به حریم آقا وارد بشی قشنگه ولی انگاری از باب الجواد وارد شدن یه حس دیگه ای داره همیشه یه حس خاصی بهم میگه این ورودی واسه امام رضا یه چیز دیگه ایه

  • س ب و ...

من اگر 50 سال زندگی کنم این روزها نصف روزهای عمرم را گذرانده ام . نصفه ای که در آن تلخی و شیرینی، سختی و آسایش همه و همه باهم وجود داشته است. 

هیچ کس نمیتواند ادعا کند که مرا میشناسد حتی خودم

شخصیت مجهولم گاهی خودم را هم گیج میکند

گاهی آنقدر سخت و مقاومم که هیچ چیز مرا خسته نمی کند. نه کم خوابی شب، نه چند روز نداشتن غذای درست و حسابی، نه کار سخت، نه گرمای کویر 

گاهی هم سست و شکننده . شکستن شیشه احساسم مرا چنان از پا در می آورد که اگر روزها و شبهای گرم کویر را  بی آب و غذا به سر کنم تحملش برایم آسان تر است

گاهی چنان سختم و زیر بار حرف زور نمیروم که اطرافیانم را خسته میکنم و گاهی چنان نرمم که در مقابل خواسته هایشان بی هیچ مقاومتی سر خم میکنم

این روزها کمی آزرده خاطر شده ام و چه خوب شد که خاطر مرا آزردند تا فاصله ای را که مدتها بود بین من و خدایم به وجود آمده بود بر طرف شود

و چه خوب شد که این روزها فهمیدم جز خدا هیچ کس نمیتواند مرحم خوبی برای دلم باشد

و این روزها دستهایم را دوباره به زانوهایم گرفتم و باز بلند شده ام و دوباره راه افتاده ام اما کمی محتاط تر، کمی فهمیده تر، کمی عاقل تر 

غرور زخم خورده من خوب میشود 

بدونه اینکه ذره ای بنالم 

از امروز تا آن روز که هستم نمیگذارم هیچ کس اشکهایم را ببیند 

و دیگر جز برای خدایم ناله نمیکنم

من این روزها خوب میفهمم که تغییر کرده ام 

باید کمی به خودم فرصت بدهم تا با ندانسته های زندگیم کنار بیایم

مثل همیشه محتاجم به دعای مادرم 

به دست های گرم و مردانه پدرم

به نگاه مهربانانه خواهرم

و محتاجم به داشتن دوستانی که مرا همیشه شرمنده لطفشان کرده اند................


  • س ب و ...

1

غرورم نشکسته 

فقط کمی بزرگتر شده ام و مغرور تر

  • س ب و ...

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار
همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید
به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن


هنوز به خونه جدید عادت ندارم نوشتن توش برام یکم سخته 
  • س ب و ...