جهان مکتوب من

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانیست/ من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

جهان مکتوب من

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانیست/ من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

جهان مکتوب من

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

خیلی زود تموم میشه

دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۸، ۰۶:۴۵ ب.ظ

گویند مردی از پیش شتر مست بگریخت و به ضرورت،خویشتن را در چاهی انداخت و دست در دو شاخ (شاخه) زد که بر بالای آن روییده بود و پاهایش بر جایی قرار گرفت.

در این میان بهتر نگریست ؛ هر دوپای بر سر چهار مار بود که سر از سوراخ بیرون گذاشته بودند.نظر به  قعر چاه افکند اژدهایی سهمگین دید دهان گشوده و افتادن او را انتظار می کشید.به سر چاه توجه کرد،موشان سیاه و سپید بیخ آن شاخه ها را دایم و بی فتور(بی وقفه)  می بریدند.

نزدیک خود کندویی و قدری شهد یافت،کمی از آن به لب برد،آن چنان به حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نیندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت به حرکت آیند و موشان در بریدن شاخه ها جهد بلیغ می نمودند و البته فتوری بدان راه نمی یافت.

و چندان که شاخه بگسست ، در کام ِ اژدها افتاد و آن لذت حقیر به او چنین غفلتی راه داد و حجابی تاریک برابر نور عقل او قرار داد تا موشان از بریدن شاخه ها فارغ شدند و بیچاره ِ حریص در دهان اژدها افتاد.

پ ن : سال کنکور بودم خیلی شلوغ بودم یه روز معلم ادبیاتمون کشیدم کنار گفت تو چرا اینقدر شلوغی نمیشینی درس بخونی حیفت نمیاد تواناییش رو داری ولی همش دنبال بازی گوشی هستی  منم وسط نصیحتش گفتم میشه به مدیر بگید یه اردووو ببرتمون فقط امسال دیگه باهمیم هیچ وقت صدا قهقهه خندش رو یادم نمیره هرجا که هست خدا حفظش کنه گفت میدونی این حرفت من رو یاد این حکایت انداخت همین حکایت بالا ..

گفت میدونی موش سیاه و سفید روز و شب که داره میره اژدها مرگه اون عسلم لذت آنی هست تا چشم به هم بزنی تموم شده.....

این حکایت انگاری تا ابد نقش بست توی ذهن من و خیلی جاها حس میکنم انگاری از اژدهای پایین چاه غافل شدم..........


چه کسی میدانست که ما بعد از خدا حافظی به چه چیز مبتلا میشویم...............


  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۹۸/۰۴/۳۱
  • ۱۵۵ نمایش
  • س ب و ...

نظرات (۲۴)

  • دچارِ فیش‌نگار
  • بابا اژدها کجا بود
    راحت باش :)
    درس ها خودش پاس میشه
    پاسخ:
    درس که فقط برا همون مقطع بود  دیگه یادم نمیاد جز  همون سال دیگه درس خونده باشم 😀😀😀😀
     وقتی رتبه کنکور دکترام اومد رفتم شیشه پاکن آوردم صفحه لپتاپم رو تمیز کردم فک میکردم صفرای رتبم  رو نمیبینم 😁😁😁 
    کل زندگیم رو منظورم بود اژدها پشت سرتون ایستاده یه لحظه برگردین عقب میبینبش 
  • دچارِ فیش‌نگار
  • خوبه داریم اشتراکات بیشتری پیدا می کنیم :)
    دلفین داشت جواب شما به کامنت من 😂
    پاسخ:
    من که صبح هرچی دلفین برداشته بودم پس دادم تازه دوتا الاغم روش گذاشتم و دادم که دیگه بحثی نباشه :))))
     
    شما که خانمتون سمپادی هستش  :دی
  • دچارِ فیش‌نگار
  • هوم
    خیلی هم تیزهوشه
    ببین من دیگه چی ام که هوشش رو بردم :))
    پاسخ:
    اصن فلسفه زندگی مشترک اینه که هم دیگه رو تکمیل کنند شما باید در کنار یک تیزهوش قرار میگرفتید تا تعادل ایجاد بشه :))))))

    فکر کنم باید بند و بساطم رو از بیان جمع کنم برم با سلبریتی بیان در افتادم 
    ولی عجب حکایت ترسناکی بود :/ من منتظر بودم از تو کندوعه هم زنبور بیاد بیرون :))
    پاسخ:
    دیگه خیلی جناییش  نکن 
    خیلی توی ذهن من این حکایت موندگار شد و خیلی جاها که حس میکنم دارم به سمت بیهودگی میرم میاد تو ذهنم
    این ها هر کدومش نماده این حکایت توی کلیله دمنه است اصلش 
    اژدها نماد مرگ موش سیاه سفید نماد روز و شب عسل نماد خوشیای زود گذر 

  • دچارِ فیش‌نگار

  • تا یه ساعت پیش دلم سوخته بود میخواستم کوتاه بیام به خاطر شهرآشوب
    پررو😒😂😐
    پاسخ:
    خخخخ
    الانم بگذارید شهراشوب از دست علی یکم فرار کنه بیاد اینجا حقم رو میگیره 
    البته مزاح بود شاعر میگه تیزهوش چو تیزهوش ببیند خوشش آید 
    آره این نمادا رو که گفتی حس بهتری پیدا کردم به حکایتش :)
    پاسخ:
    از بس فیلم جنایی دیدی 
    فکر کردی اینم فیلمه ترسیدی : دی
    والا به خدا :)))
    پاسخ:
    :))))
  • دچارِ فیش‌نگار
  • کجاست این شهرآش؟
    پاسخ:
    یخچالشون سوخته احتمالا داره قصه های من و یخچال رو برای علی میخونه
  • دچارِ فیش‌نگار
  • خخخ :)
    پاسخ:
    :))) 

  • میرزا مهدی
  • انقدر دیالوگ شما و دلفین خوندنی بود که مطلبتو یادم رفت. تازه این لابلا فهمیدم مامان علی یخچالشون سوخته..... ای بابا:|
    تو این گرونی
    پاسخ:
    :))) 

    میگن هرچی سنگه پیش پای لنگه وگرنه ملت پولدار که یخچالشون نمیسوزه ماشینشونم خراب نمیشه اجاره خونه هم نباید بدن گوشیشونم دزد نمیبره  تازه کلی هم پول دارن نمیدونن چیکارش کنند میرن بینی عمل میکننند
  • دچارِ فیش‌نگار
  • @میرزا
    حالا باز خدا رو شکر که کولرشون نسوخته توو این گرما :)
    پاسخ:
    منم دقیقا همین بهش گفتم حالا یخچال میشه خوراکی ها رو برد تو یخچال بقیه گذاشت ولی کولر که بسوزه نمیشه خانوادگی رفت جلو کولر بقیه نشست 
  • میرزا مهدی
  • گناه دارن بخدا. حالم گرفته شد
    پاسخ:
    بزرگی(همین خودم) میگفت  از یخچال سوخته چه باک که با دینار و درهمی هرچند قرضی میتوان دوباره بازیافت
    بگووو دل سوخته را چه کنیم که نه مرهمی دارد و نه قیمتی که بتوان بازیافت
  • دچارِ فیش‌نگار
  • ( در پاسخ آن بزرگ) خب باشه تو هم گناه داری :)))
    پاسخ:
    ولی جمله قشنگی شد انصافا
  • دختـرِ بی بی
  • احسنت...
    (جمله آخر که به آقای میرزا گفتی منظورمه)
    پاسخ:
    انصافا دلفین داشت این جمله 
  • امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
  • سلام
    بابا چه خبره؟؟؟ چقدر حرف میزنید شماها؟ سرم رفت

    اولا که شهرآش خودشونن!! (نگار رو گفتم)

    ثانیا که پای عمه ت لنگه (سبو رو گفتم)

    ثالثا که ای کاش با دینار و درهم خوب میشد. یاروگفته حداقل پونصد خرجشه

    بعدم اصلا انقدر حرف زدید که مطلب اصلی یادم رفت! من چرا برا اینجا نظر نداده بودمی؟؟
    پاسخ:
    جناب دلفین باید به پاس این همه سال که خوننده وبلاگش بودی برات یه گلریزون بگیره هرچی باشه یه 600 تا دنبال کننده داره نفری هزار تومن بدن صد هزار تومن اضافه تر هم جمع میشه میتونی دعوتمون کنی یه ناهار :)))
     شهر آش که خیلی خوب بود:))))
    این پست کلا باید نظراش خونده بشه با جای خودش

    عمه من الان اینقد پولداره اگه جرات داری جلو روش بهش بگووولنگ
  • دچارِ فیش‌نگار
  • شهرآشوب بابا این چه دوستیه شما آوردی بیان :))
    تقصیر شماست که منو با این موجود شرور تنها می ذاری :|| 😂
    پاسخ:
    من حداقل پونصد روز سابقه بیشتری دارم شما تازه چهار رقمی شدید 
    میرزا که رفتند چله تا محرم
    شما قصد چله ای چیزی ندارید😁😁😁😁 
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    شاید یکی از ملموس ترین داستان ها که نزدیک به واقعیته (یه جوری خود واقعیته) همین داستانه. گویا از مولوی هم هست چون شعرش رو هم من خوندم جوونیا


    فقط فرقی که واقعیت داره اینه که نمیبینیم موشا دارن میخورن اون بند رو و یهو پاره میشه و تمااااام... بدون هیچ آلارمی...


    +
    از خوندن مذاکرات دوستان خستگیمون در رفت :))))
    پاسخ:
    سلام
    بله دقیقا هر چقدر هم انسان بزرگتر میشه انگاری موش ها با سرعت بیشتری شاخه هارو میخورند شعرش رو مولوی نگفته فکر میکنم سنایی یا یکی دیگه از شاعرها بود باید سرچ کنم البته شاید هم مولوی باشه من هم شعرش رو قبلا خوندم 

    مذاکراتم لطف بقیه بود که اصلا محتوای پست رو یادشون رفت و البته همش مزاح بود من همینجا اگر که یکم زیاده روی کردم عذرخواهی میکنم حقتون بود😊😊😊
  • دچارِ فیش‌نگار
  • من همین که با تو سر و کله میزنم خودش ریاضته :) چله نمیخواد دیگه 😂
    پاسخ:
    :)))) خب پس خدا بهتون صبر بده 
  • دچارِ فیش‌نگار
  • ببخشید تو نه و شما باید می گفتم :)
    پاسخ:
    بله اومدم تذکر بدم ولی خودتون متوجه شدید
  • دچارِ فیش‌نگار
  • ب ر ب ب
    رعایت که نمیکنم
    فقط میخواستم یادآوری کنم 😉
    پاسخ:
    شما راحت باااشید

  • دچارِ فیش‌نگار
  • مرسی 🙋
    پاسخ:
    باید با ادبیات شما کنار اومد کلا در عالم فلسفه انگاری معنی همه چیز متفاوته 
    ما توی شما رو شما در نظر میگیریم 
  • دچارِ فیش‌نگار
  • ببین زنم چی میکشه از دستم 🙈😐
    پاسخ:
    کارا خدا بی حکمت نیست  قبلا هم گفتم فلسفه زندگی مشترک تکمیل هستش خب ایشون تیز هوش هستند😎😎😎
  • دچارِ فیش‌نگار
  • درد:|
    پاسخ:
    :)))))

    سلام

    این داستان از کدوم کتاب بودش ؟

    ---

    باغ شیشه ای

    پاسخ:
    سلام 
    از کتاب منازل الاخره شیخ عباس قمی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">