بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

مشخصات بلاگ
بیا عاشقی را رعایت کنیم

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

سبو سیاسی شاید باشد اما از سیاست نمینویسد
سبو بازاریابی خوانده است اما از بازاریابی نمینویسد
سبو دوست ندارد صرفا از اعتقاداتش بنویسد
سبو قرار نیست مطلب علمی بنویسد
سبو از روزمرگی های خودش طنز،تلخ،جدی، عاشقانه، شعر ،حکایت
سبو ازهرچیزی که کشش برای نوشتنش داشته باشد مینویسد
اینها را گفتم که اگر قصد نوشیدن جرعه ای
از این سبو دارید بدانید که داخل سبو چه هست و چه نیست

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

آهوی ما از کُرگی مهمان نبود

شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، ۰۱:۴۵ ب.ظ

از بچگی آرزو داشتیم یک بار هم که شده یک جایی نقش مهمان را داشته باشیم 

خیلی خانمانه دعوتمان بکنند بعد برایمان سفره بیندازند بعد هم ما عقب بنشینیم و آنها سفره را جمع کنند بعدش یک لیوان نوشیدنی خنک بیاورند اگر هم هر از گاهی از سر تعارف خواستیم بلند شویم و کمکی بکنیم به زور سر جایمان بنشاننمان و بگویند اِوا خاک عالم شما مهمانید 

بچه که بودیم اگر جایی میرفتیم مهمانی بعد از غذا مادرمان با چشم و ابرو میفهماند که پاشو سفره را جمع کن ظرف ها را بشور صاحباخانه هم که آهویی مفتی گیر میاورد ظرف های غذای سه روز قبلشان هم قاطی ظرف های آن روز میریخت توی ظرف شویی تا ما بشوریم 

یا مثلا همه که جمع میشدند خانه پدر بزرگ نمیدانم چه جوری بود که همه دختر عموها و عمه ها مهمان بودند به جز ما که از خودشان بودیم خیلی زور بود کله پاچه درست میکردند بعد  میگذاشتند اول به همه برسد  آب سماور را دور نخود های مانده ته دیگ میچرخاندن و به ما میدادند آخرش هم ظرف ها را باید ما میشستیم

بعد ها که خواهر ازدواج کرد دانشگاهمان نزدیک خانشان بود گاهی زنگ میزد میگفت ظهر بیا اینجا غذا ما هم خوشحال که خواهر جان دعوتمان کرده است  کلی قر و غمزه میامدیم برای رفقا که ما امروز خوابگاه نمیاییم خواهر جان دعوتمان کرده است چشمتان روز بد نبیند وقتی میرفتیم یکهو میدیم غذا را خورده اند و سفره هم جمع کرده اند یادشان رفته که مرا دعوت کرده بودند خواهر جان میفرمود که اشکال ندارد تو که از خودمانی سوپ پریشبی توی یخچال هست گرم کن بخور نون هم توی سفره هست توی دلم میگفتم آخه لاکردار حداقل  نگوووو سوپ پریشبی حالا قسمت حرص در آورش این بود که کافی بود یکی از برادر شوهر هایش مهمانش باشد از شب قبل در تدارک بود که چی چی درست کند. هر چی فکر میکنم نمیفهمیدم چطور بود که من مهمان نبودم ولی برادر شوهر هایش مهمان بودند 

حالا هم خیلی شریط فرقی نکرده است خانه رفقا که میرویم اصلا نقش مهمان را نداریم چند وقت پیش دور همی بود از دوستان قدیمی خانه یکی از دوستان همه قرار بود جمع بشوند از آنجا که ما قبلا یکی دوبار خانه این دوستمان رفته بودیم شدیم میزبان و کارمان شد انداختن سفره و جمع کردن و چایی آوردن و بردن به جان خودم همه انجا مهمان بودند به جز من.....

هفته پیش یکی از رفقا زنگ زد فلانی اگه توی خوابگاه تنهایی پاشو بیا خانه ما شوهرمان خانه تشریف ندارند ما هم خوشحال از اینکه توی خوابگاه سحری نداشتیم با کمال میل دعوت وی را لبیک گفته و خودمان را انداختیم خانه رفیق جان جایتان خالی رفیق فرمود من که بچه کوچیک دارم سحر بیدار نمیشوم خودت بی زحمت پاشو تخم مرغ توی یخچال هست یه نیمرو درست کن بخور(البته من هم کم نگذاشتم هی از خواب بلندش کردم یکبار آدرس روغن را پرسیدم یک بار نمک خواستم یکبار سراغ نان را گرفتم بیچاره ترجیح داد بلند شود )

خلاصه اینکه میبینی خدا جان  آهوی ما از همان کرگیش هیچ کجا مهمان نبود خدا رو شکر همه جا از خودشان بود 

خدا یا حالا خوشیم و برایمان کافیست اگر میان همه این ها در مهمانی شما مهمان باشیم و مورد توجه ویژه شمای میزبان قرار بگیریم 


پ ن: البته که مزاح بود خودمان ترجیح میدهیم با دوستانمان راحت باشیم و حکم میزبان و میهمانی بینمان برقرار نباشد کلا توی رابطه دوستانه ام از پرستیژمهمان بودن خوشم نمیاید

نظرات  (۵)

  • دختـرِ بی بی
  • وای فقط آخری پاشو تخم مرغ بخور:))))
    اصن پاشو بیا خونه ما لنگاتو دراز کن امر کن من انجام بدم
    پاسخ:
    :)))
    البته خدایی باهاش خیلی راحتیم دلمون که میگیره یهو پشت در خونشیم خودمم بهش گفتم چون میخوام راحت باشم عین مهمون باهام برخورد نکن که روووم بشه گاه و بیگاه بیام اینجا 
    قربون دستتون ما کلا مدلمون مهمون بودن نیست خونه شماهم بیایم همین میشه تهش
  • ام شهرآشوب
  • خخخ
    خب یه کم سنگین باش دختر!

    خدایی بعد از ازدواج خونه مادرشوهرت اینجوری نکنیا! بذار برات چایی بریزن
    پاسخ:
    اتفاقا داشتم به همین فک میکردم باید برا خونه مادر شوهر خودم رو بگیرم ولی شانس ما اگه هد اونجاها میشیم از خودشون
  • دچارِ فیش‌نگار
  • خودمو به زور قانع کردم که بخونم پست رو
    ولی موقع خوندن هی میخندیدمو هی دلم برات میسوخت :))
    پاسخ:
    طولانی نبود که 
    آره بخدا بیچاره من 
  • دچارِ فیش‌نگار
  • :) درست میشه
    پاسخ:
    دیگه اون دنیا نوبت پادشاه ماست
    دقیقااااا منم هیچ وقتتت مهمان نیستممممم
    خونه رفقا ک خودم باید پاشم یچی درست کنم....
    هییییییی:/
    پاسخ:
    بیا باهم دوست بشیم من شما رو مهمون کنم شما من رو که عقده ای نشیم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">