از یه جایی به بعد دوست داری زمان متوقف بشه

دوست داری خودت باشی و خودت

نمیخوای هیچکس بفهمه که تولدت شده

حتی از خودت تولدت رو پنهون میکنی تا مبادا بفهمی که بزرگ شدی

بفهمی که داری توی مسیری قدم میزنی که واقعا اسمش زندگیست

آدما تا یه سنی تولدشون رو دوست دارن اما از یه سنی به بعد هر دفعه که تولدشون میاد بغض میکنن

از یه سنی به بعد میترسی که داری به کجا میری تموم شد زندگی به چشم به هم زدنی تموم میشه

از یه جایی به بعد حتی دوست نداری جلوی آینه بری

چون میفهمی بزرگ شدی

راستی این بزرگ شدن چیه که تا بچه ای آرزو میکنی و همیشه میشماری سالهای تولدت رو همیشه بهش افتخار میکنی این بزرگ شن چیه که از یه جایی به بعد دوست داری متوقف بشه دوست داری بزرگ نشی توی همون سن بمونی

یاد مه شاد ترین سال های تولدم 20 سالگی و 21 سالگی و 22 سالگی بود اما از بعدش میخواستم زمان متوقف بشه دوست نداشتم پله 23 تموم بشه از اونجا به بعد رو به خواست خودم بالا نرفتم و به خواست تاریخ و عقربه ها و زمان بود.

چند سالی هست که موقع تولدم سکوت میکنم و فقط فکر میکنم به گذشته تلاش میکنم برای آینده

باورم نمیشه این منم که 26 رو رد کردم یه بغضی دارم دوست ندارم عدد دو از سمت چپ تولدم حذف بشه رسیدن به 30 برام هیچ لذتی نداره دوست دارم بمونم برای همیشه همینجا توی همین سن اما.............چاره ای نیست باید رفت باید تموم این مسیر رو گذروند باید اعداد تولد رو تحمل کرد باید به زور لبخند زد و در مقابل تولدت مبارک های بقیه تشکر کرد.



پ.ن یازده روز از روز تولدم گذشته یازده روز از اون ظهر گرم تیر ماه که صدای گریه هام سالن بیمارستان رو برداشته بود گذشته مامانم میگفت صدای آهنگ اخبار ساعت دو میومد احتمالا تو همون ساعتا به دنیا اومدم توی اوج گرمای تابستون شاید برای همینه که با گرما خصومتی ندارم شاید برای همینه که عاشق روزای بزرگ تابستونم تیر ماه انقلاب گرمایی زمینه نمیدونم چقد از خصوصیات اخلاقیم به خاطر این ماهه اما در هر صورت تیر رو دوست دارم خیلی دوست دارم هرچند همیشه نزدیک تیر که میشه دلهره میگیرم که یک پله دیگه رفتی بالا