عمری زچشم مردم و عمری به پای تو ............ عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است

دل نوشته ای هدیه به شهید محسن حججی

دارم به ساعت آخر فکر میکنم به آن لحظات که میدانستی اینها هرگز تو را زنده نخواهند گذاشت دارم به لحظاتی فکر میکنم که خنجر را در دستانشان میدیدی و قهقه شیطانیشان در گوشهایت میپیچید نمیدانم در آن لحظه چه از ذهنت میگذشت اما یقین دارم فرزند دو ساله¬ات را بارها جلوی چشمان خود آوردی اما یقین دارم بارها به همسر جوانت فکر کردی و بارها به خود گفتی چگونه با خبر شهادت تو کنار خواهد آمد حتما مادرت را دیدی که ضجه میزند حتما پدرت را دیدی که کمرش از داغ تو خم شده است نمیدانم چگونه در آن لحظه به خنده¬های معصومانه فرزندت فکر کردی. اما گمان می¬کنم لحظه ای آرام گرفتی وقتی برق خنجر را دیدی که به سمت گلوی تو می آید یادت آمد از بچگی به پای روضه های کسی بزرگ شده ای که قبل از اینکه خنجر را به گلویش بگذارند فرزند شش ماهه اش را با تیر سه شعبه به روی دستانش با لبان خشکیده به شهادت رساندند دیگر به خنده های کودکانه فرزندت فکر نکردی، حتما وقتی که چهره معصوم همسرت قلب تو را به تپش انداخته بود یادت آمد که روزی روضه اسارت اهل بیت را برایت گفته اند یادت آمد به پای روضه های کسی بزرگ شده ای که هنوز جان در بدن داشت به خیمه اهل بیتش شبیخون زدند، شاید زمانی که به خواهرت و داغی که از نبودن برادر به دلش می¬نشیند فکر کردی یادت آمد مردی را میشناسی که جلوی چشمان خواهرش به روی سینه اش نشسته اند و خنجر را به گلویش گذاشته اند و نگاه پدرت که از جلوی چشمانت میگذشت روضه علی اکبر را برای خودت خواندی روضه مردی را خواندی که پسرش را اربا اربا برایش آوردند سردی خنجر را به روی گلویت حس کردی چشمانت را به روی همه دلبستگی هایت بستی و  آرام  با خود زمزمه کردی السلام علی الشیب الخضیب


پ ن: 
بال هایم هوس با تو پریدن دارد
بوسه بر خاک قدم های تو چیدن دارد
من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست
و از آن روز سرم میل بریدن دارد
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

اندر احوالات کتاب های پر حجم

بعد از واقعه امروز تازه حکمت کتاب ها پر حجم و سنگین رو فهمیدم 
به طور خیلی وحشتناکی به من حمله کرد و من به حالت نیم خیز به طرفش گارد حمله رو گرفته بودم خدا میدونه از ترس قلبم اومده بودی توی دهنم من کاری به کارش نداشتم فقط میخواستم دفترچم رو بردارم و گناه مسگر شوشتری رو که تا به امروز تاریخ مدعی بوده به گناه آهنگر بلخ گردن زده  شدست رو بنویسم که حمله این موجود وحشتناک باعث در همگسیختگی افکار و پاره شدن رشته امور شد البته اون موجود کسی نبود جز یک عدد سوسک که هنوز قلبم از دیدنش در حال تاپ تاپ کردنه 
خدا میدونه من طرف دار کتاب و کتاب خونی هستم ولی امشب به اعتقادی عمیق پی بردم و اون اینکه کتاب نه تنها معلومات ما رو اضافه میکنه نه تنها به ما نسبت جهان دور و برمون بینش عمیق میده بلکه وسیله دفاعی خوبی در برابر همچین موجودات شنیعیه تنها کاری که توی اون لحظه از دستم بر میومد این بود که زمانی که اون مقابل من ایستاده بود  منتظر حرکت من بود تا خودی نشون بده از حضرت مولانا کسب اجازه کنم و مثنوی معنوی رو پرت کنم به  طرفش و خدا میدونه چون مطمئن بود حجم مثنوی معنوی به حدی نیست که  باعث مرگش بشه از حضرت نظامی کسب اجازه کرده و خمسه رو روی مثنوی معنوی گذاشتم میخواستم دیوان شمس 1900 ص رو بردارم تا خیالم راحت باشه که به اندازه ای حجیم هست که نفسش رو ببره اما از حضرت مولانا خجالت کشیدم و کتاب رفتار مصرف کننده پاولف پیتر و السون ترجمه زهرا سادات صانعیان(که نا گفته نماند  مترجم این کتاب از دوستان خود بنده هست به راحتی در تلگرام میشد اجازه گرفت و راحت تر از اجازه گرفتن از حضرت مولانا بود)  رو برداشتم و روی دو کتاب قبلی قرار دادم البته که خیالم تخت باشه که بیرون نمیاد و منتظر تا ابوی بیاید و تکلیف این سوسک بخت برگشته رو روشن کنه 



پ.ن بنده به شدت معتقدم که باید به کتاب احترام گذاشت به خصوص اگه کتاب از حضرت مولانای عزیز باشه اما چه کنم گاهی چاره ای نیست خدا هم خوردن مردار را اگر ترس مرگ باشد حلال اعلام کرده بنده هم پرتاب کتاب و استفاده غیر معقولانه از این گوهر های گرانبها را هنگام حمله سوسک مجاز اعلام میکنم

بعدا نوشت: من اصلا به وبلاگ ام شهر آشوب سر نزده بودم و نمیدونستم که عنوانش شبیه عنوان منه 
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

