عمری زچشم مردم و عمری به پای تو ............ عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

دعوت ناگهانی

باز من و باز مهربانی و لطف و عطای امام رضا

دوباره مثل همه اون وقتایی که کم میارم و داره انرژیم تموم میشه این امام رضاست که به دادم میرسه 

میدونم اونقدرا به درگاه اقا قابل نیستم به خاطر خیلی از گناهام روم سیاهه اما این که آقا هنوز وقت دلتنگیم بهم نگاه میکنه خودش خیلی غرور میاره

اینکه درست سر بزنگاه اونجایی که میگی یا امام رضا الان فقط هوای حرم تو حالم رو خوب میکنه آقا بهت نگاه میکنه و دعوتت میکنه برات یه حس خاصی داره

خیلی خوشحالم ازاینکه قراره برم پیش امام رضا و ایندفعه بر عکس همیشه اصلا با مخالفت مادرم روبه رو نشدم هرچند که خانواده همان شاالله خودشون راهی قم هستن و دوست داشتم که منم در معیتشون می بودم  و به دیدار حضرت معصومه می رفتم ولی برادر یک روز زودتر اقدام به دعوت ما کرد و این شد که ما بعد از اینکه مهیای مشهد شدیم موضوع سفر قم به میون اومد 

از دیروز ظهر که مشهد رفتنم قطعی شد تموم دلتنگیام، بغضام از بین رفته انگاری همین که اسمت تو لیست زائرای آقا قرار میگیره خودش غم اندوه آدم رو ازبین میبره 

ان شاالله روبه رو گنبد طلا دعا گوی همه شما دوستان عزیز و مهربونم هستم 

اگر این مدت دلخوری بد اخلاقی مزاحمتی از جانب من بر دل شما غباری نشوند به بزرگواری خودتون ببخشید

از هر ورودی که به حریم آقا وارد بشی قشنگه ولی انگاری از باب الجواد وارد شدن یه حس دیگه ای داره همیشه یه حس خاصی بهم میگه این ورودی واسه امام رضا یه چیز دیگه ایه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

درباره من

من اگر 50 سال زندگی کنم این روزها نصف روزهای عمرم را گذرانده ام . نصفه ای که در آن تلخی و شیرینی، سختی و آسایش همه و همه باهم وجود داشته است. 

هیچ کس نمیتواند ادعا کند که مرا میشناسد حتی خودم

شخصیت مجهولم گاهی خودم را هم گیج میکند

گاهی آنقدر سخت و مقاومم که هیچ چیز مرا خسته نمی کند. نه کم خوابی شب، نه چند روز نداشتن غذای درست و حسابی، نه کار سخت، نه گرمای کویر 

گاهی هم سست و شکننده . شکستن شیشه احساسم مرا چنان از پا در می آورد که اگر روزها و شبهای گرم کویر را  بی آب و غذا به سر کنم تحملش برایم آسان تر است

گاهی چنان سختم و زیر بار حرف زور نمیروم که اطرافیانم را خسته میکنم و گاهی چنان نرمم که در مقابل خواسته هایشان بی هیچ مقاومتی سر خم میکنم

این روزها کمی آزرده خاطر شده ام و چه خوب شد که خاطر مرا آزردند تا فاصله ای را که مدتها بود بین من و خدایم به وجود آمده بود بر طرف شود

و چه خوب شد که این روزها فهمیدم جز خدا هیچ کس نمیتواند مرحم خوبی برای دلم باشد

و این روزها دستهایم را دوباره به زانوهایم گرفتم و باز بلند شده ام و دوباره راه افتاده ام اما کمی محتاط تر، کمی فهمیده تر، کمی عاقل تر 

غرور زخم خورده من خوب میشود 

بدونه اینکه ذره ای بنالم 

از امروز تا آن روز که هستم نمیگذارم هیچ کس اشکهایم را ببیند 

و دیگر جز برای خدایم ناله نمیکنم

من این روزها خوب میفهمم که تغییر کرده ام 

باید کمی به خودم فرصت بدهم تا با ندانسته های زندگیم کنار بیایم

مثل همیشه محتاجم به دعای مادرم 

به دست های گرم و مردانه پدرم

به نگاه مهربانانه خواهرم

و محتاجم به داشتن دوستانی که مرا همیشه شرمنده لطفشان کرده اند................


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

نگاهش را تماشا کن اگر فهمید حاشا کن

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار
همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید
به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن


هنوز به خونه جدید عادت ندارم نوشتن توش برام یکم سخته 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

1

غرورم نشکسته 

فقط کمی بزرگتر شده ام و مغرور تر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی