عمری زچشم مردم و عمری به پای تو ............ عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت

وبلاگ

دلم برای وبلاگ و نوشتن توی وبلاگ تنگ شده است اما چه کنم که من هم گرفتار اینستا شدم و آنجا منزل گزیده ام و درگیری های ذهنیم را آنجا مینویسم اما وبلاگ برای من پر از خاطره است پر از روزهای دوست داشتنی پر از خاطرات از روز های تلخ و شیرین  برای این علاقه ای که به اینجا دارم برای همیشه ول نمیکنم و نمیروم  من یقینا به زودی اینستا را پاک میکنم و خودم را از شر دنیای لایکیش خلاص میکنم 
فرق وبلاگ و اینستا در این است که در وبلاگ تعهدی بیشتری به خواندن مطالبت وجود دارد اما در اینستا فقط تعدا لایک ها مهم است دنیای مجازی هم برای خودش دنیای دارد وبلاگ حکم خانه ها قدیمی دارد که صادقانه دور هم جمع بودند همه دور کرسی گرمی مینشستند و برای هم خاطره میگفتند و اینستا حکم زندگی های امروزمان دارد همه اش تجمل است حتما باید به رخ بکشی تا لایک  بگیری 
یادش بخیر زمانی که بلاگفا خراب نشده بود چه روزگار و رونقی داشتیم با بچه ها چه وبگردی هایی که نمیکردیم تا یکی را پیدا کنیم و برایش نظر بذاریم و دعوتش کنیم به خانه مجازیمان و کم کم رابطه گل میگرفت و میشد مشتری همیشگیت اصلا وبگردی دنیایی داشت و چه خوب بود دنیای ساده و پاکی بود اما اینستا تا بیای و بخوای چیزی سرچ کنی هزار تصویر خاک برسری میاید و مجبوری چشم بسته فقط دکمه بک را بزنی اما دنیای وبلاگ اینجوری نیست 


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

من و بر جام 1

حالا درست است که قرارست به روی مبارک نیاوریم و برای حفظ اسایش خاطر سیاست مداران گرامی حرفی از برجام و برجامیا بد فرجام نزنیم و همگی داد بزنیم ما برای ایران اتحاد داریم و متحدیم و در حال اتحادیم و فی الجمله صیغه اتحاد را صرف کرده و حرفی از حضرت تکرار و تکرارهای مکرراتش نزنیم

اما فی الواقع سرنوشت بدسرشت برجام بدفرجام خاطر مبارک مرا به یاد خاطره ای از سالهای دور انداخت آن زمان ها که شما به یاد نمیاورید اما ما نسل دهه شصت به خوبی به خاطر داریم آری یادش به خیر روزهای پر هیجان مذاکرات را میگویم اگر میگویم دهه شصت چون در حال حاضر بدبخت تر و بیکار تر و مجرد تر از دهه شصتی ها بر روی این کره خاکی وجود ندارد به همین روی بود که آن روزهای پرهیجان برای ما نسل شصتی پر از امید بود از فردایی روشن مملو از کار ، درآمد،  زوج و زوجه چشم هایمان را دوخته بودیم بر بندهای خوانده نشده برجام و اما این روزها من شدیدا به خاستگار بخت برگشته ای میندیشم که هم زمان با مذاکرات برجامیان ما هم در حال مذاکره بر سر  آینده مجهولمان بودیم سرتان را درد نیاورم و مصدع اوقات شریف نشوم ما که در حال برازش آن موجود شریف بودیم برای زندگی آینده خب طبیعی بود که میزان رسیدن دستش به دهنش را با مقیاس های موجود ممکن بسنجیم بر همین اساس بود که از شغل و خانه و خلاصه مکنت مالی سوال های کردیم که از شما چه پنهان نباشد جواب همه این سوالات تنها به یک کلمه ختم شد برجام (ان شاالله برجام که بیاید هر آنچه که شما بخواهید نخواهید در یک لب تر کردنی درمقابل دیدگانتان مهیا میکنم) هرچند که پایان ماجرای مذاکرات من و ایشان فرجامی جز پایان برجام نداشت آخر تعلق خاطربیش از حد ایشان  به برجام و متعلقاتش به حدی بود که اصلا نمیتوانستند مخالفت من را به برجام و برجامیان را برتاب فلذا قرار بر این شد که این مذاکرات نیمه تمام گذاشته شود و هرکس به سوی سرنوشت خویش برود القصه اینکه این روزها روزی هزار مرتبه خدا را شکر میکنیم و که فرجام مذاکرات ما چون برجام به جشن و پای کوبی ختم نشد که اگر شده بود بعید نبود که امروز مجبور بودیم سنگ بر شکم بسته و ریاضت بکشیم چرا که محاسبات حضرت آقا از معجزات برجام غلط از آب  در آمده بود و ما مانده بودیم و برجامی که جامش کج بوده هر چه درونش ریخته اند نقش بر زمین شده است.


پ.ن اگر خدا یاری کند و وقت نداشته ام اجازه دهد قرارست ماجراهای من و برجام ادامه داشته باشد 



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

من سگم، من گربه ام این را بفهم

بیچاره حیوان ها

بیچاره تر سگها بیچاره تر گربه ها

بیچاره همه حیواناتی که باید تقاص بی انسانیتی برخی از انسان ها را بدهند

اگر ما بلد نیستیم انسان باشیم و انسان گونه زندگی کنیم گربه و سگ چه گناهی کرده اند که باید تقاص پس بدهند

آخر اینکه انصاف نیست میخواهم از این قشر با کلاس و غیر امل و بسیار امروزی و بسیار متجدد سوال کنم آیا خوب است که به شما بگویند از فردا عین گربه ها روی دیوار راه بروی و گنجشک شکار کنی یا چشمانت را تیز کنی و موش شکار کنی یا عین سگ چشمت به گربه ها باشد یا چشم انتظار بنشینی تا بقیه غذاهایشان را بخورند و ته مانده استخوان های و غذاهایشان را بریزند برای تو آخر کدام انسان عاقلی حاضر است این شکلی زندگی کند

حالا گیرم گربه و سگ بدبخت ناطق نیستند و نمیتوانند از حق حیوانیت خودشان در مقابل برخی به ظاهر انسان دفاع کنند باید حق آزادی و شکار را از آنها بگیرید آهای جماعت به ظاهر متمدن هیچ گربه ای دوست ندارد عمل زیبایی انجام دهد دوست ندارد شب ها در رختخواب پر قو بخواد، هیچ سگی دوست ندارد مثل یک انسان برود آرایشگاه و موهایش را اصلاح کند گربه بدبخت دوست دارد توی علف ها غلط بزند اصلا به شما چه دوست دارد خاک را چال کند و خرابکاریهاش را توی چال بریزد و رویش هم یک مشت خاک نمیخواهد که تو برایش مستراح بسازی به چه زبانی این بدبخت ها به شما بگویند اگر شما نمیتوانید مثل آدم زندگی کنید چه کار به زندگی حیوانی ما دارید بگذارید ما حیوان باشیم بگذارید آزاد برای خودمان بگردیم و اگر دوست دارید در حق ما تفقدی کنید کافی است تنها زمانی که مرغ بریان میخورید مقداری ته مانده گوشت را به استخوان هایش بگذارید و  به بیرون پرتاب کنید و ما به دنبالش بدویم با هم قطارهایمان بر سرش دعوا کنیم چرا میخواید سگ بودن ما را بگیرید و بلایی بر سر ما بیاورید ک اگر ملوس (گربه دختر همسایتان) را دیدیم کلاهمان را تمام قد برداریم و برایش تا کمر خم شویم و بگویم ملوس آیا قصد ازدواج ندارند  و بساط شیرینی و خوران و خواستگاری به راه بیندازیم چرا نمیگذارید سگ باشیم به دنبال گربه بدویم اگر دستمان به دامنش رسید شکمش را سفره کنیم، بیچاره حیوان زبان بسته که اگر زبان داشت همه اینها را میگفت اما دریغ که او را زبان بسته و این جماعت را ناطق آفریده اند البته که به آفرینش خدا ایرادی نیست ایراد از انسان هایی است که خوی حیوانی خود را آنقدر بزرگ کرده اند که نه تنها به ساحت انسانیت توهین میکنند بلکه احترامی برای ساحت حیوان ها هم قائل نیستند

پ.ن1 : اینکه عده ای میگویند بچه نمیخواهیم سگ و گربه ی ما از بچه و همسر بهتر و کم آزار تر و وفادار تر هستند  بعد از صد و بیست سال و ان شاالله کمتر وقتی آب اجل گلوگیرشان شد و قرار شد ان شاالله در سرا زیری قبر قرار گیرند و مثلا به محرمی نیاز دارند که جنازه محترمشان را در قبر بگذارد احتمالا توقع دارند سگ محترمشان بیاید و بند کفن را بگشاید و جنازهشان را به دندان بکشد و داخل قبر بیاندازد و گربه محترمشان همانطور که خدا در غریزه محترمش گذاشته و به روی پی پی هایشان خاک میریزد به رویشان مشتی خاک بریزد


پ.ن2: ما از بچگی در خانه مان گربه داشته ایم، جوجه تیغی داشته ایم،  لاکپشت داریم، گاهی هم که در خانه مان باز بوده سگ رفت و آمد کرده است همیشه هم غصه گربه ها را خورده ام و خدا شاهد است سر سفره همیشه به فکرشان بوده ام همیشه برایشان مقداری از غذای ته مانده سفره کنار گذاشته ام ولی همیشه برایشان حق حیات حیوانیت قائل بوده ام 


۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است

دل نوشته ای هدیه به شهید محسن حججی

دارم به ساعت آخر فکر میکنم به آن لحظات که میدانستی اینها هرگز تو را زنده نخواهند گذاشت دارم به لحظاتی فکر میکنم که خنجر را در دستانشان میدیدی و قهقه شیطانیشان در گوشهایت میپیچید نمیدانم در آن لحظه چه از ذهنت میگذشت اما یقین دارم فرزند دو ساله¬ات را بارها جلوی چشمان خود آوردی اما یقین دارم بارها به همسر جوانت فکر کردی و بارها به خود گفتی چگونه با خبر شهادت تو کنار خواهد آمد حتما مادرت را دیدی که ضجه میزند حتما پدرت را دیدی که کمرش از داغ تو خم شده است نمیدانم چگونه در آن لحظه به خنده¬های معصومانه فرزندت فکر کردی. اما گمان می¬کنم لحظه ای آرام گرفتی وقتی برق خنجر را دیدی که به سمت گلوی تو می آید یادت آمد از بچگی به پای روضه های کسی بزرگ شده ای که قبل از اینکه خنجر را به گلویش بگذارند فرزند شش ماهه اش را با تیر سه شعبه به روی دستانش با لبان خشکیده به شهادت رساندند دیگر به خنده های کودکانه فرزندت فکر نکردی، حتما وقتی که چهره معصوم همسرت قلب تو را به تپش انداخته بود یادت آمد که روزی روضه اسارت اهل بیت را برایت گفته اند یادت آمد به پای روضه های کسی بزرگ شده ای که هنوز جان در بدن داشت به خیمه اهل بیتش شبیخون زدند، شاید زمانی که به خواهرت و داغی که از نبودن برادر به دلش می¬نشیند فکر کردی یادت آمد مردی را میشناسی که جلوی چشمان خواهرش به روی سینه اش نشسته اند و خنجر را به گلویش گذاشته اند و نگاه پدرت که از جلوی چشمانت میگذشت روضه علی اکبر را برای خودت خواندی روضه مردی را خواندی که پسرش را اربا اربا برایش آوردند سردی خنجر را به روی گلویت حس کردی چشمانت را به روی همه دلبستگی هایت بستی و  آرام  با خود زمزمه کردی السلام علی الشیب الخضیب


پ ن: 
بال هایم هوس با تو پریدن دارد
بوسه بر خاک قدم های تو چیدن دارد
من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست
و از آن روز سرم میل بریدن دارد
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

اندر احوالات کتاب های پر حجم

بعد از واقعه امروز تازه حکمت کتاب ها پر حجم و سنگین رو فهمیدم 
به طور خیلی وحشتناکی به من حمله کرد و من به حالت نیم خیز به طرفش گارد حمله رو گرفته بودم خدا میدونه از ترس قلبم اومده بودی توی دهنم من کاری به کارش نداشتم فقط میخواستم دفترچم رو بردارم و گناه مسگر شوشتری رو که تا به امروز تاریخ مدعی بوده به گناه آهنگر بلخ گردن زده  شدست رو بنویسم که حمله این موجود وحشتناک باعث در همگسیختگی افکار و پاره شدن رشته امور شد البته اون موجود کسی نبود جز یک عدد سوسک که هنوز قلبم از دیدنش در حال تاپ تاپ کردنه 
خدا میدونه من طرف دار کتاب و کتاب خونی هستم ولی امشب به اعتقادی عمیق پی بردم و اون اینکه کتاب نه تنها معلومات ما رو اضافه میکنه نه تنها به ما نسبت جهان دور و برمون بینش عمیق میده بلکه وسیله دفاعی خوبی در برابر همچین موجودات شنیعیه تنها کاری که توی اون لحظه از دستم بر میومد این بود که زمانی که اون مقابل من ایستاده بود  منتظر حرکت من بود تا خودی نشون بده از حضرت مولانا کسب اجازه کنم و مثنوی معنوی رو پرت کنم به  طرفش و خدا میدونه چون مطمئن بود حجم مثنوی معنوی به حدی نیست که  باعث مرگش بشه از حضرت نظامی کسب اجازه کرده و خمسه رو روی مثنوی معنوی گذاشتم میخواستم دیوان شمس 1900 ص رو بردارم تا خیالم راحت باشه که به اندازه ای حجیم هست که نفسش رو ببره اما از حضرت مولانا خجالت کشیدم و کتاب رفتار مصرف کننده پاولف پیتر و السون ترجمه زهرا سادات صانعیان(که نا گفته نماند  مترجم این کتاب از دوستان خود بنده هست به راحتی در تلگرام میشد اجازه گرفت و راحت تر از اجازه گرفتن از حضرت مولانا بود)  رو برداشتم و روی دو کتاب قبلی قرار دادم البته که خیالم تخت باشه که بیرون نمیاد و منتظر تا ابوی بیاید و تکلیف این سوسک بخت برگشته رو روشن کنه 



پ.ن بنده به شدت معتقدم که باید به کتاب احترام گذاشت به خصوص اگه کتاب از حضرت مولانای عزیز باشه اما چه کنم گاهی چاره ای نیست خدا هم خوردن مردار را اگر ترس مرگ باشد حلال اعلام کرده بنده هم پرتاب کتاب و استفاده غیر معقولانه از این گوهر های گرانبها را هنگام حمله سوسک مجاز اعلام میکنم

بعدا نوشت: من اصلا به وبلاگ ام شهر آشوب سر نزده بودم و نمیدونستم که عنوانش شبیه عنوان منه 
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

خاطره

بعد مدتها که دوباره به یمن رفیق شفیق گرمابه و گلستان اومدم وبلاگ و معلوم نیست تا کی بمونم دلم هوای وبلاگ قدیمیم رو کرد اون که سالها پیش به تشویق همین رفیق شفیق  گرمابه و گلستان به راهش انداختم هرچند که در یک روز  بهاری سال 93 بلاگفا خراب شد و تمام آنچه از این چند سال انبانیده بودیم بر باد رفت و روزی هم که برگشت تنها پستهای تا بهمن یک سال قبل از حادثه برگشت یعنی سال 92 و ماهم دست به کوچی ناخواسته به این خانه زدیم امروز گشتی در پست های قدیمی آن وبلاگ فراموش شده میزدم که رسیدم به پستی از سه سال پیش که آرزوی کربلا رو کرده بودم و آرزوی قدم زدن در بین الحرمین و اینکه میشود روزی من هم زائر کربلا شوم....کلی خدا را شکر کردم که امروز که این پست را میخونم  کربلا را دیده ام در بین الحرمین قدم زده ام غروب را دیده ام
رسیدم به خاطر ه ای که محمد رضا خواهر زاده عزیز تر از جانم زمانی که  چهار ساله بود و خدا رو شکر کردم امروز سالم و سرحال داره میره کلاس سوم و داداش سومشم در راهه اون زمون یکی یه دونه خونمون بود
رسیدم به خاطرات مشهد رفتن های پی در پی و کل کل کردنام با مادر جان برای دریافت مجوز خروج
رسیدم به دست نوشته تولد 23 سالگیم و چقد دلهره بزرگ شدن داشتم چقدر از 25 سالگی میترسیدم و امروز دو سه سالی هست  25 را رد کرده ام باز هم باید خدا را شکر کنم
 رسیدم به روزهایی که اعظم دانشجوی ترم دو بود و  ما چشم به راه اینکه پزشکی بشود و امروز باید خدا را شکر کنم که کمکی از پزشکی میداند و در آستانه  انترن شدن
رسیدم به روزهایی که تازه با خواهر ام شهرآشوب (رفیق گرمابه و گلستان)رفاقت وبلاگی  پیدا کرده بودم چشم انتظار به دنیا آمدن محیا بود و امروز باز باید خدا را شکر کنیم که محیا برای خودش خانمی شده 
رسیدم به حرص و جوش زدنام برا پیدا کردن موضوع پایان نامه ارشد و نوشتنش و امروز منتظرم تا شهریور نتیجه دکتری بیاد باز هم باید خدا رو شکر کنم
رسیدم به خاطرات دوران دانشجویی و سر کلاس نشستنام و شیطنت کردنام و امروز چند صباحیست خودمان بر مسند تدریس نشسته ایم و بچه های مردم را مچل کرده ایم و باز هم باید خدا را شکر کنم
و........... اینقدر زیاد که دیدن هر کدوم از پستهای گذشت من رو برد به خاطراتی دور زمانی که همین ام شهر آشوب ما هنوز مجرد بود به روزهای زیادی رفتم دلم تنگ شد بغض کردم و البته خدا رو به خاطر این همه نعمت شکر این همه خوبی این همه زیبایی شکر کردم

پ.ن: البته اواخر زندگی ما توی بلاگفا روزها و خاطرات تلخی داشت که خدا رو شکر همه اینها پاک شده و نبود که یادم بیاد و البته که اگر هم بود و باز یاد آوری میشد روزهای گریه و اشک بازهم من بدهکار خدا میشدم به خاطر اینکه حتی اون تلخی ها هم گذر زمان ثابت کرد شیرینی بوده 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ

یه روایتی وجود داره که میگه ادما اون لحظه آخر زندگیشون که دیگه دارن میمیرن همه گذشتشون عین فیلم به هم پیوسته میاد جلو چشمشون همه دوران زندگیشون رو از اون لحظه که پاشون توی دنیا گذاشتن تا این لحظه اخری که در حال احتضار هستند رو میبینن قشنگی این سریال آخرین لحظه اینه که همه چیز رو پیوسته میبینی یعنی خدا پازل کامل شده زندگی این دنیات رو بهت نشون میده میگه ببین همه این کارای که کردی و همه این چیزایی که تقدیرت بود کنار هم که میچینی میشه این 
ما توی زندگیمون هر لحظه فقط یه تیکه پازل رو میبینیم قسمت هایی رو که در آینده قراره بیاد رو نداریم قسمتای گذشته هم خیلیاش رو یادمون رفته یا ربطش رو به الان نمیفهمیم ولی اون لحظه آخر همه چیز رو پیوسته به هم میبینی 
در چند لحظه عالِم به همه اتفاقات تلخ و شیرین زندگی میشی
تازه اون چند لحظه خیلی از چراهای زندگی رو میفهمی 
به نظر من هیجان انگیز ترین لحظه زندگی همون چند لحظست
مثل همه آدمها از مرگ میترسم از احتضار میترسم اما تنها این لحظه برایم جلوه جذابی از مرگ رو ترسیم میکنه شاید تنها چیزی که باعث میشه گاهی به مرگ هم به عنوان یک اتفاق هیجان انگیز فکر کنم همین لحظه باشه 


پ ن :1 وَلَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَلَا الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَهُمْ کُفَّارٌ ۚ أُولَٰئِکَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا

2 : توی اون لحظه هیچ توبه ای پذیرفته نیست و این یعنی این که باید چشم بسته به خدا اعتماد کرد و این یعنی اینکه باید پازل زندگی رو سپرد دست خودش  

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

سکوت

گاهی وقتا بغضی از سکوتها خیلی بده خیلی خیلی گاهی با تمام وجود دوست داری طرف مقابلت حرف بزنه سکوت رو بشکنه و اونوقت تو هرچی تو دلته بریزی بیرون تو هم حرف بزنی همه چی یا خراب میشه یا درست ولی این سنگین بار حرف های نگفته از دوشت برداشته میشه ولی هر دو سکوت میکنید سکوت طولانی باهم از همه چی حرف میزنی ب جز موضوع اصلی هر دوتا از یه چیزی میترسید و این بد ترین لحظاته سخت سنگین پر از دلهره لحظاتیه که نمیگذره نمیدونم چرا ولی من عادت به طغیان ندارم تا موقعی طغیان نیاد سراغم سعی میکنم همه چیز رو به ظاهر اروم ببینم اما خودم میدونم که این آرامش همیشگی نیست گاهی دوست دارم خودم پیش قدم باشم اما میترسم میترسم شاید چون از طرف مقابلم میترسم در عین حال که دوستش دارم ولی میترسم از اینکه با چه واکنشی رو به رو خواهم شد


گاهی وقتا دوست داری زمان توی بعضی از جاها توقف کنه

گاهی وقتا دوست داری یه جایی زمان ساکن بشه

مثلا دقیقا اون جایی ساکن بشه که اجازه کربلام رو گرفتم

یا مثلا اونجایی که چشمت به حرم میفته

هرجایی از زندگی که یادت میره غم داری همونجا زمان متوقف بشه

گاهی خوبه آدم توی اوج زندگیش بمیره

چون وقتی نقط اوج بگذره بعدش سراشیبیه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

دلم یک دوست میخواهد

دلم یک دوست میخواد یه دوست که رفیق باده و گرمابه و گلستان باشه

یکی که بشینم پیشش صدای نفس کشیدنش رو بشنفم

یکی که یه روز غروب بهش بگم بیا بریم بیرون بریم یه گوشه ای پارکی امام زاده ای جایی بشینیم وباهم حرف بزنیم

یکی که بریم خرید باهم تولدش که میشه براش یه چیزی بخرم تولدم که میشه برام یه چیزی بخره

دوست با همسر فرق داره هرچند من همسر ندارم اما حسم بهم میگه دوست با همسر فرق داره

همسر شریک زندگی آدمه گاهی با شریک باید با مدارا رفتار کرد جوری که مبادا حرفی رفتاری ضعفی چیزی توی رابطه شراکتش تاثیر بذاره مبادا یه عمر زندگی یا این کشتی که در حال حرکته با حرفی موجب توقفش بشه گاهی باید جلوی همسر دندون رو جگر بذاری خون دل بخوری حرفی نزنی کوتاه بیای نه فقط زن که مرد هم همینه مرد تکیه گاه یه زندگیه گاهی یه مرد نمیتونه جلو خانوادش گریه کنه حتی اگه دلش پر از درد باشه نمیدونم انگاری یه خانواده و رابطه زن و شوهری یه ساحتی داره که به راحتی نمیشه اون ساحت رو از بین برد حتی گاهی آدم با همسرش علاقه هاش فکرش فرق میکنه نمیتونه در رابطه با دوست داشتنیاش با همسرش حرف بزنه   اما دوست فرق داره دوست یه همراهیه که شاید هیچ کاری برات نکنه ولی اگه دوست واقعی باشه بودنش بهت آرامش میده سخته دوست واقعی داشتن دلم یه دوست میخواد دوستی که پیشم باشه دوستی که مجبور نباشم باهاش چت کنم دوستی که باهاش رو در بایستی نداشته باشم اگه از یه چیزی خوشم نیومد بذارم کنار بگم نمیخوام دوستی که  اگه چیزی رو قبول ندارم یا اگه یه چیز غیر متعارفی رو دوست دارم  مجبور نباشم جلوش نقش بازی کنم دوستی که اگه باهم رفتیم بیرون بهش راحت بگم من پول ندارم پیتزا گوشت قارچ بخوریم بیا سمبوسه بخوریم بخنیدم و بخوریم دوستی که باهاش همه جوره راحت باشماز نقش بازی کردن بدم از یکی دیگه بودن بدم میاد


و چقد عالی میشه که اگه دوستت همسرت باشه شاید شیرین ترین و خوش مزه ترین لحظات زندگی اونجایی باشه که با کسی هم قدم همراه و شریکی که دوستته

پ ن

آلنی میگفت من و مالار در مسیر زندگی به جایی رسیدیم که دیگه عین همه فکر میکردیم عین هم حرف میزدیم در هم ذوب شدیم چنان در هم ذوب شده بودن که بقیه بهشون میگفتن آلنی مالار

آلنی مالار شخصیت اصلی و محوری کتاب آتش بدونه دود نادر ابراهیمیه

دوست خوب دارم همونجوری که میخوام اما پیش نیست

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

دلم گرفته

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست

مگو بریده الماس میشود فردا

دو واحدی که ز درس دل تو افتادم

به پاسی از نگهت پاس می شود فردا.............



نمیدونم این شعر رو کجا شنیدم اگه اشتباه نکنم سالها پیش از دختر دایی گرامی شنیدم که معلم تاریخ اهل ادبشان این شعر را بر گرفته از همان غزل معروف و مآلوف سهیل محمودی سروده است این تنها چیزیه که از شاعر این شعر به در خاطرم مونده اما عجیبه که با یکبار شنیدن سالهاست که این بیت رو حفظم و هر وقت خیلی خیلی خیلی دلم میگیره نا خود آگاه این شعر رو میخونم

دل که میگیره هیچ راهی برا رفع گرفتگیش وجود نداره

گاهی وقتا اون کارایی رو که وقتی دلمون میگیره انجام میدیم کارایی نیست که دلمون رو باز کنه بلکه کارایی که بیشتر دلمون رو میگیرونه

مثلا خیلیا وقتی دلشون میگیره یه آهنگ غمگین میذارن و گوش میدن اگه ازشون بپرسی چرا این آهنگ رو گوش میدی میگه دلم گرفته یا خود من وقتی دلم میگیره شعر میخونم اکثرا هم شعرایی میخونم که بهم این حس رو میده یکی ولم کرده رفته

اکثر ماها وقتی دلمون میگیره میریم دنبال چیزای پس خاطره انگیز(نوستالژیک) و هیچ راهی تا الان در تاریخ بشر یافت نشده که وقتی دلت گرفت اون رو بیشتر نگیرونه و بازش کنه

اصلا فرق گرفتگی دل با بقیه گرفتگی های عالم تو همینه مثلا شما فک کن وقتی لوله راه آب چاه ظرفشویی میگیره با یه چنتا ماده شیمیایی و نهایتش آوردن لوله بازکن توی خونه باز میشه یا مثلا آب گرفتگی توی معابر رو نگاه کنید خیلی سریع میان و بازش میکنن

ولی دل چی هرکار میکنی بیشتر میگیره اصلا لامذهب با هیچی باز نمیشه


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

حتی کتاب تست کنکورم عاشق که باشی.............

من موندم اصن مگه میشه درس خوند و توی کتاب شعر ننوشت

مگه میشه کتاب جلوت باز باشه توش قلب نکشی

آی لاویو ننویسی

اصلا لازم نیست کسی رو دوست داشته باشی این نفس کتاب درسی خوندن به آدم حس عاشق بودن میده

خدا بیامرزه پدر شاعر رو که میگه حتی کتاب تست کنکورم ..................عاشق که باشی بیت های محشری دارر

من میخوام بگم حتی نباید عاشق باشی کافیه کتاب رو جلوت باز کنی عاشق میشی

من موندم اون ملتی که وقتی درس میخونن کتاباشون سفیده حتی توش یه خطم نمیکشن از چه جنسی هستن

فک میکردم اقتضای دوره دبیرستانمه که کتابام پر از شعر و متنه

بزرگ تر که شدم اومدم دانشگاه باز هم همون روند ادامه داشت با این تفاوت که محتوای شعرا تغییر کرده بود

توی دبیرستان شعرا بیشتر سطحی و عاشقانه بود مثلا مینوشتم ( وقتی نگاه میکنی کار من آه کردن است......... ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است و الخ  اما توی دانشگاه شعرام تفاوت ماهوی پیدا کرد : تفاوت من و اصحاب کهف در این بود............که سکه های من از ابتدا رواج نداشت آی لاوی یو ها و قلبای تیر خورده دوره دبیرستان تبدیل شد به قایق و روی آب و کلبه اینا گاهی هم شکلای در همی که  نشات گرفته از ذهن آشفتم بود

گفتم دوره لیسانس که تموم بشه من دیگه کتاب درسی که باز میکنم جزوه که مینویسم شعر نمینویسم ولی یادم نمیاد یه بار سر کلاس خودم جزوه نوشته باشم همش شعر بود اینقد که اگه داستان پور هم کلاسیم نبود مجبور بودم برای استادام آخر ترم توی برگه امتحان شعر بنویسم

الان دارم برای امتحان دکتری میخونم دیشب کتاب رو ورق زدم دیدم نا خود آگاه چقد تو این مدت کتاب رو خط خطی کردم شعر نوشتم جمله حکیمانه نوشتم

اصلا مگه میشه کتاب باشه درس باشه بخونی و شعر نباشه عشق نباشه اصن من عاشق اینم که جزوم کتابم پر از خط شعر و شکل باشه دوست دارم گاهی مثل بچه دبیرستانیا یه قلب بکشم توش یه تیر بکشم با خودکار قرمز چنتا قطره خون از این تیره آغشه باشه

اصن لذت درس خوندن به این کاره



پ.ن دلم میخواست برم تواینستا بنویسم اما چکنم دوستش ندارم


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

هوایی میشم

هوایی میشم همون روزا که میبینم هوام رو داری

خدا خیلی هوامون رو داره خیلی زیاد ولی ماها حواسمون نیست

این روزا احساس خوبی دارم

حس آرامش نه اینکه دل گرفتگی هام کم شده باشه

نه اینکه مشکلاتم همش حل شده باشه

نه اینکه .............

فقط دلم آرومه یه آرامش خاصی دارم

خبر های بد هنوز هم میفهمم هنوز هم به آینده فکر میکنم هنوز هم ترس مبهمی از آنچه قراره برام پیش بیاد درونم وجود داره

ولی وقتی به گذشته نگاه میکنم به روزهایی که سخت میگذشت به روزهایی که گاهی نفسم بند میومد احساس میکرم الانه که از شدت فشار قالب تهی کنم ولی دیدم گذشت و بعدش چقدر برام خوب شد دلم آروم میشه آروم آروم

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود دلم خواست بیام و بنویسم بنویسم خدای من خدای همه آدمها مهربونه خیلی مهربون فقط کافیه باور کنیم که خدامون مهربونه اونوقت از در و دیوار مهربونیش رو میبینیم

پ.ن: یه ترم دیگه گذشت ترم دومی بود که درس میدادم توی دانشگاه

کلاس گروه جهانگردی تجربه عظیمی بود پسر و دخترهایی بد دیگه از حد و مرز شیطون بودن گذرونده بودن و رفتار های غیر معقولانه ای که برای من بی تجربه موجب گرفتاری شده بود فک میکنم همین یه کلاس تو اولین تجربه های رسمی تدریسم تجریه فوق العاده ای بود

کلاس بچه های اقتصاد فوق العاده بود دوست داشتنی بچه هاییی که احساس کردم نیمی از وجود خودم هستم براشون دلتنگ میشم

بچه ها کلاس مدیریت اسلامی خوب بودن ولی ماهیت درس متفاوت بود نمیدونم چی شد تو این کلاس ولی خودم خیلی چیزی یاد گرفتم و بزرگترین ماحصلش حدیث عنوان بصری بود که اگه کل سالهایی که توی دانشگاه بودم رو جمع بزنم به اندازه روزی که حدیث عنوان رو توضیح دادم توی کلاس چیزی یاد نگرفتم

تحقیقات بازاریابی یک سری انسان بی مزه لوده که البته من گاهی اخم میکردم گاهی همپای اونا تیکه مینداختم و میخندیدم

خدا رو شکر خدا گاهی بعضی از سختی ها رو توی زندگی جوری جبران میکنه برات که تلخی اون از ذائقت پاک بشه فقط کافیه بگی یا جابر العظم الکسیر

سولماز هم اتاقی شیرازی و عزیزم پیام داد مامان شدم گفت بچم رو نذر حضرت زینب کردم  خیلی خوشحال شدم  سولماز رو خیلی دوست دارم خیلی خیلی عین یه خواهر کوچیک برام بود


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

حالم بده حالم بده

به شدت خستم  خوابم میاد اما نمیدونم چرا دلم میخواد بنویسم خیلی دلم میخواد تو این خستگی بنویسم میخوام دلیل اینکه دیگه خیلی وقته نمینویسم رو حداقل برای خودم بنویسم.

  رفیق سیدمون میگه چرا دیگه نمینویسی چرا نمیای وبلاگت رو به روز کنی هر دفعه تصمیم میگرم مثل قبلنا شروع کنم به آوردن کلمات روی دفتر دوست دارم احساساتم رو بیان کنم  اصلا گاهی وقتا دلم تنگ میشه برا اینکه بشینم یه متن ادبی غمگین، طنز ، یا هرچرند و پرند دیگه ای رو بنویسم دلم میخواد کلی خاطره بنویسم اتفاقاتی که تو مدت افتاده اما حال دلم خوب نیست وقتی حالت خوب نیست وقتی دلت بیماره و داره از بیماری رنج میبره دیگه دل و دماغی برای نوشتن نمیمونه چند وقت پیش محمد حسین لطیفی رو تو یه برنامه ای دعوت کرده بودن مجری گفت چرا فیلمایی که میسازی مثل سالهای قبل نمیگیره جذاب نمیشه گفت برا فیلم خوب ساختن باید حالت خوب باشه و الخ حرفش رو واقعا قبول دارم برا خوب نوشتن، خوب شعر گفتن، خوب زندگی کردن، خوب حرف زدن، خوب دوستی کردن برای همه خوبی ها باید حال دلت خوب باشه حتی اگه یه قرون پول ته جیبت نباشه حتی اگه نتونی عید تا عید برا خودت لباس نو بخری باید حالدلت خوب باشه حتی اگه یه بیماری توی جسمت هست، باید حال دلت خوب باشه اگه حال دل خوب باشه هرکاری رو میتونی به خوبی انجام بدی حتی اگه سخت ترین کار دنیا باشه این روزا حلا دلم خوب نیست نه فقط حال دل من که حال دل خیلیا خوب نیست اصلا به خاطر این حال دلم خوب نیست که میبینم دور برم همه حال دلشون بده وقتی رفیقت حوصله نداره خب تو هم اگه رفیق باشی حوصله نداری وقتی رفیقت خستس خب تو هم اگه رفیق باشی خسته میشی وقتی تو ناراحتی حتما رفیقتم اگه رفیق باشه ناراحت میشه و این سلسله ادامه داره تا بی نهایت 

خستمون کردن، بی رمقمون کردن، بی حوصلمون کردن، ماها میتونیم با بی پولی بسازیم، یعنی اکثریت ملت ما میتونن با بی پولی بسازن اما وقتی چشممون دزدی یه عده ای رو میبینه و بی پولی خودمون خب دیگه نمیسازیم اهل شورش و غوغا نیستیم میریزیم تو خودمون وقتی میبینم یه عده ای دارن با چه وضع اسف باری زندگی میکنن میخوای داد بزنی توی ماه رمضون وقتی سوار واحد شدم تا یه مقصدی برم یه تعدا زن و بچه رو دیدم سوار واحد شدن یه دختر کوچولو شاید هشت نه ساله کاملا مشخص بود لباس نداره و یه مانتویی که آستیناش کنده شده بود از بغل هم پاره بود پوشیده بود تموم بدنش کثیف با دیدن این صحنه کجا میتونیم حال دلمون خوب باشه نمیخوام شعار بدم که یعنی حالا من درد مردم رو دارم نه اما اگه یه ذره صفت انسانیت تو وجودمون باشه لازم نیست فرشته باشیم فقط هنوز یه ذره انسان باشیم دیدن بعضی از صحنه ها حالمون رو خراب میکنه یا وقتی توی مسیر با میربیس پسر کوچولوی افغانی که با مادرش کنارم نشسته بود صحبت کردم گفت پدرم مریضه ولی پول نداریم ببریمش بیمارستان هرجا میریم میگن پول ماهم حیچ در آمدی نداریم تو خونه خوابیده هر روز داره لاغر میشه که به عبارتی من این جمله رو اینجوری تعبیر میکنم تو خونه خوابیده تا بمیره نه پول دارن که ببرنش بیمارستان نه هیچ دکتر پدر آمرزیده ای پیدا میشه که بخواد از سر خیر خواهی این رو درمان کنه پس باید درد بکشه تا توانش تموم بشه تموم اینا حال آدم رو بد میکنه مردمی که اینقد غرق خودشون و دنیای مجازی و غیر مجازی خودشون شدن که رسم مردمیت رو از یاد بردن دولتی که فقط بازی دادن مردم فراموشکار فراموش شده ، شده براش سرگرمی  کاری به هیچ دولت و جناح خاصی ندارم همه دول آمده ، رفته ، خواهد بیامده، فرقی نمیکنه بوی قدرت چنان مستشون میکنه که فقط دوست دارن همه رو بازی بدن تا باشن تا اسمشون باشه و الخ....... اینقد حرف دارم که اگه بخوام بزنم باید بیش از اینا بگم ولی بغض دارم برای تک تک حرفام اشک دارم حال دلم خرابه دلم مریضه دل من تنهایی نه دل یه ملتی مریضه خاک وطن دیگه بوی خون نمیده بوی ریا و دزدی حرف مفت میده، وقتی خاک بوی خون جوونایی بده که پای ذره ذره اعتقادشون وایسادن زنده ها خجالت میکشن نامردی کنن ولی اینقد روی خاک وطن آب دهن آدمای ریاکار و بی هویت ریخته شده که همه جار رو بوی ریا گرفته دلم پره بی خیال این حرفا کاش یه بارون بزنه یه بارون که همه چی رو بشوره و ببره اونوقت دوباره ماها خوب بشیم دوباره بخندیم، دوباره روی جدولای کنار خیابون راه بریم کاش بارون بزنه بوی ریا رو بشوره دوباره خون تازه تو رگای وطن جاری بشه بوی خون رو بفهمیم کاش.................


