کمی حوصله ام برگشته است

ناراحتم اما نه ناراحتی از جنس روزهای قبل 

امروز جایی خواندم که راوی نوشته بود در جوانی فکر میکردم زندگی کوتاه است و جدی و حاصلش شد موهایی سپید و تنی لرزان کاش به جوانی بر میگشتم می آموختم اندازه ای ندارد و باید لذت برد

ناراحتم که هنوز ندانسته ام چه باید بکنم

نه زندگی را جدی گرفته ام نه ایمان به بی خیالیش دارم تا لذت ببرم

به قول قیصر گریز از میان مایگی آرزویی بزرگ است

از اینکه هیچکدوم از دوستام توی یزد نیستن تا لحظه ای و ساعتی کنارشون باشم ناراحتم

خیلی سخته آدم توی شهری که توش بزرگ شده غریب باشه