عمری زچشم مردم و عمری به پای تو ............ عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

من و دانشگاه

امروز آخرین جلسه کلاس این ترمم گذشت اولین تجربه تدریس که خیلی هم شیرین بود البته خیلی ضعف داشتم خودم به خوبی حس میکردم ضعفام رو ولی برا تجربه اول خوب بود

تموم روزایی که میرفتم سر اون کلاسی که خودم سالها توش به عنوان دانشجو حضور داشتم حالا به عنوان مدرس یه حس خوبی بهم میداد گاهی وقتا از پشت تریبون خودم رو میدیدم که نشستم ته کلاس و دارم شعر مینویسم خودم رو میدیدم روزایی که حوصله نداشتم و ته کلاس میخوابیدم خودم رو میدیدم که با دوستم پشت سر مدرس حرف میزیدیم و بهش میخندیدیم خودم رو میدیم که دنبال سوتی بودم از حرفای اون مدرس بدبخت خودم رو میدیدم که دوست داشتم خودم رو بچه زرنگ نشون بدم و تو بحثای کلاس شرکت میکردم خودم رو میدیدم که دارم با گوشیم مار بازی میکنم تمام خودم هایی که توی این هفت سال درس خوندنم توی کلاس های دانشگاه وجود داشت رو میدیدم  روز اولی که به عنوان دانشجوی صفری مدیریت صنعتی وارد دانشگاه یزد شدم به عقلمم قد نمیداد یه روزی بعد از هشت سال به عنوان مدرس (هرچند خیلی ناقبل و کم ) وارد این دانشگاه ها و این کلاسا بشم روز اول استرس خاصی داشتم لرزش پاها و دستام رو حس میکردم و همچنین لرزش صدام رو نگاهای افرادی که همه به سمت من بود نمیتونستم جذبه ای داشته باشم اما تمام سعیم رو میکردم ظاهر سازی کنم و جلسه اول تنها نگام به ساعت بود که تموم بشه میخواستم بگذره یه کلاس پنجاه نفره آدمایی که خیلیاشون از قد و قواره یه سر و گردن از من بزرگتر بودن اما جلسات بعدی خیلی بهتر شد البته دانشجوها هم فهمیدن من زیاد نمیتونم بد اخلاق باشم اما کم کم جو دوستانه ای بینمون ایجاد شد شدم یکی از خودشون نمیتونستم به فاصله یه ترم از نقش دانشجویی به نقش مدرسی شیفت بدم این ترم رو ترجیح دادم تمرین کنم برگذاری اولین میانترمم برا خودش دنیایی داشت با تمام مراقبتی که انجام دادم تا تقلبی نکنن ولی تقریبا هشتاد درصد کلاس تقلبی کردن البته منم کم نذاشتم سه نوع سوال که علاوه براین که سوالا جابه جا بود گزینه هام متفاوت بود این شد که اونایی که تقلب کردن خیلی نفعی نبردن ما بقی باشه برا بعد.............

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

حرف دل

ساعت یک شب زمان خیلی خوبیه برا نوشتن یا به قول رفیق سیدمون برا شِرّ و وِر گفتن 

واقعیتش تو دلم خیلی حرف دارم

وقتی دارم قدم میزنم یا یه گوشه نشستم همش دارم مثل این جت زده ها با خودم حرف میزنم البته حرف که نمیزنم دارم شفاهی مینویسم.

گاهی وقتا متوجه نگاه های عاقل اندر سفیهانه بقیه به خودم میشم که چرا دارم با خودم حرف میزنم نمیدونم چرا اگه یکی قلم و کاغذ دست بگیره و شروع کنه به نوشتن کسی چپ چپ بهش نگاه نمیکنه و بگه چرا داری با خودت مینویسی اما همین که میای دوتا کلام با خودت حرف بزنی یا به قول من شفاهی بنویسی همه نگات میکنن، نفس این دوتا قضیه هیچ فرقی باهم ندارهچرا با یکی عاقل و با اون یکی روانی فرض میشیم.

البته شفاهی نوشتن برا من پیشینه بسی طولانی داره از وقتی باغچه خونمون یه مربع سه در سه شد میون حیاط که میشد شبا وقتی همه خوابن بری و دورش قدم بزنی منم شفاهی نوشتنم رو شروع کردم آخ خیلی وقتا وقتی که میام با قلم و کاغذ بنویسم همه اونچه که تو ذهنم پرورش دادم رو فراموش میکنم اما وقتی دارم شفاهی مینویسم حتی یه کلمه هم فراموش نمیکنم .

مثل الان که با یه دل پر از حرف اومدم بنویسم ولی کلمات چون جوجه های تازه پرواز یاد گرفته ای به شوق پرواز بال و پر را باز کرده و از ذهنم پر زده اند



پ ن. کاش ذهنمون دستگاه پرینت داشت که مجبود نبودیم با دست بنویسیم به همون چیزی که فکر میکردیم دگمه پرینتر رو میزدیم چاپ میشد میومد بیرون باور کنید اگه یه همچین دستگاهی بود من تا الان به اندازه سنم کتاب چاپ کرده بودم

ّ

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی