بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

سبو سیاسی شاید باشد اما از سیاست نمینویسد
سبو بازاریابی خوانده است اما از بازاریابی نمینویسد
سبو دوست ندارد صرفا از اعتقاداتش بنویسد
سبو قرار نیست مطلب علمی بنویسد
سبو از روزمرگی های خودش طنز،تلخ،جدی، عاشقانه، شعر ،حکایت
سبو ازهرچیزی که کشش برای نوشتنش داشته باشد مینویسد
اینها را گفتم که اگر قصد نوشیدن جرعه ای
از این سبو دارید بدانید که داخل سبو چه هست و چه نیست

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

مرا ببخش

۲۷
بهمن
ا ین ابرها را
من در قاب پنچره نگذاشته‌ام
که بردارم
اگر آفتاب نمی‌تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمنده‌ی توام
خانه‌ام
در مرز خواب و بیداری‌ست
زیر پلک کابوس‌ها
مرا ببخش اگر دوست‌ات دارم

و کاری از دستم بر‌نمی آید
رسول یونان
  • س ب و ...

بی نشان

۱۷
بهمن
هوالحق
همه چیز از یک زمستان شروع شد از یک زمستان سرد و پر برفی،  آن روز پاهای پدرم یخ زده بود دستانش هم از سرما کرخت و بی حس شده بود
عصر بود که رسید خانه مثل همیشه با یک سکووووت و طمانینه خاصی که جزئی از وجودش بود نشست کنار کرسی پاهایش را زیر کرسی دراز کرد دستانش راهم چسباند تا گرم بشود از حالت صورتش مشخص بود گرم شدن دست و پاهایش درد خاصی را سر ریز میکند در تمام وجودش
من مثل همیشه نشسته بودم پشت دستگاه قالی، لیلی و مجنون را میبافتم توی نقش قالی من قرار نبود لیلی قسمت ابن السلام بشود میخواستم هرجور که شده است مجنون را به لیلی برسانم داشتم نقش رسیدن مجنون به لیلی را میزدم که یکهو پدرم مادرم را صدا زد که بیا زن حرف ها دارم امروز برای گفتن یخی دست پدر باز شده بود یخ حرف زدنش هم باز شد از صبح دلشوره داشتم میدانستم پدر حتما حرف مهمی دارد که با تحکم تمام مادرم را صدا میزند و هی نگاااه به من میکند. مادرم آمد و مثل همیشه داشت به زمین و زمان فحش میداد که هوا سرد است برف آمده الان است که سقف خانه روی سرمان خراب شود مرد چه میکنی از صبح تا شب توی خانه نیستی و من هم یک چشمم به لیلی قالی بود که مبادا ظرف مجنون را بشکند و یک چشمم به پدر که چه میخواهد بگوید 
زن دو دقیقه دندون به جگر بگیر حرف دارم حرف مهمیه باید بگم 
بعضی از حرف ها توی زندگی خیلی مهم است آنقدر مهم که تمام سرنوشت تو در همان حرف نهفته است بعضی از حرف ها میشود همه چیز زندگیت وقتی میگویی نمیفهمی چه گفته ای اما چند ساااال باید بگذرد تا بفهمی که آن حرف ها چه میکند با سر نوشتت آن شب پدرم از آن حرف های سرنوشت ساز داشت از آن حرف هایی که چند سااال بعدش همه را دچااار یک امتحان کرد از آن حرف هایی که روزگار خانه و زندگی ما را تغییر داد شاید خودش هم هیچ وقت تصور نمیکرد حرفش قرار است به چه وسعتی سرنوشت زندگی مارا تغییر بدهد اما حرفش را زد خیلی عادی و بی هیجان مثل همیشه آرام و صبور
دل من بود که ریخت.....
پدر گفت ببین زن، ملا برای پسرش این دختر را خاستگاری کرده است لیلی ظرف مجنون را گرفت بی آنکه به زمین بزند نمیخواست مجنون دل شکسته شود
ادامه دارد...........

پ ن : قرار است ادامه داشته باشد اما نمیدانم همتم میکشد به نوشتن همه اش یا نه
هنوز اسمی برایش ندارم برای همین بی نشان گذاشته ام 

  • س ب و ...

ن ب و د ن ت

۰۷
بهمن

دلم پُر است از نبودنت

دستم پُر است از نداشتنت

کاش کمی بودی 

کاش کمی بودی و این حجم سنگین نبودنت را از روی شانه هایم بر میداشتی



لکنت زبان گرفته 

هربار که خواستم بگویم نیستی زبانم را گاز گرفته ام






  • س ب و ...