گاهی وقتا بغضی از سکوتها خیلی بده خیلی خیلی گاهی با تمام وجود دوست داری طرف مقابلت حرف بزنه سکوت رو بشکنه و اونوقت تو هرچی تو دلته بریزی بیرون تو هم حرف بزنی همه چی یا خراب میشه یا درست ولی این سنگین بار حرف های نگفته از دوشت برداشته میشه ولی هر دو سکوت میکنید سکوت طولانی باهم از همه چی حرف میزنی ب جز موضوع اصلی هر دوتا از یه چیزی میترسید و این بد ترین لحظاته سخت سنگین پر از دلهره لحظاتیه که نمیگذره نمیدونم چرا ولی من عادت به طغیان ندارم تا موقعی طغیان نیاد سراغم سعی میکنم همه چیز رو به ظاهر اروم ببینم اما خودم میدونم که این آرامش همیشگی نیست گاهی دوست دارم خودم پیش قدم باشم اما میترسم میترسم شاید چون از طرف مقابلم میترسم در عین حال که دوستش دارم ولی میترسم از اینکه با چه واکنشی رو به رو خواهم شد


گاهی وقتا دوست داری زمان توی بعضی از جاها توقف کنه

گاهی وقتا دوست داری یه جایی زمان ساکن بشه

مثلا دقیقا اون جایی ساکن بشه که اجازه کربلام رو گرفتم

یا مثلا اونجایی که چشمت به حرم میفته

هرجایی از زندگی که یادت میره غم داری همونجا زمان متوقف بشه

گاهی خوبه آدم توی اوج زندگیش بمیره

چون وقتی نقط اوج بگذره بعدش سراشیبیه