بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

سبو سیاسی شاید باشد اما از سیاست نمینویسد
سبو بازاریابی خوانده است اما از بازاریابی نمینویسد
سبو دوست ندارد صرفا از اعتقاداتش بنویسد
سبو قرار نیست مطلب علمی بنویسد
سبو از روزمرگی های خودش طنز،تلخ،جدی، عاشقانه، شعر ،حکایت
سبو ازهرچیزی که کشش برای نوشتنش داشته باشد مینویسد
اینها را گفتم که اگر قصد نوشیدن جرعه ای
از این سبو دارید بدانید که داخل سبو چه هست و چه نیست

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

دلخوشی

۲۵
فروردين
با اینکه قوول داده ام هیچ وقت خاطراتت را مرور نکنم
اما هر از گاهی یواشکی توی ذهنم تو را مرور میکنم
دعا میکنم که خدا کند دل به دل راه نداشته باشد
که اگر داشته حتما تو هم میفهمی که من یادت افتاده ام
ننهههه اصلا دعا میکنم کاش دل به دل راه داشته باشد 
آنوقت دلم خوش است به اینکه شاید اول تو خاطراتمان را مرور کرده ای و من به یادت افتاده ام 
#دلخوشی_های_کوچک
#به_وقت_دلتنگی

  • س ب و ...

گاهی خودش می شود

۲۳
فروردين

من نمیخواستم بشود خودش شد


بچه که بودم همیشه خراب کاری میکردم اصلا هر  و خرابکاری که توی خانه میفتاد یکراست میامدند سراغ من که تو بودی بگووو چرا اینکار را کردی من هم بغض میکردم و با همان حالت بچگانه میگفتم من نمیخواستم بشود خودش شد و همیشه در مقابل این سوال که تو بگووو خودش چه جوری شد سکوت میکردم هرچه میخواستم توضیح بدهم که خودش چه جوری شد بقیه اصلا درک نمیکردند که خودش شد یعنی چه


یادم است یک بار آن زمانها که مرمرغ داشتیم پدر یک عالمه دون خریدبرای مرغ  ها وسط باغچه مان درخت اکالیپتوس بزرگی داشتیم که. همیشه پر از گنجشک و شانه به سر و دارکوب میشد دلم میخواست یکبار همه اینها بیایند روی حیاط خانه و من از نزدیک ببینمشان  در اوج تفکر به این نتیجه رسیدم که کل دون های مرغ هایمان را روی حیاط پخش کنم تا این پرنده ها بیایند روی حیاط و به آرزویم برسم پدرم  آمد خانه و دون های پاش شده روی زمین و خاک را دید به شدت عصبانی شد اصلا نیازی به پیدا کردن مقصر نبود یکراست سراغ من که چرا.. طبق معمول من بغض کردم و گفتم من نمیخواستم خودش شد


یکبار هم آن زمان که تازه پرتغال های خونی مد شده بود از ذوق این پرتغال های تحفه توی عالم بچگیم آمده بودم مهمانی خیالی گرفته بودم و کل پرتغال ها را نصف کرده بودم و گذاشته بودم جلوی مهمان ها تصور کنید چندکیلو پرتغال نصف شده بماند روی دستتان اصلا دعوای آن شب را که یادم نمیرود این من بودم که باگریه میگفتم بخدا خودش شد من نکردم


حالا بماند که یکبار شکلات خوری جوجه شکل عزیز مادرم را شکستم فقط چون میخواستم از نزدیک ببینم یا ادکلن کبرای هدیه ازدواج مادرجانم را خالی کردم وسط اتاق صرف اینکه دوست داشتم کل اتاق بوی خوب بدهد یا هردفعه از مدرسه که میامدم نه پاکن داشتم نه مداد و نه کتاب همه چیزم گم شده بود یکبار هم کلاس سوم مقعنه سفیدم را میخواستم قرمز کنم جوهر قرمز خودکار را خالی کردم روی مقنعه و... همیشه هم خودش میشد من نمیکردم

واقعیتش اینست که خودش میشود اصلا ما نمیخواهیم خیلی اتفاق های بد بیفتد ما فقط دوست داریم آن رویایی که توی سرمان هست را تحقق ببخشیم اما خودش جور دیگری میشود خودش خراب میشود گاهی چه بد هم خراب میشود.......

پ ن آخرین پست اینستایم بود با عکس یک شیشه شکسته که ماحصل خودش شدهای خواهرزاده بود 

گاهی باید بگذاریم ببینیم خودش چه میشود 


.

  • س ب و ...

ا ی ن س ت ا

۲۱
فروردين

امروز صبح طی یک عملیات انتحاری یا بهتر بگویم یک عملیات دل بریدنانه اینستا را پاک کردم یعنی کل حساب را با تمام نوشته ها و عکس ها و خاطراتش با  فشار دادن یک دکمه به هوا فرستادم واقعیتش امروز جای خالیش را حس میکنم. هنوز دلم میخواست آنجا حرف بزنم هنوز میخواستم راجع به سیل بنویسم اصلا تک تک پست هایم.... بماند به قول ام شهرآشوب دیشب داشتم از سختی دل کندن از اینستا برایش میگفتم گفت نگهداری این همه خاطرات را میخواهیم برای چه راستی اصلا به چه درد میخورد هنوز 24 ساعت نشده است که اینستا را عین یک دندان لق کندم و دور انداختم دوباره آمده ام به وبلاگ  راستی ما مجازی را بخشی از زندگیمان کردیم یا مجازی خودش بخشی زندگیمان شد امروز احساس دلتنگی میکنم برای همه دوست های مجازیم چقدر بد است که وبلاگ استوری ندارد استوری خونم آمده پایین آنجا خیلی دوست پیدا کرده بود از جاهای مختلف آنجا با نویسنده ها و شاعر ها حرف میزدم مثلا امید مهدی نژاد مرا دنبال میکرد برایش عکسی را که تصادفا از او توی نجف گرفته بودم فرستادم فرستادم برایش جالب بود

امروز عجیب جای خالیش را حس میکنم لامصصصصب جذابیت داشت 

چند روزی طوول میکشد تا خماریش از سرم برود 

حس میکنم عده ای هم آنجا جای خالی مرا حس میکنند 

امروز حس آن روزی را دارم که بلاگفا خراب شد و چندساال نوشته ها بر باد رفت اما واقعیتش اینستا عین وبلاگ نیست آنجا با آدم ها احساس نزدیکی میکنی و این هم خوب است هم بد

دیروز وقتی استوری رفتن را گذاشتم یک عده اصرار کردند بر ماندنم اما بعضی ها تقدیر کردند از رفتنم گفتند دلکندن از اینجا جسارت میخواهد 

یکی از دوستان هم گفت چند روز دیگر با یه پیج دیگر میگردی خیلی آدم ها بوده اند که رفته اند و چند روز بیشتر طاقت نیاورده اند البته راست میگویند مثلا من الان دارم برای روز نوشت های جواد موگویی از مناطق سیل زده له له میزنم دلم میخواهد بروم ادامه اش را بخوانم یا مثلا دلم برای آن پیج افغانی تنگ شده است 


  • س ب و ...