پ.ن از سیاست متنفرم اما مجبورم بهش فکر کنم مجبورم میفهمی مجبورم  از هیچ گروه جناحی خوشم نمیاد از هیچکدومشون دوست دارم فازغ از همه اینا زندگی کنم اما اطرافم پر است از آدمایی که من بهشون گرده خوردم و اونا به این مسائل گره خوردن 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

تولدم مبارک

از یه جایی به بعد دوست داری زمان متوقف بشه

دوست داری خودت باشی و خودت

نمیخوای هیچکس بفهمه که تولدت شده

حتی از خودت تولدت رو پنهون میکنی تا مبادا بفهمی که بزرگ شدی

بفهمی که داری توی مسیری قدم میزنی که واقعا اسمش زندگیست

آدما تا یه سنی تولدشون رو دوست دارن اما از یه سنی به بعد هر دفعه که تولدشون میاد بغض میکنن

از یه سنی به بعد میترسی که داری به کجا میری تموم شد زندگی به چشم به هم زدنی تموم میشه

از یه جایی به بعد حتی دوست نداری جلوی آینه بری

چون میفهمی بزرگ شدی

راستی این بزرگ شدن چیه که تا بچه ای آرزو میکنی و همیشه میشماری سالهای تولدت رو همیشه بهش افتخار میکنی این بزرگ شن چیه که از یه جایی به بعد دوست داری متوقف بشه دوست داری بزرگ نشی توی همون سن بمونی

یاد مه شاد ترین سال های تولدم 20 سالگی و 21 سالگی و 22 سالگی بود اما از بعدش میخواستم زمان متوقف بشه دوست نداشتم پله 23 تموم بشه از اونجا به بعد رو به خواست خودم بالا نرفتم و به خواست تاریخ و عقربه ها و زمان بود.

چند سالی هست که موقع تولدم سکوت میکنم و فقط فکر میکنم به گذشته تلاش میکنم برای آینده

باورم نمیشه این منم که 26 رو رد کردم یه بغضی دارم دوست ندارم عدد دو از سمت چپ تولدم حذف بشه رسیدن به 30 برام هیچ لذتی نداره دوست دارم بمونم برای همیشه همینجا توی همین سن اما.............چاره ای نیست باید رفت باید تموم این مسیر رو گذروند باید اعداد تولد رو تحمل کرد باید به زور لبخند زد و در مقابل تولدت مبارک های بقیه تشکر کرد.



پ.ن یازده روز از روز تولدم گذشته یازده روز از اون ظهر گرم تیر ماه که صدای گریه هام سالن بیمارستان رو برداشته بود گذشته مامانم میگفت صدای آهنگ اخبار ساعت دو میومد احتمالا تو همون ساعتا به دنیا اومدم توی اوج گرمای تابستون شاید برای همینه که با گرما خصومتی ندارم شاید برای همینه که عاشق روزای بزرگ تابستونم تیر ماه انقلاب گرمایی زمینه نمیدونم چقد از خصوصیات اخلاقیم به خاطر این ماهه اما در هر صورت تیر رو دوست دارم خیلی دوست دارم هرچند همیشه نزدیک تیر که میشه دلهره میگیرم که یک پله دیگه رفتی بالا 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

من و دانشگاه

امروز آخرین جلسه کلاس این ترمم گذشت اولین تجربه تدریس که خیلی هم شیرین بود البته خیلی ضعف داشتم خودم به خوبی حس میکردم ضعفام رو ولی برا تجربه اول خوب بود

تموم روزایی که میرفتم سر اون کلاسی که خودم سالها توش به عنوان دانشجو حضور داشتم حالا به عنوان مدرس یه حس خوبی بهم میداد گاهی وقتا از پشت تریبون خودم رو میدیدم که نشستم ته کلاس و دارم شعر مینویسم خودم رو میدیدم روزایی که حوصله نداشتم و ته کلاس میخوابیدم خودم رو میدیدم که با دوستم پشت سر مدرس حرف میزیدیم و بهش میخندیدیم خودم رو میدیم که دنبال سوتی بودم از حرفای اون مدرس بدبخت خودم رو میدیدم که دوست داشتم خودم رو بچه زرنگ نشون بدم و تو بحثای کلاس شرکت میکردم خودم رو میدیدم که دارم با گوشیم مار بازی میکنم تمام خودم هایی که توی این هفت سال درس خوندنم توی کلاس های دانشگاه وجود داشت رو میدیدم  روز اولی که به عنوان دانشجوی صفری مدیریت صنعتی وارد دانشگاه یزد شدم به عقلمم قد نمیداد یه روزی بعد از هشت سال به عنوان مدرس (هرچند خیلی ناقبل و کم ) وارد این دانشگاه ها و این کلاسا بشم روز اول استرس خاصی داشتم لرزش پاها و دستام رو حس میکردم و همچنین لرزش صدام رو نگاهای افرادی که همه به سمت من بود نمیتونستم جذبه ای داشته باشم اما تمام سعیم رو میکردم ظاهر سازی کنم و جلسه اول تنها نگام به ساعت بود که تموم بشه میخواستم بگذره یه کلاس پنجاه نفره آدمایی که خیلیاشون از قد و قواره یه سر و گردن از من بزرگتر بودن اما جلسات بعدی خیلی بهتر شد البته دانشجوها هم فهمیدن من زیاد نمیتونم بد اخلاق باشم اما کم کم جو دوستانه ای بینمون ایجاد شد شدم یکی از خودشون نمیتونستم به فاصله یه ترم از نقش دانشجویی به نقش مدرسی شیفت بدم این ترم رو ترجیح دادم تمرین کنم برگذاری اولین میانترمم برا خودش دنیایی داشت با تمام مراقبتی که انجام دادم تا تقلبی نکنن ولی تقریبا هشتاد درصد کلاس تقلبی کردن البته منم کم نذاشتم سه نوع سوال که علاوه براین که سوالا جابه جا بود گزینه هام متفاوت بود این شد که اونایی که تقلب کردن خیلی نفعی نبردن ما بقی باشه برا بعد.............

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

حرف دل

ساعت یک شب زمان خیلی خوبیه برا نوشتن یا به قول رفیق سیدمون برا شِرّ و وِر گفتن 

واقعیتش تو دلم خیلی حرف دارم

وقتی دارم قدم میزنم یا یه گوشه نشستم همش دارم مثل این جت زده ها با خودم حرف میزنم البته حرف که نمیزنم دارم شفاهی مینویسم.

گاهی وقتا متوجه نگاه های عاقل اندر سفیهانه بقیه به خودم میشم که چرا دارم با خودم حرف میزنم نمیدونم چرا اگه یکی قلم و کاغذ دست بگیره و شروع کنه به نوشتن کسی چپ چپ بهش نگاه نمیکنه و بگه چرا داری با خودت مینویسی اما همین که میای دوتا کلام با خودت حرف بزنی یا به قول من شفاهی بنویسی همه نگات میکنن، نفس این دوتا قضیه هیچ فرقی باهم ندارهچرا با یکی عاقل و با اون یکی روانی فرض میشیم.

البته شفاهی نوشتن برا من پیشینه بسی طولانی داره از وقتی باغچه خونمون یه مربع سه در سه شد میون حیاط که میشد شبا وقتی همه خوابن بری و دورش قدم بزنی منم شفاهی نوشتنم رو شروع کردم آخ خیلی وقتا وقتی که میام با قلم و کاغذ بنویسم همه اونچه که تو ذهنم پرورش دادم رو فراموش میکنم اما وقتی دارم شفاهی مینویسم حتی یه کلمه هم فراموش نمیکنم .

مثل الان که با یه دل پر از حرف اومدم بنویسم ولی کلمات چون جوجه های تازه پرواز یاد گرفته ای به شوق پرواز بال و پر را باز کرده و از ذهنم پر زده اند



پ ن. کاش ذهنمون دستگاه پرینت داشت که مجبود نبودیم با دست بنویسیم به همون چیزی که فکر میکردیم دگمه پرینتر رو میزدیم چاپ میشد میومد بیرون باور کنید اگه یه همچین دستگاهی بود من تا الان به اندازه سنم کتاب چاپ کرده بودم

ّ

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

شروع دوباره

نمیدونم چی شد که بعد از هفت ماه تصمیم گرفتم دوباره برگردم به وبلاگ دوباره برگردم به این خونه قدیمی به اولین خونه ای که من به واسطه اون غرق دنیای مجازی شدم سالها میگذره از بار اولی که وبلاگ زدم وبلاگ نویسی شروع کردم اون زمون هنوز تو خونه اینترنت نداشتم میرفتم کتابخونه نزدیک خونه و حساب میکردم بیش از دو هزار تومن هزینه اینترنتم نشه و مطلبم رو از قبل تو خونه تایپ میکرد که اونجا میرم وقتم برا نوشتن گرفته نشه 
الان نمیدونم پنج سالی از اون روزا میگذره شاید پارسال همین موقع ها بود که اساس کشی کردم به بیان ولی با ضربه ای که به روح و روانم وارد شد دیگه مثل قبل حوصله وبلاگ و نوشتن نداشتم و کم کم وارد شدن به اینستا و تلگرام رابطه من رو کلا با وبلاگ قطع کرد.
امروز که بعد مدتها به بلاگفا سر زدم و پستای قدیمم رو خوندم دیدم که چقد تغییر کردم گذر زمان همه چیز رو تغییر داده من دیگه اون آدم چندسال پیش نیستم تجربه های مختلفی رو از سر گذروندم چقد درگیر زندگی شدم و چقد تجربه های جدیدی کسب کردم
گذر زمان روح و روان من رو تغییر داد اندیشه های امروزم با سالهای گذشته چقدر فرق کرده امروز من چقدر با دیروز غریبه شده ام 
اگه خدا بخواد دوباره میام مینویسم حرف میزنم دوباره اینجا رو احیا میکنم 


پ.ن.  تجربه تدریس توی دانشگاه بهترین تجربه ای بود که توی این مدت غیبت صغری کسب کردم 
منتظر اتفاق های خوب زندگی هستم
کسی که من رو سالها پیش به خودش وابسته کرد این روزها وقتی نمیبینمش دلتنگش میشم
هنوز هم  تغییر نکرده ام یک دندنه لجباز سرتق و حرف هیچ کس رو گوش نمیکنم 
پس من هنوز همون آدم قدیمی هستم
بزرگ شدن سخته اما داریم بزرگ میشیم چیزی نمونده به 27 سالگی 
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

فال قهوه

قهوه ام را تنها با این خیال خوردم که تو در فالم باشی

فنجانم راشکستم وقتی تو هیچ کجای فال من نبودی

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

انسان دو گونه است

با اینکه چند  روزه باهم سر سنگینیم من ناراحتم او هم ناراحته 

اما من تموم تلاشم رو میکنم تا جلب توجه کنم 

انگاری نیاز دارم به اینکه نازم رو بکشه

رفتم سراغ جعبه داروها شروع کردم به گشتن میون قرص و دواها هدف خاصی نداشتم فقط سر و صا ایجاد میکردم تا ازم بپرسه داری دنبال چه قرصی میگردی

همیشه همین که صدای گشتن توی قرصا رو میفهمه اولین نفر و تنها کسیه که میپرسه چی شده دنبال چی میگردی ؟ چه قرصی میخوای؟ کجات درد میکنه؟ 

اما ایندفعه هرچی بیشتر تق و تق میکردم از توی آشپزخونه گوشه نگام  به عکس العملش بود اما نگاش طبق معمول هرشب نگاش توی جدول بود و هیچ عکس العملی نشون نداد. در جعبه داروها رو محکم به هم کوفتم تا شاید بپرسه چی شده اما حتی سرشم رو بالا نیاورد. 

منم بی تفاوت رفتم از اتاق بیرون 

اومد روی حیاط نشست و منم مشغول مسواک زدن و همش داشتم به این فک میکردم که چه کار کنم. یه هویی نشستم لب باغچه و سرم و گذاشتم رو پا و هی اعظم و صدا میزدم که برام یکم عرق نعنا بیاره.....

ایندفعه دلش طاقت نیاورد پرسید چی شده 

گفتم هیچی

دوباره پرسید چته

گفتم هیچیم نیست

گفت یه باکیت هست الکی نگو داشتی دنبال قرص میگشتی چه قرصی میخواستی؟؟؟؟

اما من ............................

فقط دوست دارم حتی وقتی تمارض هم میکنم نازم را بکشد 

تو دلم گفتم هیچیم نیست فقط دوست داشتم ازم بپرسی چته؟؟؟ همی

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

 

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

وقتی میدانی و میرانیم

تمام دلخوشی دنیای من این است که ندانی و دوستت بدارم!

وقتی میدانی و میرانیم چیزی در درونم فرو میریزد چیزی شبیه غرور!

بابا لنگ دراز عزیزم گاهی خودت را به نفهمیدن بزن بگذار دوستت بدارم!

بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند...

نمیگذارم...نمیخواهم...!

بابا لنگ درازعزیزم همین که هستی دوستت دارم حتی سایه ات را که هرگز به ان نمیرسم...!


بعضی جمله ها بیتا و شعرا یه حس آشنایی برات دارن یه حسی که انگار تجربشون کردی مثل همین جمله بالا که میگه وقتی میدانی و میرانیم چیزی درونم فرومیریزد چیزی شبیه غرور!!!!

یا رباعی پست قبلی او دو بیت آخرش تلخ است اوقات تلخ و خالی مثل /// فردای قرارهای بر هم خورده 

این فردای قرار های بر هم خورده یه حس آشناست 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای


بی تو منم و دقایقی پژمرده
نه زنده حساب میشوم نه مرده
تلخ است اوقات، تلخ و خالی مثلِ
فردای قرارهای بر هم خورده

محمد مهدی سیار

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

یا امام رضا

حالم  خوب نیست کاش میتونستم از این شهر و تموم آدماش فرار کنم
کاش یه راهی وجود داشت تا یه کم آروم بشم 
دلم امام رضا میخوادیا غریب الغربا
به داد من غریب افتاده توی این دنیا برس
کم آوردم

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

نامه 30

انسان ، آهسته آهسته عقب نشینی می کند.
هیچکس یکباره معتاد نمی شود. یکباره سقوط نمی کند.یکباره وا نمی دهد ،

یکباره خسته نمی شود ،

رنگ عوض نمی کند،
تبدیل نمی شود و از دست نمی رود
.
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد.و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.باید بسیار هوشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ،
به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید ، احساس کنیم
.
هرگز نباید آن روزی برسد که ماصبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم. خستگی نباید بهانه یی شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم.قدم اول را ، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم ، شک مکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت
.

چهل نامه ی کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

هر شب میان مقبره ها راه میروم.........شاید هوای زیستنم را عوض کنم

باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

علی داوودی


میان دویدن هایت برای زندگی کمی بایست

مکث کوتاهی بکن اطرافت را نگاهی بیانداز

مگذار در تند دویدن هایت زیبایی های زندگی محو شون


این روزا دلهره، استرس، نداشته ها، داشته ها، بی حوصلگی ها، گله ها ، کنایه ها همه و همه دست به دست هم دادن تا نتونم شیرینی خیلی از لحظات رو درک کنم  باعث شدن تلخ باشم و تلخ حرف بزنم 

فقط لحظاتی آروم بودم که می رفتم قبرستون و به آخر این راه نگاه میکردم 

شاید دیدن قبر اون زنی که از داریی دنیا  هیچی کم نداشته اما هیچکس حاضر نشده براش یه سنگ قبر بذاره فقط یک مشت سیمان به روی قبرش کشیدن و انگار یکی با انگشت اسم اون رو روی این سیمانا حک کرده به من نهیب میزنه که داری به کجا میری اول و آخر متعلق به اینجایی 

هر روز برای روح مرده خودم این ذکر رو میخونم

االسَّلامُ عَلَى أَهْلِ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ مِنْ أَهْلِ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ یَا أَهْلَ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ بِحَقِّ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ مِنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ یَا لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ................


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

دل نازکی  گناه بزرگیست

تنها برای اینکه بگویی دل نازک نیستی به اجبار با لبخندهای دروغیت میخندی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

اشک می‌فهمد غم ِ افتاده‌ای مثل مرا


   مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
 هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند


ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم ِ افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

***
عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
دردِ بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند…

مژگان عباسلو

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

بغض

شانه هایش را تکانی میدهد 

تا گرد و غبار تنهایی را که بعد از رفتن تو 

بر روی وجودش نشسته است بتکاند

گلویش ورم کرده است

دکترها می گویند توده ای در گلویت هر روز در حال بزرگ شدن است

اما خودش خوب میداند این تلنبار بغض های نشکسته است..............

وقتی رفتی همه زندگی او را با خود بردی 

حتی اشک چشمانش را.........

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

وقت رفتن یک غزل هم با ردیف آه گفتم


چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد
یک دو بیتی گفتم اما سست با اکراه گفتم
امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یک رباعی، یک قصیده، یک غزل دلخواه گفتم
شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم
نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشکی فشاندم
وقت رفتن یک غزل هم با ردیف آه گفتم
بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم
قطعه‌ای را هم که می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود
خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم

امیری اسفندقه


این روزا اعتیادم به شعر و شعر خوندن خیلی زیاد شده از عاقبت این اعتیاد میترسم 

میگن تو اون دنیا آدما با هرچی که دوست میدارن محشور میشن یعنی من با شعر محشور میشم 

خودم رو تصور میکنم یه دستم حافظ و سعدی یه دستم کتابای فاضل نظری و سیار کتاب بیدل و دارم به هزار زحمت میارم  زیر لبم دارم میخونم یک دست جام باده و یک دست زلف یار   

احتمالا تو اون دنیا هم مثل این دنیا به من بگن حالش خوب نیست ولش کنید شیرین میزنه


۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

ای شط شیرین پر شوکت من

 

ای تکیه گاه و پناه

 

          زیباترین لحظه های

                    پر عصمت و پر شکوه

                                  تنهایی و خلوت من

ای شط شیرین پر شوکت من


دریافت
مدت زمان: 34 ثانیه 

از خیلی سال پیش نمیدونم کی بوده اولین باری که برنامه دیدار شعرا با رهبر و توی ماه رمضان دیدم ولی میدونم از همون سالها یکی از بزرگترین آرزوهام حضور توی اون جمع بودهه بین تمام دیدارایی که آقا داره دیدار با شعرا یه حس و حال دیگه ای داره  امسال هم مثل سالهای سالهای گذشته دیدار عالی بود 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

در چترهای بسته هوا آفتابی است

یک پلک سرمه ریخت که بی‌دل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانی‌ام کند

دستم چقدر مانده به گل‌های دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانی‌ام کند ؟

می‌ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی !
گلشهر گونه‌های تو افغانی‌ام کند

در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی‌ام کند

چون بادهای آخر پاییز خسته‌ام
‌ای کاش دکمه‌های تو زندانی‌ام کند

این اشک‌ها به کشف نمک ختم می‌شوند
این گریه می‌رود که چراغانی‌ام کند .


بلاگفا رو خیلی دوست داشتم خیلی خیلی

برام همیشه یه حس خوبی داشت شده داشت 

اون اوایل که بلاگفا و به راه انداخته بودم هنوز تو خونه نت نداشتیم و من برای نوشتم هذیونام راهی کتابخونه نزدیکه خونمون میشدم 

دلتنگیام خوشحالیام اتفاقای خوب و بدم رندگیم رو اونجا مینوشتم شد دفترچه خاطرات مجازی من برام مهم نبود چند نفر بهش سر میزنن میخونن یا نمیخونن اما اونجا رو دوست داشتم نوشتن توش بهم آرامش میداد.

