نمیدونم چی شد که بعد از هفت ماه تصمیم گرفتم دوباره برگردم به وبلاگ دوباره برگردم به این خونه قدیمی به اولین خونه ای که من به واسطه اون غرق دنیای مجازی شدم سالها میگذره از بار اولی که وبلاگ زدم وبلاگ نویسی شروع کردم اون زمون هنوز تو خونه اینترنت نداشتم میرفتم کتابخونه نزدیک خونه و حساب میکردم بیش از دو هزار تومن هزینه اینترنتم نشه و مطلبم رو از قبل تو خونه تایپ میکرد که اونجا میرم وقتم برا نوشتن گرفته نشه 
الان نمیدونم پنج سالی از اون روزا میگذره شاید پارسال همین موقع ها بود که اساس کشی کردم به بیان ولی با ضربه ای که به روح و روانم وارد شد دیگه مثل قبل حوصله وبلاگ و نوشتن نداشتم و کم کم وارد شدن به اینستا و تلگرام رابطه من رو کلا با وبلاگ قطع کرد.
امروز که بعد مدتها به بلاگفا سر زدم و پستای قدیمم رو خوندم دیدم که چقد تغییر کردم گذر زمان همه چیز رو تغییر داده من دیگه اون آدم چندسال پیش نیستم تجربه های مختلفی رو از سر گذروندم چقد درگیر زندگی شدم و چقد تجربه های جدیدی کسب کردم
گذر زمان روح و روان من رو تغییر داد اندیشه های امروزم با سالهای گذشته چقدر فرق کرده امروز من چقدر با دیروز غریبه شده ام 
اگه خدا بخواد دوباره میام مینویسم حرف میزنم دوباره اینجا رو احیا میکنم 


پ.ن.  تجربه تدریس توی دانشگاه بهترین تجربه ای بود که توی این مدت غیبت صغری کسب کردم 
منتظر اتفاق های خوب زندگی هستم
کسی که من رو سالها پیش به خودش وابسته کرد این روزها وقتی نمیبینمش دلتنگش میشم
هنوز هم  تغییر نکرده ام یک دندنه لجباز سرتق و حرف هیچ کس رو گوش نمیکنم 
پس من هنوز همون آدم قدیمی هستم
بزرگ شدن سخته اما داریم بزرگ میشیم چیزی نمونده به 27 سالگی