خاطره

بعد مدتها که دوباره به یمن رفیق شفیق گرمابه و گلستان اومدم وبلاگ و معلوم نیست تا کی بمونم دلم هوای وبلاگ قدیمیم رو کرد اون که سالها پیش به تشویق همین رفیق شفیق  گرمابه و گلستان به راهش انداختم هرچند که در یک روز  بهاری سال 93 بلاگفا خراب شد و تمام آنچه از این چند سال انبانیده بودیم بر باد رفت و روزی هم که برگشت تنها پستهای تا بهمن یک سال قبل از حادثه برگشت یعنی سال 92 و ماهم دست به کوچی ناخواسته به این خانه زدیم امروز گشتی در پست های قدیمی آن وبلاگ فراموش شده میزدم که رسیدم به پستی از سه سال پیش که آرزوی کربلا رو کرده بودم و آرزوی قدم زدن در بین الحرمین و اینکه میشود روزی من هم زائر کربلا شوم....کلی خدا را شکر کردم که امروز که این پست را میخونم  کربلا را دیده ام در بین الحرمین قدم زده ام غروب را دیده ام
رسیدم به خاطر ه ای که محمد رضا خواهر زاده عزیز تر از جانم زمانی که  چهار ساله بود و خدا رو شکر کردم امروز سالم و سرحال داره میره کلاس سوم و داداش سومشم در راهه اون زمون یکی یه دونه خونمون بود
رسیدم به خاطرات مشهد رفتن های پی در پی و کل کل کردنام با مادر جان برای دریافت مجوز خروج
رسیدم به دست نوشته تولد 23 سالگیم و چقد دلهره بزرگ شدن داشتم چقدر از 25 سالگی میترسیدم و امروز دو سه سالی هست  25 را رد کرده ام باز هم باید خدا را شکر کنم
 رسیدم به روزهایی که اعظم دانشجوی ترم دو بود و  ما چشم به راه اینکه پزشکی بشود و امروز باید خدا را شکر کنم که کمکی از پزشکی میداند و در آستانه  انترن شدن
رسیدم به روزهایی که تازه با خواهر ام شهرآشوب (رفیق گرمابه و گلستان)رفاقت وبلاگی  پیدا کرده بودم چشم انتظار به دنیا آمدن محیا بود و امروز باز باید خدا را شکر کنیم که محیا برای خودش خانمی شده 
رسیدم به حرص و جوش زدنام برا پیدا کردن موضوع پایان نامه ارشد و نوشتنش و امروز منتظرم تا شهریور نتیجه دکتری بیاد باز هم باید خدا رو شکر کنم
رسیدم به خاطرات دوران دانشجویی و سر کلاس نشستنام و شیطنت کردنام و امروز چند صباحیست خودمان بر مسند تدریس نشسته ایم و بچه های مردم را مچل کرده ایم و باز هم باید خدا را شکر کنم
و........... اینقدر زیاد که دیدن هر کدوم از پستهای گذشت من رو برد به خاطراتی دور زمانی که همین ام شهر آشوب ما هنوز مجرد بود به روزهای زیادی رفتم دلم تنگ شد بغض کردم و البته خدا رو به خاطر این همه نعمت شکر این همه خوبی این همه زیبایی شکر کردم

پ.ن: البته اواخر زندگی ما توی بلاگفا روزها و خاطرات تلخی داشت که خدا رو شکر همه اینها پاک شده و نبود که یادم بیاد و البته که اگر هم بود و باز یاد آوری میشد روزهای گریه و اشک بازهم من بدهکار خدا میشدم به خاطر اینکه حتی اون تلخی ها هم گذر زمان ثابت کرد شیرینی بوده 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طاهره اشرفی

حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ

یه روایتی وجود داره که میگه ادما اون لحظه آخر زندگیشون که دیگه دارن میمیرن همه گذشتشون عین فیلم به هم پیوسته میاد جلو چشمشون همه دوران زندگیشون رو از اون لحظه که پاشون توی دنیا گذاشتن تا این لحظه اخری که در حال احتضار هستند رو میبینن قشنگی این سریال آخرین لحظه اینه که همه چیز رو پیوسته میبینی یعنی خدا پازل کامل شده زندگی این دنیات رو بهت نشون میده میگه ببین همه این کارای که کردی و همه این چیزایی که تقدیرت بود کنار هم که میچینی میشه این 
ما توی زندگیمون هر لحظه فقط یه تیکه پازل رو میبینیم قسمت هایی رو که در آینده قراره بیاد رو نداریم قسمتای گذشته هم خیلیاش رو یادمون رفته یا ربطش رو به الان نمیفهمیم ولی اون لحظه آخر همه چیز رو پیوسته به هم میبینی 
در چند لحظه عالِم به همه اتفاقات تلخ و شیرین زندگی میشی
تازه اون چند لحظه خیلی از چراهای زندگی رو میفهمی 
به نظر من هیجان انگیز ترین لحظه زندگی همون چند لحظست
مثل همه آدمها از مرگ میترسم از احتضار میترسم اما تنها این لحظه برایم جلوه جذابی از مرگ رو ترسیم میکنه شاید تنها چیزی که باعث میشه گاهی به مرگ هم به عنوان یک اتفاق هیجان انگیز فکر کنم همین لحظه باشه 


پ ن :1 وَلَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَلَا الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَهُمْ کُفَّارٌ ۚ أُولَٰئِکَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا

2 : توی اون لحظه هیچ توبه ای پذیرفته نیست و این یعنی این که باید چشم بسته به خدا اعتماد کرد و این یعنی اینکه باید پازل زندگی رو سپرد دست خودش  

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طاهره اشرفی