چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد
یک دو بیتی گفتم اما سست با اکراه گفتم
امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یک رباعی، یک قصیده، یک غزل دلخواه گفتم
شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم
نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشکی فشاندم
وقت رفتن یک غزل هم با ردیف آه گفتم
بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم
قطعه‌ای را هم که می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود
خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم

امیری اسفندقه


این روزا اعتیادم به شعر و شعر خوندن خیلی زیاد شده از عاقبت این اعتیاد میترسم 

میگن تو اون دنیا آدما با هرچی که دوست میدارن محشور میشن یعنی من با شعر محشور میشم 

خودم رو تصور میکنم یه دستم حافظ و سعدی یه دستم کتابای فاضل نظری و سیار کتاب بیدل و دارم به هزار زحمت میارم  زیر لبم دارم میخونم یک دست جام باده و یک دست زلف یار   

احتمالا تو اون دنیا هم مثل این دنیا به من بگن حالش خوب نیست ولش کنید شیرین میزنه