بعد مدتها که دوباره به یمن رفیق شفیق گرمابه و گلستان اومدم وبلاگ و معلوم نیست تا کی بمونم دلم هوای وبلاگ قدیمیم رو کرد اون که سالها پیش به تشویق همین رفیق شفیق  گرمابه و گلستان به راهش انداختم هرچند که در یک روز  بهاری سال 93 بلاگفا خراب شد و تمام آنچه از این چند سال انبانیده بودیم بر باد رفت و روزی هم که برگشت تنها پستهای تا بهمن یک سال قبل از حادثه برگشت یعنی سال 92 و ماهم دست به کوچی ناخواسته به این خانه زدیم امروز گشتی در پست های قدیمی آن وبلاگ فراموش شده میزدم که رسیدم به پستی از سه سال پیش که آرزوی کربلا رو کرده بودم و آرزوی قدم زدن در بین الحرمین و اینکه میشود روزی من هم زائر کربلا شوم....کلی خدا را شکر کردم که امروز که این پست را میخونم  کربلا را دیده ام در بین الحرمین قدم زده ام غروب را دیده ام
رسیدم به خاطر ه ای که محمد رضا خواهر زاده عزیز تر از جانم زمانی که  چهار ساله بود و خدا رو شکر کردم امروز سالم و سرحال داره میره کلاس سوم و داداش سومشم در راهه اون زمون یکی یه دونه خونمون بود
رسیدم به خاطرات مشهد رفتن های پی در پی و کل کل کردنام با مادر جان برای دریافت مجوز خروج
رسیدم به دست نوشته تولد 23 سالگیم و چقد دلهره بزرگ شدن داشتم چقدر از 25 سالگی میترسیدم و امروز دو سه سالی هست  25 را رد کرده ام باز هم باید خدا را شکر کنم
 رسیدم به روزهایی که اعظم دانشجوی ترم دو بود و  ما چشم به راه اینکه پزشکی بشود و امروز باید خدا را شکر کنم که کمکی از پزشکی میداند و در آستانه  انترن شدن
رسیدم به روزهایی که تازه با خواهر ام شهرآشوب (رفیق گرمابه و گلستان)رفاقت وبلاگی  پیدا کرده بودم چشم انتظار به دنیا آمدن محیا بود و امروز باز باید خدا را شکر کنیم که محیا برای خودش خانمی شده 
رسیدم به حرص و جوش زدنام برا پیدا کردن موضوع پایان نامه ارشد و نوشتنش و امروز منتظرم تا شهریور نتیجه دکتری بیاد باز هم باید خدا رو شکر کنم
رسیدم به خاطرات دوران دانشجویی و سر کلاس نشستنام و شیطنت کردنام و امروز چند صباحیست خودمان بر مسند تدریس نشسته ایم و بچه های مردم را مچل کرده ایم و باز هم باید خدا را شکر کنم
و........... اینقدر زیاد که دیدن هر کدوم از پستهای گذشت من رو برد به خاطراتی دور زمانی که همین ام شهر آشوب ما هنوز مجرد بود به روزهای زیادی رفتم دلم تنگ شد بغض کردم و البته خدا رو به خاطر این همه نعمت شکر این همه خوبی این همه زیبایی شکر کردم

پ.ن: البته اواخر زندگی ما توی بلاگفا روزها و خاطرات تلخی داشت که خدا رو شکر همه اینها پاک شده و نبود که یادم بیاد و البته که اگر هم بود و باز یاد آوری میشد روزهای گریه و اشک بازهم من بدهکار خدا میشدم به خاطر اینکه حتی اون تلخی ها هم گذر زمان ثابت کرد شیرینی بوده