چهارسال گذشت فک کنم امسال سال چهارمه که من به جای دفترچه خاطرات به وبلاگ پناه میارم هنوز نفهمیدم خوبه یا بده ولی خب ترک عادت موجب مرض است یا حکیمانه تر بگویم انسان بنده عادت است 

آخرین باری که توی بلاگفا پست گذاشتم اردیبهشت امسال بود و چه روزهای تلخی بود و چه زود گذشت اون روزها بلاگفا خراب شد و تنها کسی شاید این روزها از خرابی بلاگفا خوشحال شد من بودم از اینکه تمام مطالب چند ماه گذشته پاک شده خوشحالم از اینکه پستهای ثبت نشدم نابود شد خوشحالم هرچند میون اون حرفا چیزایی بود که برام خیلی ارزش داشت ولی از نابودی اونا اونقدی ناراحت نشدم که از خرابی بلاگفا خوشحال شدم  دوست دارم بلاگفا رو برای همیشه فراموش کنم حتی رغبت سر زدن به اونجا رو ندارم .

این روزا به وبلاگ دوستانی که قبلا مشتریشون بودم وقتی سر میزنم همشون از ایکه خاطرها و نوشته هاشون بر باد رفته ناراحتن ولی من خیلی خوشحالم حتی حاضر نشدم به مدیریت وبلاگم سر بزنم ببینم اوضاع احوالش در چه حاله ولی کمی دلم به حالی پستای ثبت نشده قبل از عیدم میسوزه که هیچ وقت فرصت ثبت شدن پیدا نکردن



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

در آژانس مسافرتی

نه می‌خواهم به تور ایتالیا و اسپانیا بیفتم‌
نه بادام‌ِ چشمهای چینی‌ها و ژاپنی‌ها را ویار کرده‌ام‌
و نه نسیم دُبی و استانبول به کلّه‌ام زده‌
نه هوس دوبیتی باباطاهر دارم‌
نه منار جنبان دلم را می‌لرزاند
نه مات‌ِ کیش‌م‌
نه موجی‌ِ خزر
فاتحه‌ی سعدی و حافظ را هم از همین‌جا
                                پست می‌کنم‌
خانم‌!
من فقط یک بلیت رفت‌ِ مشهد می‌خواهم‌
حتی‌الامکان بی برگشت‌...

حمید رضا شکار سری

باید بشینم و یه سری کارای عقب افتاده رو انجام بدم خدا رو شکر اکانتم تو لینکدین رو حذف کردم بد جور معتاد شده بودم و فقط دلم میخواست صب تا شب تو لینکدین باشم راستی که این شبکه های اجتماعی چه فریب بزرگی شده برای ماها و تمام فکر و زندگی و وقتمون صرف یه دنیای مجازی میشه خدا رو شکر که دیروز دل به دریا زدم و حذفش کردم 

وقتی که پیشگا حقیقت شود پدید

شرمنده رهرویی که عمل بر مجاز کرد



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

تولد

باز هم ماه تیر رسید 

با تمام گرمای طاقت فرسای این ماه ولی برای من حس خاصی داره پر از شوق پر از دوست داشتن فک میکنم همه آدم ها به ماه تولدشون علاقه خاصی دارن.

این روزها که روز شمار 26 سالگیم رقم میخورد کمی مضطربم دلهره ای عجیب و غریب تمام وجودم را فرا گرفته است 

وقتی به عقب بر میگردم به روزها و سالهای گذشته به آرزوهایی که روزی برایشان میدویدم به رخوتی که سالهای اخیر دامن گیر زندگیم شده است و تمام شور جوانیم گرفته است به راههای پیش و رو مانده جاده های طی نشده آینده 

زندگی که هرگز نمیتوانی بفهمی چقدر دیگرش سهم توست نفسهایی که شماره باقی مانده اش در دستان تو نیست .

آینده ای که دوست داری برای ساختنش تمام توانت را به کار بگیری 

کوهی از آرزوهای به جا مانده و فرصتی که مثل برق میگذرد

کمی مضطرب میشوم  

دست وپایم را گم میکنم

 سالهای قبل، از روزها مانده به تولدم همه را خبر میکردم شوری به پا میکردم که آی جماعت به هوش باشید ماه تیر در راه است انگار هیجانی، شوقی و شوری تمام وجودم را میگرفت فریادی که یکسال دیگر بزرگ شدی و بزرگ شدن در آن سالها چه آرزوی قشنگی بود.

اما این روزها دوست دارم سکوت کنم در مقابل این بزرگ شدن 

این روزها میفهمم که بزرگ شدن رسیدن به این آرزوی روزهای خوش کودکی تاوانی بس سنگین دارد 

این روزها تاوان رسیدن به آرزوی کودکیم را میدهم 

دوست دارم فرار کنم از زمان و کمی ساعت را بخوابانم 

دوست دارم بزرگ شوم اما نه با تقویم 

بزرگ شدن تقویمی فقط مرا مضطرب میکند 

میخواهم آنقدر بزرگ شوم که ماها و سالها را تسخیر کنم و هر سال تولدم برایم سکوی پروازی باشد رو به آینده ای عظیم  


پ. ن دهم تیر روز تولدمه بغض دارم با این وجود به خودم تبریک میگم و کمی هم خودم را نصیحت میکنم که تلاش کن عمر تو در حال گذشتن است برای طاهره سی ساله چهل ساله برنامه بریز و آینده را بساز وگرنه مجبور میشوی با آینده بسازی 


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

عشق

از عشق سخن باید گفت ؛ همیشه از عشق سخن باید گفت
عشق در لحظه پدید می‌آید ، دوست داشتن ، در امتداد زمان
این ، اساسی‌ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است ..

عشق ، معیارها را در هم می‌ریزد ؛ دوست داشتن بر پایه‌ی معیارها بِنا می‌شود
عشق ، ناگهان و ناخواسته شعله می‌کشد ؛
دوست داشتن ، از شناختن و خواستن سرچشمه می‌گیرد ..
عشق ، قانون نمی‌شناسد ؛
دوست داشتن ، اوج ِ احترام به مجموعه‌ای از قوانین ِ عاطفی‌ست ..
عشق، فوران می‌کند – چون آتشفشان، و شُرّه می‌کند – چون آبشاری عظیم
دوست داشتن ، جاری می‌شود – چون رودخانه‌ای بر بستری با شیب نرم ..
عشق‌، ویران کردن ِ خویشتن است ؛ دوست داشتن ، ساختنی عظیم
عشق ، دقّ الباب نمی‌کند ، مؤدب نیست ، حرف‌شنو نیست ، درس‌خوانده نیست،
درویش نیست ، حسابگر نیست ، سربه‌زیر نیست ، مطیع نیست ...
عشق ، دیوار را باور نمی‌کند ، کوه را باور نمی‌کند ، گرداب را باور نمی‌کند ،
زخم ِ دهان باز کرده را باور نمی‌کند ، مرگ را باور نمی کند ...
عشق، در وهله‌ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی می‌کند، نادیده می‌گیرد،
پس می‌زند ، له می‌کند و می‌گذرد ..
دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دود می‌کند ،
به آسمان می‌فرستد ، و چون خاطره‌یی حرام ، فرشته‌ی نگهبانی بر آن می‌گمارد.

عشق ، سِحر است ؛ دوست داشتن ، باطل السحر ..
عشق و دوست داشتن ، از پی هم می‌آیند ؛ امّا هرگز در یک خانه منزل نمی‌کنند ..
عشق ، انقلاب است ؛ دوست داشتن، اصلاح
میان عشق و دوست داشتن ، هیچ نقطه‌ی مشترکی نیست
از دوست داشتن به عشق می‌توان رسید ، و از عشق به دوست داشتن ؛
امّا به هر‌حال ، این حرکت ، از خود به خود نیست ؛
از نوعی به نوعی‌ست ، از خمیره‌یی به خمیره‌یی ...

و فاصله‌ای ست ابدی میان عشق و دوست داشتن،
که برای پیمودن این فاصله،
یا باید پرید، یا باید فروچکید ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم

جان آمده رفته هیجان آمده رفته 


نام تو گمانم به زبان آمده رفته 



احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته 

صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟ 



پلکی زده ام خواب مرا آمده برده 

پلکی زده ام نامه رسان آمده رفته 



امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه 

بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته 



من در به در او به جهان آمده بودم 

گفتند کجایی؟! به جهان آمده رفته 



ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم 

آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته... 


محمد مهدی سیار


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

پیام رهبر انقلاب در پی تشییع پیکر مطهر شهدا با حضور حماسی مردم تهران

 بسماللهالرّحمنالرّحیم
 صلوات و سلام خدا بر شهیدان عزیز که مشعل توحید را با ایثار خود برفراز میهن اسلامی برافروختند، و صلوات و تحیّات خدا بر شهیدان مظلوم غوّاص که با ظهور و حضور خود، این فروغ خاموش نشدنی را مدد رساندند و پرچم یادهای عزیز و گرانبها و ذخیرههای معنوی ملّت را با شکوهی هر چه تمامتر در کشور برافراشتند.
سلام بر دستهای بسته و پیکرهای ستمدیدهی شما. و سلام بر ارواح طیّبه و به رضوان الهی، بالگشودهی شما. سلام بر شما که بار دیگر فضای زندگی را معطّر و جان زندگان را سیراب کردید. و سپاس بیپایان پروردگار حکیم و مهربان را که در لحظههای نیازِ این ملّتِ خداجوی و خداباور، بشارتهای تردیدناپذیر را بر دلهای بیدار نازل میفرماید و غبارها را میزداید. و سلام بر شما ملّت بزرگ، وفادار، آگاه، مسئولیّتپذیر که خطاب لطیف الهی را به درستی میشناسید و مینیوشید و پاسخ میگویید.
 حضور پُرمضمون امروز شما در تشییع این دُردانههای به میهن بازگشته، یکی از به یادماندنیترین حوادث انقلاب است؛ رحمت خدا بر شما، و سپاس بیحد از خدای مالک دلها، و سلام بیپایان بر حضرت بقیّةالله (روحی فداه) که صاحب این ثروت عظیم است.
    والسّلام علیکم و رحمةالله
    سیّد علی خامنه‌ای
    ۲۶ خرداد ۱۳۹۴

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

دلم اعتماد به نفس میخواد

چند روزه میخوام یه کاری رو قبول کنم اما هنوز جراتش رو ندارم با اینکه ادعا کردم اعتماد به نفس انجام این کار رو دارم ولی الان یه کوچولو ترسیدم 

میخوام دلم رو به ریا بزنم و قبول کنم شاید یه شروع خوب باشه برای آینده ای خوب



حالم بد است مثل زمانی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی

وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی

عاشق که می‌شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی

باعشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی

تاچند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی

من بی‌تو در غریت‌ترین شهر عالمم
بی‌من تو در کجای جهانی که نیستی ؟
                                                              

غلامرضا طریقی

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

این روزها

کمی حوصله ام برگشته است

ناراحتم اما نه ناراحتی از جنس روزهای قبل 

امروز جایی خواندم که راوی نوشته بود در جوانی فکر میکردم زندگی کوتاه است و جدی و حاصلش شد موهایی سپید و تنی لرزان کاش به جوانی بر میگشتم می آموختم اندازه ای ندارد و باید لذت برد

ناراحتم که هنوز ندانسته ام چه باید بکنم

نه زندگی را جدی گرفته ام نه ایمان به بی خیالیش دارم تا لذت ببرم

به قول قیصر گریز از میان مایگی آرزویی بزرگ است

از اینکه هیچکدوم از دوستام توی یزد نیستن تا لحظه ای و ساعتی کنارشون باشم ناراحتم

خیلی سخته آدم توی شهری که توش بزرگ شده غریب باشه 


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست، جز مُشتِ پری گوشه ی زندان اثری نیست، در دل اثر از شادی و امّید مجویید، از شاخه ی  بشکسته ی امّید ثمری نیست، گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم، امّا به سیه چال ، صبا را گذری نیست، گیرم که صبا را گذر افتاد ، چه گویم؟، دیگر ز من و دردِ دل من خبری نیست،امّید رهایی چو از این بند محال است، ناچار بجز مرگ، نجاتِ دگری نیست، ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی، در سینه دگر جز نفس مختصری نیست، تا بال و پری بود قفس را نگشودند،امروز گشودند قفس را که پری نیست  



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

شروع

بعد از مدت ها رفتم خرید. شاید بالای دو سه ماه بود که نرفته بودم تو مغازه و برا خودم چیزی بخرم چیز زیادی نخریدم یه کرم ضد آفتاب یه ساق دست یه روسری و.... یه سری خرت و پرت دیگه 

یه کم از اینکه گرونی بود اعصابم خرد شد توی یزد در حالت عادی همه چیز مخصوصا لباس گرون تر از جاهای دیگست حالا که دیگه تورمم مهار شده و شیب ملایمم داره اثر میذاره دیگه هیچی 

بگذریم بعد یه مدت که فقط میخوابیدم و پای لپتاپ بودم یه تحرکی به خودم دادم 

اگه بشه میخوام برم دنبال یه کار پاره وقت البته اگه بتونم پیدا کنم

برم کلاس آرایش گری 

سه چهار ماهه که زندگیم دچار رخوت و بیهودگی شده 

میخوام برش گردونم به حالت اول 

طبق معمول همیشه که من لب دریا میرم باس یه ظرف آب با خودم ببرم تو گرفتن مدرکم و کارای فارغ التحصیلیم گره افتاد انگاری گره جز لاینفک زندگی من شده 

من دست به هر کاری که میزنم ساده ترین و روتین ترین کار دنیا برای من با یه سختی همراه میشه 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

غوغای چشم های من و تو

.... اما

اعجاز ما همین است :

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه ی کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

ــ یعنی همین کتاب اشارات را ــ

باهم یکی دو لحظه بخوانیم ...

 

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ....

ناگاه

انگشتهای « هیــس ! »

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

 

انگار

غوغای چشمهای من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

یا صاحب الزمان


مستی نه پیاله نه از خُم شروع شد
از جاده سه شنبه شب قُم شروع شد


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

تردید

کمی خوشحالم 

کمی ناراحتم

میان غم و شادی گیر کرده ام

و انگار پایان ندارد 

تردید هایم

و انگار همیشه باید در بی خبری به سر ببرم

و انگار همیشه باید در جهولای خود بمانم


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

آخ

هیچ وقت مفهوم دل شکسته رو نمیفهمیدم اما امروز و امشب قشنگ صدای شکستگی دلم رو شنیدم البته خیلی وقت بود ترک برداشته بود ولی امروز شکست و با تمام وجود مقاومت میکنم تا جمع کنم خرده ریزه های دلم را  تا مبادا زندگی کسی را زخمی کند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

دعوت ناگهانی

باز من و باز مهربانی و لطف و عطای امام رضا

دوباره مثل همه اون وقتایی که کم میارم و داره انرژیم تموم میشه این امام رضاست که به دادم میرسه 

میدونم اونقدرا به درگاه اقا قابل نیستم به خاطر خیلی از گناهام روم سیاهه اما این که آقا هنوز وقت دلتنگیم بهم نگاه میکنه خودش خیلی غرور میاره

اینکه درست سر بزنگاه اونجایی که میگی یا امام رضا الان فقط هوای حرم تو حالم رو خوب میکنه آقا بهت نگاه میکنه و دعوتت میکنه برات یه حس خاصی داره

خیلی خوشحالم ازاینکه قراره برم پیش امام رضا و ایندفعه بر عکس همیشه اصلا با مخالفت مادرم روبه رو نشدم هرچند که خانواده همان شاالله خودشون راهی قم هستن و دوست داشتم که منم در معیتشون می بودم  و به دیدار حضرت معصومه می رفتم ولی برادر یک روز زودتر اقدام به دعوت ما کرد و این شد که ما بعد از اینکه مهیای مشهد شدیم موضوع سفر قم به میون اومد 

از دیروز ظهر که مشهد رفتنم قطعی شد تموم دلتنگیام، بغضام از بین رفته انگاری همین که اسمت تو لیست زائرای آقا قرار میگیره خودش غم اندوه آدم رو ازبین میبره 

ان شاالله روبه رو گنبد طلا دعا گوی همه شما دوستان عزیز و مهربونم هستم 

اگر این مدت دلخوری بد اخلاقی مزاحمتی از جانب من بر دل شما غباری نشوند به بزرگواری خودتون ببخشید

از هر ورودی که به حریم آقا وارد بشی قشنگه ولی انگاری از باب الجواد وارد شدن یه حس دیگه ای داره همیشه یه حس خاصی بهم میگه این ورودی واسه امام رضا یه چیز دیگه ایه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

درباره من

من اگر 50 سال زندگی کنم این روزها نصف روزهای عمرم را گذرانده ام . نصفه ای که در آن تلخی و شیرینی، سختی و آسایش همه و همه باهم وجود داشته است. 

هیچ کس نمیتواند ادعا کند که مرا میشناسد حتی خودم

شخصیت مجهولم گاهی خودم را هم گیج میکند

گاهی آنقدر سخت و مقاومم که هیچ چیز مرا خسته نمی کند. نه کم خوابی شب، نه چند روز نداشتن غذای درست و حسابی، نه کار سخت، نه گرمای کویر 

گاهی هم سست و شکننده . شکستن شیشه احساسم مرا چنان از پا در می آورد که اگر روزها و شبهای گرم کویر را  بی آب و غذا به سر کنم تحملش برایم آسان تر است

گاهی چنان سختم و زیر بار حرف زور نمیروم که اطرافیانم را خسته میکنم و گاهی چنان نرمم که در مقابل خواسته هایشان بی هیچ مقاومتی سر خم میکنم

این روزها کمی آزرده خاطر شده ام و چه خوب شد که خاطر مرا آزردند تا فاصله ای را که مدتها بود بین من و خدایم به وجود آمده بود بر طرف شود

و چه خوب شد که این روزها فهمیدم جز خدا هیچ کس نمیتواند مرحم خوبی برای دلم باشد

و این روزها دستهایم را دوباره به زانوهایم گرفتم و باز بلند شده ام و دوباره راه افتاده ام اما کمی محتاط تر، کمی فهمیده تر، کمی عاقل تر 

غرور زخم خورده من خوب میشود 

بدونه اینکه ذره ای بنالم 

از امروز تا آن روز که هستم نمیگذارم هیچ کس اشکهایم را ببیند 

و دیگر جز برای خدایم ناله نمیکنم

من این روزها خوب میفهمم که تغییر کرده ام 

باید کمی به خودم فرصت بدهم تا با ندانسته های زندگیم کنار بیایم

مثل همیشه محتاجم به دعای مادرم 

به دست های گرم و مردانه پدرم

به نگاه مهربانانه خواهرم

و محتاجم به داشتن دوستانی که مرا همیشه شرمنده لطفشان کرده اند................


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

1

غرورم نشکسته 

فقط کمی بزرگتر شده ام و مغرور تر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

نگاهش را تماشا کن اگر فهمید حاشا کن

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار
همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید
به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن


هنوز به خونه جدید عادت ندارم نوشتن توش برام یکم سخته 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی