بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

سبو سیاسی شاید باشد اما از سیاست نمینویسد
سبو بازاریابی خوانده است اما از بازاریابی نمینویسد
سبو دوست ندارد صرفا از اعتقاداتش بنویسد
سبو قرار نیست مطلب علمی بنویسد
سبو از روزمرگی های خودش طنز،تلخ،جدی، عاشقانه، شعر ،حکایت
سبو ازهرچیزی که کشش برای نوشتنش داشته باشد مینویسد
اینها را گفتم که اگر قصد نوشیدن جرعه ای
از این سبو دارید بدانید که داخل سبو چه هست و چه نیست

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

۲۵ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

گویند مردی از پیش شتر مست بگریخت و به ضرورت،خویشتن را در چاهی انداخت و دست در دو شاخ (شاخه) زد که بر بالای آن روییده بود و پاهایش بر جایی قرار گرفت.

در این میان بهتر نگریست ؛ هر دوپای بر سر چهار مار بود که سر از سوراخ بیرون گذاشته بودند.نظر به  قعر چاه افکند اژدهایی سهمگین دید دهان گشوده و افتادن او را انتظار می کشید.به سر چاه توجه کرد،موشان سیاه و سپید بیخ آن شاخه ها را دایم و بی فتور(بی وقفه)  می بریدند.

نزدیک خود کندویی و قدری شهد یافت،کمی از آن به لب برد،آن چنان به حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نیندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت به حرکت آیند و موشان در بریدن شاخه ها جهد بلیغ می نمودند و البته فتوری بدان راه نمی یافت.

و چندان که شاخه بگسست ، در کام ِ اژدها افتاد و آن لذت حقیر به او چنین غفلتی راه داد و حجابی تاریک برابر نور عقل او قرار داد تا موشان از بریدن شاخه ها فارغ شدند و بیچاره ِ حریص در دهان اژدها افتاد.

پ ن : سال کنکور بودم خیلی شلوغ بودم یه روز معلم ادبیاتمون کشیدم کنار گفت تو چرا اینقدر شلوغی نمیشینی درس بخونی حیفت نمیاد تواناییش رو داری ولی همش دنبال بازی گوشی هستی  منم وسط نصیحتش گفتم میشه به مدیر بگید یه اردووو ببرتمون فقط امسال دیگه باهمیم هیچ وقت صدا قهقهه خندش رو یادم نمیره هرجا که هست خدا حفظش کنه گفت میدونی این حرفت من رو یاد این حکایت انداخت همین حکایت بالا ..

گفت میدونی موش سیاه و سفید روز و شب که داره میره اژدها مرگه اون عسلم لذت آنی هست تا چشم به هم بزنی تموم شده.....

این حکایت انگاری تا ابد نقش بست توی ذهن من و خیلی جاها حس میکنم انگاری از اژدهای پایین چاه غافل شدم..........


چه کسی میدانست که ما بعد از خدا حافظی به چه چیز مبتلا میشویم...............


  • س ب و ...

همیشه میگفت من شوهر کچل نمیخوام اینقدر که رو این کچلی حساس بود رو هیچی حساس نبود حتی گاهی میگفت موندم خانم شهید چمران چه جوری نفهمیده شهید چمران مو نداره میگفتم ببین اینقدر خصوصیات اخلاقی والایی داشته که اون خصوصیات اصلا مجالی برا دیدن ظاهر نذاشته میخندید و قبول نمیکرد میگفت ببین کچلی یه عارضه ای هستش که محاله آدم نبینه  بچه ها هم که میدونستند اینقدر حساسه هرچی مورد کچل بود براش میفرستادند اینم داد و بیداد که شماها میدونید من از کچل بدم میاد اذیتم میکنید حتی اینقدر حساس بود که میگفت این مورد درسته الان مو داره ولی مشخصه چند سال آینده کچل میشه یه روز دیدمش عاشق شده بود شدید یکی رو میخواست گفتم خب حالا قیافش چه جوریه مو داره یا نه گفت آره مو داره ایناها عکسش شاید باورتون نشه ولی طرف کچل بود  گفتم عاقا این کچله و خندیدم بهش برخورد گفت این کچل نیست فقط یه ذره موهاش کمه ما نفهمیدیم چی شد ولی هنوزم میگه که کچل نیست فقط یه ذره موهاش کمه که اینم من دیگه مشکلی ندارم........


اون هفته یکی رو دیدم خیلی هم سن و سالی نداشت شاید پنجاه بچه هاش زیر بغلش رو میگرفتند رو ویلچرش میگذاشتند برا حرکت میخواست بره حج میگفت نمیدونم چه جوری از پله هوا پیما بالا پایین برم اونجا باید یکی باشه کمکم کنه گفتم ای بابا این بنده خدا که هنوز سنی نداره چرا اینقدر داغون شده یه بنده خدایی کنارم نشسته بود گفت پونزده شونزده سال پیش همین خانوم با مامان بزرگ من رفتن سوریه مامان بزرگم وقتی برگشت خیلی ناراحت بود دلش گرفته بود گفتم چی شده گفت نمیتونستم از پله های هوا پیما بیام پاییین پا درد بودم ایستاده بودن پایین بهم میخندیدن هیچ کدومشون کمکم نکردن نزدیک بود زمین بخورم خیلی خجالت کشدیم ...........

  

از دبستان تا سوم راهنمایی باهم دوست بودن اصلا دنیاشون یکی بود وقتی میخواستن برن دبیرستان مامان یکیشون برگشت گفت مامان شما درس خونی با فلانی باهم دوستید درس نمیخونه تازه اون میخواد بره مدرسه عادی تو باید بری غیرانتفاعی میخوام پزشک بشی دیگه باهاش ارتباط نداشته باش به خاطر آیندت از این جدا بشو الان همونی که مدرسه عادی خوند پزشکه اون بنده خدا بچش سه بار کنکور داد آخرش پیام نور دو تا خیابون اون طرف تر مدرسش قبول شد.........

راستی طرح تابستانه تخفیف کتاب هستش اگه اهل کتاب خریدن هستید فرصت خوبی هست من امشب نزدیک دویست تومن کتاب خریدم 

عاقا دم مغازه که میرید وقتی مغازه دار میگه قیمت مقطوع هستش راه نداره یا نخرید یا چونه نزنید یه ساعت پشت سرش ایستادم تو صف که پونصد تومن تخفیف بگیره خب اگه میخواست تخفیف بده میداد واقعیتش از زیادی چونه زدن بدم میاد در حد یه درخواست برا تخفیف اگه قبول کرد کرد نکرد یا نمیخرم یا با همون قیمت میخرم 


  • س ب و ...

صبح روز حرکت رسید دلهره ای همراه با شوقی عجیب و غریب  از دانشگاه به طرف اهواز حرکت کردیم قرار بود اول برویم پادگان شهید عاصی زاده آخرین باری که به این پادگان آمده بودم هفت هشت سال پیش بود اردوهای جنوب که می آمدیم و چقدر توی این پادگان خاطره داشتم به پادگان که رسیدیم یکهو آقای علوی که با خانمش باهم به عنوان همراه اومده بودند پیشنهاد داد که کوله هاتون رو بردارید از سر تا ته پادگان رو پیاده برید ببینید چقدر تحمل دارید من که کلا سبک بار سفر میکنم و در حالت عادی هم فقط وسایل ضروری رو بر میدارم به جز یه چادر اضافه که برداشته بودم اون هم دیدم از اونجا که وسواسی نیستم اصلا بهتره زمین بگذارم و با یه چادربه سر ببرم و یک مقداری خوراکی خشکبار که همون شب توی پادگان شب نشینی گرفتیم هرکی هرچی داشت آورد وسط خوردیم هنوز باورم نمیشد که میروم  فردا صبحش به سمت چزابه رفتیم و قول داده بودند غروب از مرز چزابه عبور کنیم تا غروب هیچ خبری از عبور نشد گروه گروه مسافرها میامدند یک عده سریع حرکت میکردند و میرفتند عده ای هم برایشان عادی بود دو سه روز پشت مرز ماندن خیلی راحت میرفتند طرف آشپز خانه مرز و شروع میکردند به کمک کردن ما ولی استرس داشتیم که چرا  رد نمیشویم هی به مسئول اتوبوس گیر میدادیم به جز چند نفر تقریبا همه پیاده روی بار اولمان بود شب که شد فهمیدیم امشب را باید همینجا بخوابیم و چقدر سخت است چشم انتظاری هی دلهره داری که نکند نروی نکند مشکلی پیش بیاید دلت تاپ تاپ توی سینه میزند و باید صبر کنی اصلا سفر کربلا بی صبر معنی ندارد آنجا باید هی دلت بلرزد و هی صبر کنی توی کربلا باید گم بشوی باید بترسی باید پاهایت تاول بزند باید برای رسیدن به سرچشمه تشنه تشنه بشوی
شب را پشت مرز بودیم شلوغ شلوغ بود یک عده دخترها ختم صلوات گرفته بودند  انگاری به  همسفرهایشان که افغانی بودند اجازه خروج نداده بودند و آنها پشت مرز مانده بودند یک عده هم انگاری یکی کلاه سرشان گذاشته بود و پولشان را گرفته بود و ویزای تقلبی بهشان داده بود یکی از زن ها زار زار گریه میکرد که بار اولش است کل پس اندازش را داده است تا به این سفر بیاید حالا ویزایش تقلبی است دلم نمیخواهد به این فکر کنم که چرا چنین اجتماع بزرگی که میتواند زمینه ساز ظهور برگی جدید از تاریخ تشیع باشد با چنین مشکلاتی مواجه میشود اصلا به من چه که دولت....بی خیال من دلم میخواهد هرچه زود تر از مرز رد بشویم فردا صبح که شد گفتند تا یازده حرکت میکنید دوازده ظهر بود که حرکت کردیم 

چند کیلومتر که از مرز ایران دور میشدی موکب ها شروع میشد عرب هایی که با لباس های بلند عربیشان کنار خیابان ایستاده بودند و با اشاره دست پیاده و سواره را به طرف خانه های خودشان دعوت میکردند چادر هایی که گوشه کنار زده شده بود گروه گروه کاروان هایی که یا در حال حرکت بودند یا ایستاده بودند کنار موکب ها خود عراقی ها اما انگاری فقط نجف تا کربلا را پیاده نمیرفتند از همین شهرهای کناری دسته دسته زن و مرد و کوچک و بزرگ پیاده میرفتند.

برای نماز و نهار را توی یکی از همین موکب های توی مسیر  توقف کردیم و شب میرسیدیم نجف میخواستیم تا نماز مغرب نجف باشیم اما توی مسیر معطل شدیم مسیر شلوغ بود گاهی توقف های یک ساعته داشتیم 

برای نماز مغرب  کنار خانه یکی از عربها نماز را که خواندیم قرار بود سریع حرکت کنیم و شام را توی مسیر بخوریم توقف نداشته باشیم اما صاحب خانه به دست و پایمان افتاد از بچه های کوچکش گرفته بود که التماس میکردند شام بمانیم تا خود مرد عرب با آن قد و بالای بلندش که گریه میکرد و میخواست رویش را زمین نزنیم خاله خانواده انگاری عروس ایران بود یکی از بچه ها فارسی بلد بود آمد کنار مان ایستاد و گفت ما به خاطر زائرهای امام حسین گوسفندهایمان را قربانی کرده ایم شام را کنار ما بمانید و صورت و دستمان را میبوسید ماندیم همانجا نان داغ تازه و جگر طعم و بوی خوبی که حالمان را بعد از استرس های پشت مرز عوض کرد اینجا بود که باورم شد راستی راستی من آمده ام بعد از این همه سال چشم انتظاری اما دلمان بی تاب نجف بود چشم انتظار رسیدن



همین دختر کوچولوی عکس بود که فارسی صحبت میکرد و التماسمان میکرد برای ماندن و نان داغی که همان لحظه درست میکردند و به زائر ها میدادند

بعد از شام دوباره حرکت کردیم امااااااا نیمه های شب بود که به نجف رسیدیم و انگار همه چیز از همینجا شروع میشود به نجف که میرسی  اول با شراب انگور های ضریح پدر  بی خود از دنیا میشوی نجف و باران هایش بماند برای بعد......


پ ن بعد از نزدیک یکسال خیلی چیزها را فراموش کرده ام زمان ها را مخصوصا 

  • س ب و ...

هلیا هیچ چیز تمام نشده بود. 
هیچ پایانی به راستی پایان نیست. 
در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است. 
چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟


یاد تو هر لحظه با من است اما یاد انسان را بیمار می کند.


آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست.



هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است.

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است.

ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم.

ترس، سوغات آشنایی هاست.



بار دیگر شهری که دوست میداشتم (نادر ابراهیمی )
 
چقدر من این کتاب را دوست دارم همچنان که آتش بدون دودش را بی نهایت دوست دارم  

خاصیت بعضی از کتاب ها اینه که هر دفعه دلت میگیره و  ورق میزنی و جملات تکراریشون رو میخونی باز برات جذابیت داره  حسی که  همیشه با کتاب های نادر ابراهیمی تجربه  کرده ام 
  • س ب و ...

من کوروکی اتفاقی که افتاده رو دقیق مینویسم شما بگید  چی شده 

خواهرم از من طلب داشت جمعه اومدم از طریق گوشی پول رو کارت به کارت کنم یعنی کارتم رو از توکیفم در آوردم شمارش رو زدم همه این حرکات رو انجام دادم و نوشت عملیات نا موفق منم به خواهرم گفتم الان میرم دم عابر پول از عابر میگیرم میام سوئیچ ماشین رو برداشتم کارتم هنوز تو دستم بود رفتم دم عابر بانک کارت رو داخل دستگاه گذاشتم رمز رو زدم تا اومدم پول بگیرم نوشت کارت شما به دلایل امنیتی توقیف شد خب تا اینجا هیچ مشکلی وجود نداره 

چون خارج از شهر بودیم و جمعه بود و تا هفته آینده دیگه بر نمیگشتیم اینجا گفتم در طول هفته میرم یه کارت جدید میگیرم  دیروز داشتم تو کیفم میگشتم دیدم کارتم تو کیفمه یعنی کارتی که مطمئنم جمعه عابر بانک خورد دیروز از تو کیفم بیرون اومد من تازه تصمیم داشتم امروز برم کارت جدید بگیرم ولی کارتم سر جاش بود غیر از این، دوتا دیگه عابر داشتم گفتم شاید یکی از اون دوتا رو دستگاه خورده و حواسم نبوده ولی اون دوتاهم سرجاش بود و از همه اعضای خانواده هم تک تک سوال کردم گفتم شاید در اثر حواس پرتی کارت اونا رو اشتباه برداشتم حواسم نبوده ولی همه کارتاشون رو داشتند 

حتی یه لحظه گفتم شاید به جای عابر بانک کارت دانشجوییم رو به دستگاه دادم حتی کارت خط واحدمم رو بررسی کردم همه چیز سر جاشه 

حالا شما بگید جمعه عابر بانک چه کارتی رو از من خورده؟؟؟؟ واقعا ذهنم درگیره من چی رو به خورد دستگاه دادم 😂😂😂 

هرچی کارت و عابر دارم سر جاشه 

  • س ب و ...

گاهی وقتا بعضی از آدما یه سری از واقعیتای زندگی رو بهت میگن ولی تو حاضر نیستی قبول کنی چون اگر اون واقعیت ها رو قبول کنی مجبوری پیش فرض های خودت رو به هم بزنی ولی توی دلت مطمئنی که حرفشون درسته  

این نوع لجبازی در مقابل پذیرش واقعیت ها میتونه مسیر زندگی آدم رو عوض و توی یه مرحله ای وقتی جوونی و دورانی که میتونی خیلی از کارها رو بکنی گذشت تازه میفهمی که اون واقعیت هایی که ازش فرار میکردی رو اگه پذیرفته بودی شاید اولش با دلت هماهنگ نبود اما چقدر مسیر زندگیت بهتر رقم میخورد


اما از اون ور سکه هم هست اگر که پا به دلت ندی و بخوای فقط بر اساس منطق و واقعیت ها عمل کنی وقتی یه دوره ای از زندگیت گذشت حسرت میخوری که هیچ وقت به خاطر دل خودت عمل نکردی همش از خیلی چیزایی که دوست داشتی گذشتی و حسرت میخوری که کاش به دلت عمل کرده بودی حتی اگه شکست میخوردی در عوضش هیچ وقت گوشه دلت حسرت نبود 


چقدر خوبه صبح از خواب پا میشی ببینی پول اومده به حسابت حتی اگه وام باشه به قول فروغ،  من به پرداخت دیگر نیندیشم که همین پول داشتن زیباست

به پیراهنی فکر میکنم /که مرگ من در آن اتفاق میفتد

نکته تا حالا به این فک کردید توی کدوم روز هفته توی چه ساعتی قراره بمیرید به نظرتون آدما نسبت به روز ساعت مرگشون احساس خاصی دارند یعنی ناخود آگاه همیشه توی اون لحظه یه حس خاصی داشته باشند که علتش رو ندونند


بی خبری هم بد دردیه

 



  • س ب و ...



دلم حرم میخواهد 

خدا نخواست که من اهل ناکجا باشم

اجازه داد فقط اهلی شما باشم



سر در گُمیم داده گره در گره انبوه 

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد


دلم برای تو تنگ است ضامن آهووو

  • س ب و ...
ابوی گرامی فرمودند که چرا همش من برم نون بگیرم حال ندارم منم پیشنهاد دادم که باشه من میرم نون میگیرم امشب شما املت درست کن برگشتم شام بخوریم گفت واقعا میری نون بگیری گفتم آره به شرطی که درست کردن شام باشما گفت باشه تا بری بگیری و برگردی من املت درست کردم مامانمم گفته بود من شام نمیخورم هیچی هم درست نمیکنم من رفتم نون گرفتم رسیدم خونه دیدم  املت آمادست آقا چشمتون روز بعد نبینه اولین لقمه که خوردم اینقدر بد مزه بود نمیدونم چی چی بهش زده بود یک بوی بدی میداد من یه لقمه هم نخوردم نشستم عقب حضرتش تا تهش خوردند به رو خودشونم نیاوردند که من از راه رسیدم گشنمه بهش میگم خدایی چیکارش کردین اینقدر بد مزست میگه راستش دیدم دوتا دونه تخم مرغ بیشتر نیست گوجه هم کمه  اگه خوشمزه درست کنم میای میشینی میخوری خودم سیر نمیشم نمک بهش نزدم که مزه نداشته باشه روغن شتر مرغم ریختم توش میدونستم از بوش بدت میاد که نتونی بخوری........ 
من اینجور مواقع هیچ حرفی ندارم برای زدن جز سکووووت
 
  • س ب و ...

اول نوشت:گوشی ال جی دوست داشتنیم که به سرقت رفت تمام خاطرات پیاده روی اربعین پارسال هم به سرقت رفت هنوز وقتی یادم میاید آه از نهادم بلند میشود از امروز تقریبا صد روز تا اربعین مانده است تصمیم گرفته ام هر پنج شنبه هر چقدر که یادم مانده است از آن روزها از اول اولش که چطور شد راهی شدم بنویسم حوصله تان کشید بخوانید نکشید نخوانید دلی مینویسم ذره ذره هرچیزی که به یادم مانده

و اما اولش چگونه عاشق شدیم:اولین باری که برای کربلا رفتن اقدام کردم یازده سال پیش بود سال هشتاد و هفت دانشجوی سال دومی بودم  تازه عضو کانون بوی بهشت دانشگاه شده بودم فقط چندتا دانشگاه توی کشور این کانون رو داشتند و دانشجویی کربلا میبردند اون هم با چه سختی دو سه دور اول یعنی سالهای هشادو چهار و پنج اصلا دخترا نمیبردند خطر داشت از سال هشتاد و شش یه کاروان نصفه دخترا هم بردن و کم کم راه افتاد که کاروان مستقل دخترا ببرند و منم شدم عضوی از کانون از همون سال هوایی کربلا شدم هربار که  کاروان ها رو  میبستم برای رفتن حسرت میکشیدم که چرا مامانم نمیذاره برم بارها پشت خوابگاه یاس از حسرت نرفتن گریه کردم سال نود و سه طاقتم تاب شد و بدون اینکه به کسی بگم رفتم پاسپورت درست کردم و با دانشگاه امیر کبیر برای پیاده روی اسم نوشتم گفتم هرجوری شده میرم چند روز قبل حرکت تو خونه گفتم من دارم میرم که مامانم طبق معمول که میدونه نقط ضعف من اینه که بگه ازت راضی نیستم اگه بری این رو گفت و منم نرفتم و حسرتش باز به دلم موند سال نود و چهار دوباره همون ماجرا تکرار شد و باز من موندم دیگه سال نود و پنج وقتی اربعین بهم اجازه ندادند برم سر یک ماجرای خیلی اتفاقی گذاشتند کربلای زیارتی رو با نهاد دانشگاه برم این شد اولین کربلام بعد از هشت سال دست و پا زدن برای رفتن ولی دلم اربعین میخواست هر سال نزدیک اربعین که میشد انگاری تو دلم آتیش میگرفت که چرا نمیتونم برم با اینکه میدونستم نمیذارند ولی باز اسم مینوشتم کارای رفتن رو انجام میدادم فقط به عشق اینکه اسمم بین زائرا باشه  چند روز مونده به حرکت میگفتم من دارم میرم مامانم دعوااا که چرا مثل بقیه سرت توی درس و کتابت نیست چرا هر روز میخوای یه جایی بری دانشگاه رفتی یا تور زیارتی یه روز مشهد یه روز جنوب یه روز قم یه روز ساز کربلا..... ولی مگه من راضی میشدم اربعین دیوونم کرده بود پارسال دیگه حالم دست خودم نبود یه حال عجیب و غریبی داشتم  حَتَّی عِیلَ صَبْرِی فَلَمَّا ضَاقَ صَدْرِی  حالی که میدونستم دوای دردش فقط پیاده روی هستش ولی مگه مامان بابام راضی میشدند به رفتنم یک هفته نمیتونستم غذا بخورم من وقتی نمیتونم غذا بخورم یعنی دیگه صبرم تموم شده و همه اعضای بدنم در راه رسیدن به هدفم دارند باهام یاری میکنند تا یکشنبه وقت داشتم که پاسپورتم رو تحویل بدم چهارشنبه حرکت بود هر راهی که میرفتم جلو اجازه نمیدادند میگفتن نه پیاده روی اصلا شب آخر تا صبح گریه کردم میدونستم تنها کسی که میتونه دل مادرم رو آروم کنه داییم هستش که خودشم سالهاست توی کربلا موکب داره و هرسال میره بهش پیام دادم بیا خواهرت رو راضی کن قول داد راضی کنه ولی نکرد یعنی اصلا اینقدر سرش شلوغ شد که یادش رفت از این داییم که نا امید شدم رفتم سراغ اون داییم همون داییم که توی عراق شهید شد مامانم یه دونه لباس از داییم داره که قبل شهادت تنش بوده اون رو برداشتم و شروع کردم به توسل حضرت رقیه تصور اینکه فردا صبح بهم بگن نه دیوونم میکرد تا صبح نخوابیدم مثل آدمی که میدونست آخرین فرصتشه و باید همه همتش رو بگذاره صبح سر صبحونه از چشمای پف کردم مشخص بود که گریه کردم قران رو باز کردم اون آیه ای اومد که به موسی میگه عصات رو بنداز و نترس و لاتخف دلم آروم شد که یکبار دیگه بگم وقتی به بابام گفتم تا امروز فقط وقت داره در کمال ناباوری گفت پاسپورتت رو بردار بریم دانشگاه برای ثبت نام باید تعهد محضری از رضایت بابام میبردم من که تا اون روز سر خود همه جا رفته بودم حالا زورم میومد تعهد محضری ببرم هرکار کردم نشد از زیرش در برم وقتی رفتیم محضر برای تعهد بابام شروع کرد بندهای رضایت نامه رو خوندن رضایت به کشته شدن ناقص شدن و الخ یه نگاهی به برگه کرد و یه نگاهی به من و امضا کرد من یه نفس راحتی کشیدم بعد برگشت به محضر دار گفت یه تعهد محضری هم از دخترم بگیرید محضر دار گفت چه تعهدی گفت تعهد اینکه یا سالم برگرده یا کلا برنگرده یه خنده ای کردیم و من چشم انتظار حرکت.....

  • س ب و ...

سکوت کرده ایم به احترام همه حرف های نگفته ای که مانده است

سکوت کرده ایم شاید میان سکوت ها پیامبری به سخن در بیاید 


پ ن خسته ام شدید سه چهار روز هست هیچ تلفنی جواب ندادم هیچ پیامی هم......

یه دوست جدید پیدا کردم باشگاه سوارکاری داره گفته بیا کلاس سوار  کاری یه جورایی اغفال شدم برم ولی هزینش برام زیاده بعدم حالا برم کلاس سوار کاری اسب از کجا بیارم ولی تصورشم برام هیجان انگیزه اسب سواری قول داده رفاقتانه بابت هزینش باهم کنار بیایم اگه کنار اومد میرم میام از تجربه هاش براتون میگم 

دلم میخواد یه کافی شاپ با اون ویژگی ها و مختصاتی که خودم میخوام داشته باشم از کار اداری متنفرم کاش یه مغازه بود یکی بهم میداد میگفت هر کار دلت میخواد با این مغازه  بکن 

صبح زود این گل و این زنبور رو دیدم 

اصلا روح و حسی صبح زود داره هیچ زمانی از روز دیگه نداره فکر میکنم اونایی که تا لنگ ظهر میخوابند هیچ وقت زیبایی های زندگی رو درک نمیکنند

  • س ب و ...