بیا عاشقی را رعایت کنیم....

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانیست:( سر خُم می سلامت، من شکستم فدای سرت)

بیا عاشقی را رعایت کنیم....

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانیست:( سر خُم می سلامت، من شکستم فدای سرت)

بیا عاشقی را رعایت کنیم....

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

حالااا چه کار کنیم.

عمری تا دلمان میلرزید میگفتیم حاج قاسم هست.

اما امروز خبر رفتنت دلمان را لرزاند، حاج قاسمی هم نبودد که بگوییم خیالمان راحت حاج قاسم هست.

حالا چه کنیم با نبودنت.

چه کنیم با این درد.....

بعد از توو همه چیز هنوز ادامه دارد.

هنوز مبارزه هست.

هنوز هستند آدم هایی که تا اسرائیل را نابوود نکنند قرار نمیگیرند.

خیالت راحت تا ظهور همه چیز ادامه دارد.

دنیاا که بدون مبارز نمی ماند.

امااا قبول کن دنیاا امروز بدون تو چیزی را کم دارد.

دلمان امروز لرزید و نبودی که دلمان به بودنت آرام شود.....

چشممان بی امان بارید.

حالا تو بگوووو چه کنیم........

چه اسم آشنایی هست شهید حاج قاسم سلیمانی اما چرا زبانمان نمیچرخد بگوییم شهید حاج قاسم سلیمانی ..

امروووز دنیاااا نوشت: ابر قدرت جهان  بزرگترین قدرت نظامی دنیاا سردمدار جنایتکاران جهااان یک نفر را شهید کرد 

یک نفر 

یک نفر 

یک نفر 

یک نفر 

دنیاااا خبر شهادتت را فریاد زد 

 چه کنیم با این غم...

چه کنیم با این درد

پ ن کسانی که با سرنوشت مبارزه در این راه آشنا هستند،  نه تنها با  شهادت قاسم سلیمانی نا امید و ترسان نشدند بلکه محکم تر شدند. سرنوشت هر مبارز انقلابی شهادت است  ولاغیر 

یکی به ترامپ بگه منتظر باش بازم هستند، توی کل دنیاا باید دنبال قاسم سلیمانی ها بگردی و به شهادت برسونی 

  • س ب و ...

موقت 0

۲۵
دی

چرا موقت: دوسال پیش بود شروع کردم به یک چیزی نوشتن یه طرحی از یه داستانی توی ذهنم بود محض تمرین میخواستم بنویسم. توی همین وبلاگ یکی دو قسمتش رو نوشتم و بعد دیگه نمیدونم چی شد ادامه ندادم. شاید طبق معمول خوشم نیومد از چیزایی که نوشته بودم .ولی در هر صورت کلا فراموش کرده بودم  امروز داشتم پیش نویس های وبلاگم رو نگاه میکردم یهوووو این رو دیدم. خوندم  این چیزی که توی ذهنم بود برام خیلی دوست داشتنی بود چون راجع کسی هست که خیلی دوستش داشتم خیلی زیااااد.. موقت به خاطر اینکه قرار نیست دیگه ادامش رو بنویسم  ولی گفتم همین مقدارش رو حداقل یه بار منتشر کنم بعد پاکش کنم :))))))

لیلی ظرف مجنون را گرفت، بی آنکه به زمین بزند.  نمیخواست مجنون دل شکسته شود. داشتم دست لیلی را به طرف ظرف مجنون کامل میکردم که رنگ هایم تمام شد.  حرف های پدر هم تمام شد.  مصطفی را چند باری دیده بودم و میدانستم که مرا میخواهد پدر میگفت ببین دختر،  از بین پسرهای ملا فقط همین مصطفی است که سرش به تنش می ارزد یعنی به همه پسرهای ده می ارزد،  مطمئن باش هر کسی دیگه ای که آمده بود اسمش را هم توی خانه نمی آوردم، اما او توفیر دارد. من هم میدانستم توفیر دارد . حرفی نزدم فقط به دستان لیلی خیره شدم که هنوز به ظرف مجنون نرسیده است. حالا وقت تمام شدن رنگ ها نبود. باید انگشت های کشیده لیلی کامل میشد،  اما نشد.  سوز سرما به اتاقمان زده بود.  نیازی به فکر کردن نبود. سکووت من،  تایید مادر، برق چشمان پدر، همه چیز را حل کرده بود. پدر میگفت مصطفی تنها پسر درس خوانده ده است .برای ادامه درسش باید به شهر برود. توهم باید بروی میخواهد معلم بشود و برگردد به ده،  من پانزده ساله بودم و مصطفی هجده ساله برایم از ده رفتن مهم نبود. من هم میخواستم کنارش سواد یاد بگیرم خواندن و نوشتن یاد بگیرم، بی هیچ قید و بندی همه چیز را قبول کردم فقط هر دفعه که نگاهم به نقشه تمام نشده لیلی و مجنونم می افتاد دلم میریخت.

هنوز آفتاب اسفند به زمین نخورده بود که بساط عقد و عروسی به پا شد و همه چیز زود تر از آنچه که فکر میکردم به انجام رسید و ما راهی شهر شدیم.  فقط مانده بود قالی نیمه تمامم که هیچ کسی نمیتوانست تمامش کند. خودم نقشه اش را تغییر داده بودم . ظرف شکسته مجنون جلوی پای لیلی را به دستان لیلی رسانده بودم. بافتنش فقط کار خودم بود نیمه کاره ماند، ماند برای شب های تنهایی سالهای بعد.

همه چیز از یک زمستان سرد و برفی شروع شد. درست یکسال بعد از ازدوج،  برررف آمده بود آنقدر زیاد که نمیشد از خانه بیرون رفت. اولین پسرمان به دنیا آمده بود. چند وقتی بود که برای به دنیااا آمدن بچه اولمان برگشته بودیم ده، خانه پدریم . توی این یکسال قران خواندن را یاد گرفته بودم کمی نوشتن هم مصطفی عاشق سوره الرحمن بود من هم یاد گرفته بودم و هر روز صبح میخواندیم. پسر اولمان که به دنیاا آمد زمستان بود. پدرم به همراه مصطفی بچه برداشتند و بردند پیش ملا، بردند تا پدر مصطفی در گوشش اذان بگوید و اسمش را تعیین کند. مصطفی وقتی برگشت برقی توی چشمانش بود گفت اسمش را گذاشتیم صادق، گفت پدرم وقتی بچه را دید نگاهی کرد و گفت این پسر به مقام بالایی میرسد. گفت این پسر برایمان افتخار میشود. با هر کلمه از حرف هایش ذوق بود که در وجودم جاری میشد،  مصطفی میگفت میدانم صادق هم درس میخواند و دکتر می شود . میگفت میدانم حتما به جایی میرسد. میگفت پدرم هیچ حرفی بی حساب نمی زند، اگر گفته است صادق کسی میشود حتما میشود.

هنوز قالی نیمه کاره ام گوشه خانه پدریم مانده بود و هنوز مجنون چشم انتظار نگاه لیلی بود. هنوز لیلی دستانش را به ظرف مجنون نرسانده بود.  من میخواستم لیلی و مجنون را به هم برسانم اما رنگ هایم وسط هیاهوی زندگیم تمام شد.......

صادق دو ساله شده بود که که لیلا به دنیا آمد. مصطفی هم درسش تمام شده بود برای گذران زندگیمان توی یک مغازه شاگردی میکرد. قرار شد مصطفی معلم بشود،  قرار شد تا زمانی که کارش درست شود همینجا بمانیم و شاگردی مغازه را بکند. پنج ساال از زندگیمان گذشته بود. صادق چهار سال داشت و لیلا دو سال و یحیا هنوز توی راه بود. همه چیز داشت خوب پیش میرفت مصطفی همه کار هایش برای معلم شدن کرده بود. هنوز یحیی به دنیا نیامده بود که ملا از دنیا رفت ..........

  • س ب و ...

هشت صبح رفتم برا امتحان دقیقا توی همین شرایط سخت که میبینید:))) خودم تنها توی دفتر(خدا بود برا همین تقلبی نکردم) یه فنجون چایی که آبدارچی آورد، تازه دوبارم برا چایی اورد گفت امتحان داری گناه داری:)))  

از دانشکده که بیرون اومدم دیدم وووویی برف اومده، همه جا سفید شده با این خوشکلی

 موتور برفی

 

زمین از آمدن برف تازه خشنود است

من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

غرقه تنهایی خویش در میان برف ها 

به انتظار نبودی، ز انتظار چه دانی....

حرف بزن ابر مرا باز کن، دیر زمانیست که بارانیم 

(این کیوسک تلفنه هم خیلی دوست داشتنی بود......)

نیم کت ها اگر دفترچه خاطرات داشته باشند،  خاطرات قشنگی میتوانند بنویسند:)))

:)))))))

اینا داشتن برف بازی میکردند... یهووو یه دختره میخواست برف بزنه به پسره، پسره جا خالی داد خورد به من که روی نیمکت منتظر نشسته بودم:))))

درسته برفش خیلی کم بود ولی خیلی همه شاااد بودن 

زدم دانشگاه بیرون دلم نیومد برم توی چهار دیواری خوابگاه، اومدم اینجااااااااااا

  • س ب و ...

ساعت یک شب هستش 

واقعیتش فردا امتحان دارم سه روز پشت هم اصلا هم استرس ندارم، از جمعه ای که حاج قاسم رو زدن اوضاع احوال فکر و ذهنم پراکنده شد، تازه داشت جمع و جور میشد که قضیه هوا پیما پیش اومد.

شنبه اوج به هم ریختگی فکرم بود. 

حالا یه برنامه ریزی از قبل برای امتحانم کرده بودم که سه هفته برای خوندنش کافیه،  که عملا یک هفته و خرده ایش اینجوری رفت. میخوندم اما ذهنم توی درس نبود. این چند روز آخرم که کلا نخوندم.....

در کل از اونجایی که آدم راحتی هستم هیچ استرسی ندارم...

امشب مجبورم تا صبح بخونم. شاید تنها کسی باشم که امتحان جامعشم گذاشت شب امتحان خوند:)))

 اصلا ایناا رو نوشتم که یه چیز دیگه بگم، جالبه که اتفاقای این یه هفته،  اکثریت افراد  رو به شدت از شبکه های اجتماعی بیزار کرد.

تقریبا اکثر بچه ها گفتند حالمون بد میشه از اینکه اینستا رو باز کنیم. یا بخواهیم پیاما رو بخونیم، خیلیا سعی کردن اگه گروه دارند یا ترک کنند. یا نسبت بهش بی تفاوت باشند و پیاما رو نخونند یه بیزاری و تنفری رو توی همه دیدم نسبت به بحث کردن و تحلیل کردن بر عکس بقیه اوقات،  مخصوصا بعد از ماجرای هوا پیماا...

یه نکته آخر هم بگم برم ادامه آهوو زنی(همون خر زنی یا همون درس خوندن) نمیدونم چرا من برعکس همه اونایی که میگن ما بعد از ماجرای هوا پیما نسبت به همه چی بی اعتماد شدیم و دیگه هیچ کدوم از خبرا و حرفا باور نمیکنیم، اتفاقا من خیلی امیدوار و معتمد شدم به خودمون درسته تلوزیون کارشناس آورد تا ثابت کنه نبوده، هزار و یک تحلیل گذاشته شد که نبوده، ولی دل شیر داشتند فرمامده های نظامیمون اومدن جلوی دوربین و همه چیز رو گفتند.

 کاری به رسانه های بی بی سی و امریکاا ندارم که از روز اول گفتند موشک بوده و همه اونایی که میگن در اثر فشار این شبکه ها گفتند، باید خدمتشون عرض کنم اول اوناا  ثابت کنند خودشون دست نداشتند تو این ماجرا (ما به صداقت اونا فی نفسه شک که هیچی کلا  از نظر ما اونا صداقت ندارند) ، دوم از نظر بنده به عنوان یه دانشجوی مدیریت این مدت زمان کاملا طبیعیه برای بیان همچین اتفاقی، چهارشنبه صبح این اتفاق افتاد( دوست ندارم اسم اتفاق رو هی تکرار کنم   چون غم تمام وجودم رو میگیره ) و چند ساعت قبلش یک عملیات فوق العاده بزرگ و دندان شکن انجام شده بود( که قطعا اگر این اتفاق نیفتاده بود هنوز در  راس خبر ها بود ولی خب برای مغرور نشدنمون لازم بود این تلنگر) 

همه چیز معطوف بود به اون عملیات، کل دنیااا درگیر بودند بمبارون خبرها، اینقدر که توی اون لحظات، حداقل ۲۴ ساعت اول سخت ترین زمان بود برای بچه های نظامی، از اینکه مبادا ضد حمله ای صورت بگیره از اونور باید خبرها رصد میشد، واکنشا تحلیل میشد، کشور با تمام قوا درگیر یک ماجرای تاریخ ساز بود. بعد از هفتاد سال یکی از پایگاهای بزرگ نظامی آمریکا زده شده بود، از دست دادن ۱۶۰ هم وطن سخت، غم انگیز، جانکاه، اما کوچیکترین غفلت و مشغول شدن به این ماجرا شاید عواقب بدتری داشت، درنتیجه نیروهای نظامی و فرمانده ها توی یک روز اول نمیتونستند به این مسئله بپردازند. و کاملا عاقلانه و منطقی بود که هیچ حرفی نزنند.

اما پنج شنبه و بعد از سخنرانی ترامپ و عقب نشینی محسوسش از حمله، میشد به قضایای جانبی پرداخت. خب توی اون ۴۸ ساعت هر کسی تحلیل خودش رو ارائه داد من هیچ کجا توی خبر ها ندیدم که سپاه توی اون چهل هشت ساعت اعلام کرده باشه که ما هواپیما رو نزدیم نه تاییدی بود نه رد شدنی، هر خبری بود تحلیلای شخصی و خود رسانه ها انجام دادن، و حالا نظرات کارشناسانه یا غیر کارشناسانه، اما جمعه دقیقا دو روز بعد از اتفاق سپاه حالا یا ازقبل میدونسته، یا بر اثر کار کارشناسی براش ثابت میشه که خودش بنا به هر دلیلی هوا پیما رو زده، اول خانواده ها رو خبر دار میکنه و بعد شنبه به صورت رسمی و بیانه ای در خبر سراسری پخش میکنه، و بعد بالاترین فرمانده نظامی ما میاد پشت تلوزیون همه چیز رو میگه  و بی انصاف اون  کسی هست  که قبول نکنه اون فرمانده در صادقانه ترین حالت ممکن اومد و همه چیز رو توضیح داد، حتی به جای خیلی های دیگه پاسخ گو شد. 

اعتمادی که امروز به کشورم دارم خیلی بیشتر از اعتمادی هست که قبلا داشتم....

  • س ب و ...

همچنان هستی و می جنگی و خود می دانی

دشمنت دوخته از روی هوس دیده به شهر

مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطر

شهر چسبیده به تو ، خون تو پاشیده به شهر

تا چه پیش آید زین پس.........

محاصره  با صدای محمد معتمدی 

  • س ب و ...

یکهووو هوای کربلاا را میکنی...

دلت آشووب میشود..

درست لحظه وداع از حرم، گوشه ای را پیدا کرده بودی که طلایی گنبد توی چشمت باشد.

بتوانی هی نگاه کنی و هی اشک بریزی و التماس کنی که مباداااا چشم هایت دیگر.... 

وسط اشک هایی که بی اختیار بر روی صورت  پایین میاید خادم سیاه چهره و بلند قد حرم را دیدی که با حرکت دستش همه آدم هایی که کنارت ایستاده بودند را حرکت میداد که اینجااا محل توقف نیست. حرِّک خانوووم...

دلت میخواست زمان بیشتری طول بکشد تا به طرف تو بیاید و گنبد را از نگاهت بگیرد.

اما خادم هم ترس چشم هایت را دید.

وقتی رسید کنارت خودش هم نگاهی به گنبد انداخت  چند ثانیه ای به گنبد خیره شد بعد به چشم های خیس تو زل زد، التماس چشم هایت را که دید، دلش نیامد گنبد را از نگاهت بگیرد. آرام از کنارت گذشت بی آنکه حرفی بزند..........

 

نکند راه حسین، راه حرم بسته شود

سالهااا بود دلم این همه آشووب نبود

دلم بی هوا هوای کربلااا کرد......

  • س ب و ...

محبت

۰۴
دی

گفتند:چرا محبت را به بلا مقرون کرده اند

گفت : تا هر سفله ای دعوی محبت نکند

چون  بلا بیند

به هزیمت شود (تذکره الاولیا)

پ ن . میدانستم یک روز وسط جمعیتی گم میشوی که هیچ کدامشان شبیه تو نیستند.

  • س ب و ...

پرتوی روی نور تو 

هر نفسی به هر کسی

میرسد و نمی رسد

نوبت اتصال من

پ. ن: من زمستان را هر روز حس میکنم وقتی تنم میلرزد از نبودنت.....

پاییز هم گذشت و به جز حسرتش نماند

مثل خودت که رفتی و دیگر نیامدی

  • س ب و ...

کُن لِما لاتَرجوا اَرجی

فَاِنَّ موسی جاء مُقتَبِسا 

و رَجَع نبیّا

و رَجَع نبیّا

و رَجَع نبیّا

به آنچه امید نداری امید وار تر باش

که موسی به امید آتش آمد 

و به آتش نرسید،

اما پیامبر بازگشت...

.......و چنین است که  ما را به سمت آتش هم که میکشانی در دل امید پیامبری می پرورانیم .......

  • س ب و ...

.... اما

اعجاز ما همین است :

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه ی کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

ــ یعنی همین کتاب اشارات را ــ

باهم یکی دو لحظه بخوانیم ...

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ....

ناگاه

انگشتهای « هیــس ! »

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

 

انگار

غوغای چشمهای من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !

.

.

پ . ن گاهی یه شعر میبردت اعماق خاطرات سالهای دووور  این پست برای خرداد سال ۹۴ بود که الان تاریخ انتشارش رو تغییر دادم و چقدر زود گذشت زوووووود 

  • س ب و ...

بیاید هوای آدمای اطرافمون رو داشته باشیم 

نه فقط آدمای خوب زندگیمون،  هوای آدمای بد اطرافمونم داشته باشیم

باور کنیم هیچ آدمی اتفاقی توی مسیر زندگی ما قرار نگرفته 

 هوای آدمایی رو داشته باشیم که دارند تلخ و شیرین زندگی ما رو می سازند 

اگه اینااا نبودند زندگی معنی نداشت.....

.........

آنان که فانوسشان را

بر پشت میبرند

سایه هایشان پیش پایشان می افتد(تاگور)

  • س ب و ...