جهان مکتوب من

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانیست/ من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

جهان مکتوب من

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانیست/ من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

جهان مکتوب من

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

۲۵ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

پدر بزرگم خیلی اهل شعر بود اصلا همین اهل شعر بودن ماها همگی از سمت پدر بزرگم به ما رسیده است همچنان که خطش خیلی بد بود همین بد خط بودن ماها هم از پدر بزرگ به ارث رسیده است و بسیار هم ولخرج و دست و دلباز بود و همین ولخرجی ها و بی حساب و کتاب بودن های خانواده ماها همگی از پدر بزرگ رسیده است هیچ وقت هم در خانه اش را نمیبست همیشه باز بود به شدت هم چایی بود اگر کسی میگفت چایی نمیخورم به فحش هایش مبتلا میشد که تو آدم نیستی که چایی نمیخوری  در اوووج خستگیش وقتی چایی میخور میگفت آخیییییی انگاری پیغمبر از گلویم پایین رفته است بر همین اساس است که ماها همگی چایی خور شدید هستیم  محال بود بروی کنارش بنشینی و برایت شعر نخواند از شعر های چاله میدانی تهران قدیم گرفته تا حافظ و سعدی و مولوی


یک بار به من گفت دختر بیا اینجا بشین ببینم رفتم کنارش نشستم گفت تو که اینقدر مدرسه رفتی و درس خوندی حالا من اون موقع راهنمایی بودم بگوو ببینم این شعر ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد مال کیه؟؟
منم خوشحال از اینکه بلدم میگفتم برا حافظه میگفت تو و حافظ باهم غلط کردی که میگی این شعر برا حافظه من چشام چارتا میشد میگفتم بابایی بخدا این برا حافظه میگفت پاشو برو معلوم نیست تو اون مدرسه چه مزخرفاتی یادتون میدن میگفتم خب شما میگی برا کیه بگوو من بدونم 
بعد شروع میکرد بلند بلند این شعر رو خوندن ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد / دل رمیده ما را انیس و مونس شد/ نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت(به اینجا که میرسید بغض میکرد و میزد زیر گریه بقیش رو نمیخوند ) بعد گوشه لباسش رو بالا میارود صورتش رو پاک میکرد و میگفت دختر این شعر رو حضرت علی سر سفره عقد برا حضرت زهرا خونده در وصف حضرت محمد بعد من یه چند دقیقه هنگ میکردم اصلا نابوووود میشدم بعد ویندوزم که بالا میومد بعد یک هنگ طولانی میگفتم بابایی  آخه  این شعر که فارسی هستش  حضرت علی عربی صحبت میکرده چه جوری این رو خونده بعد اینجا پدر بزرگ ما در کمال مهربانی و عطوفت یک مقداری فحش نثار معلم های مدرسه ما میکرد که این مزخرفات رو توی سر ما کرده بودن 

یکبار تازه که مادر بزرگم فوت کرده بود رفتم کنارش نشستم گفتم چطوری بابایی خوبی گفت خوووووب خووووب بعد یکهوو دوباره گوشه لباسش رو بالا آورد و اشک صورتش رو پاک کرد و گفت هعی ننه بی معرفتتون روزگارم را سیه کردست و میگوید شب است/  آتشی بر جانم افکندست و میگوید تب است

پانوشت طنز گونه : یک بار هم داشت گوشه حوض حیاطشان که شکسته بود درست میکرد یکهوو صدای من زد که دختر بپر توی اتاق آخری ماله را بردار و بیاور واقعیتش من ده دوازده ساله هنوز ماله ندیده بودم هرچه رفتم گشتم نفهمیدم ماله چی هست اومدم و گفتم ماله ندارید با همان لحن چاله میدانبش گفت ماله داریم ولی شما چشمانتان نابینا تشریف دارد و ماله را نمیبینید مادر بزرگم به کمکم آمد و ماله را آورد و به طرز حمایتگونه ای گفت بچه چه میداند که ماله چی چی هست اینجا بود که پدر بزرگم باز کمی معلم های مدرسه و آموزش و پرورش را نوازش زبانی داد که خاک بر سر آن مدرسه ای که به شما یاد نداده ماله چی چی هست 
آنوقت ها به این فکر میکردم اینکه من بدانم ماله چی چی هست به چه دردم میخورد اما حالا که هیئت دولت را میبینم و اینکه مهم ترین وظیفه  در دولت ماله کشی هست  فهمیده ام که قدما چه خوب گفته اند آنچه پیر در خشت خام میبیند جوان در آینه نمیبیند آن روزها اگر ور دست پدر بزرگم ماله کشی یاد گرقته بودم الان من جای عراقچی و نوبخت و حتی ظریف و شاید هم خود روحانی بودم 


  • س ب و ...

عاقا امروز  داشتم توی پست های پیش نویس شده سالها قبلم توی همین وبلاگ میگشتم اون روزا که  هنوز اینستا نرفته بودم یه عالمه پست پیش نویس شده قدیمی دارم برای سالهای نود و چهار و پنج که بعد از ترک وبلاگ هیچ وقت ثبت نشد بین اون پستا این دست نوشتم رو پیدا کردم خیلی خوشم اومد نمیدونم کی این رو نوشتم ولی خب جالب بود برام تصمیم گرفتم امروز انتشارش بدم 



من برایت یک غزل گفتم 

یک غزل ساده 

یک غزل بی ادعا 

یک غزل از جنس شبهای بلند بی تو در آوار سرد آرزو هایم

یک غزل از جنس شبهای بلند قدر گفتم

شب گذشت آن شب که تقدیرم رقم خورد و 

این ملائک با تمام مهربانیشان 

اما نمیدانم چرا 

در کتاب زندگیم 

بی تو بودن را رقم کردند

  • س ب و ...

از بچگیم همیشه دوست داشتم برادر داشته باشم

راستش وقتی میدیدم یکی داداش داره  داداشش بهش زنگ میزنه باهم حرف میزنند حتی باهم دعوا میکنند حسودیم میشد 

خواهر بودن با داشتن برادر تکمیل میشه  اگه صدتا هم خواهر داشته باشی ولی یه برادر نداشته باشی که براش خواهری کنی اون رسالت خواهرانت ناقص میمونه حتی به نظرم معنی برادر هم با وجود خواهر تکمیل میشه 

یه معلم عربی داشتیم میگفت عربا یه ضرب المثلی دارند میگن خواهر بدون برادر عین سرباز بدون سلاح توی میدون جنگه 

گاهی حس میکنم دلم تنگه برای برادری که ندارم برای برادری که نیست 

کربلا که بودم اطراف تله زینبیه  ایستاده بودم به این فکر میکردم خدا بهترین رابطه جهان رو گذاشت برای بزرگترین اتفاقی که میخواست رقم بزنه ماجرای کربلا در بطن یک رابطه خواهرانه و برادرانه ظهور پیدا کرد خواهری که تا آخرین لحظه برای برادر خواهری میکند برادر تکیه گاه است اما خواهر پناه گاه است در کربلا به این فکر میکردم اینجا زینب با تمام خواهرنگیش پناه برادر شد 

حس میکنم  وقتی میانه گودال رسید دلش میخواست چادرش را پناه جسم از هم پاشیده برادر کند 

حتی گاهی فکر میکنم مشهد بدون قم چیزی کم داشت چیزی شبیه پناه چادر یک خواهر


پ ن ببخشید اگه عید بود و اینجوری نوشتم همه اون چیزی که میخواستم رو ننوشتم چون نتونستم حرف دلم رو بزنم 

  • س ب و ...
گاهی وقت ها واقعا نمیفهمی........
من الان تو همون حالت نفهمیدنم


چقدر خوبه آدم دوست خوب داشته باشه از همینجا میخوام علنا از ام شهراشوب تقدیر و تشکر به عمل بیارم به خاطر اینکه دوست خوبی هست با اینکه امشب حالش خوب نبود نشست نق و نوقای من رو گوش کرد تا من حالم خوب بشه


هفته آینده یه قرار مهم گذاشتم  با یه نفر اصفهان امشب دقیقا به تاریخ همون روز قرارم بهم پیشنهاد حضور در یک اردوی دانش اموزی به عنوان کادر آموزشی داده شد دلم میخواد این اردوو رو برم چون نیاز دارم به اینکه برم یه جایی و چند روزی صبح و شب کار کنم موندم قرارم رو چه جوری کنسل کنم یه دوستی که باهاش خیلی راحت نیستم بعد یه ما و نیم تونستیم این تاریخ رو جور کنیم بهش پیام بدم بگم نمیام خیلی بد میشه خیلیییی ولی دلم اون اردو رو میخواد بعد تازه به استاد راهنمامم قول دادم تابستون دو هفته یه بار برم دانشگاه به این یارو تو شهرک عملی تحقیقاتی هم قول دادم فرایند ارزش گذاری برند رو بیرون بیارم و چندتا برند رو ارزش گذاری کنم همه این کارا رو هفته آینده باید برم اصفهان تحویل بدم ولی دلم حضور توی این اردووو رو میخواد واقعا موندم چیکار کنم اگه این اردو رو برم احتمالا باید قید همکاری توی پروژه شهرک رو بزنم ولی دلم اردووو رو میخواد به نظرم آدم باید به حرف دلش گوش کنه منم به حرف دلم گووش میکنم 


برام چند تا داستان کوتاه فرستادند که مثلا داوری کنم از بینش دوتا رو انتخاب کنم به مناسبت جشنواره روز دختر خیلی سخت بود برام قضاوت کردن بین داستانا میترسیدم حقی رو ضایع کنم کلی قواعد گذاشتم که بر چه اساسی داستانا رو انتخاب کنم مبادا بی انصافی بشه
دارم نگاه میکنم این مدت چقدر قضاوتای نا به جایی  کردم چقدر با چیزای سطحی که دیدم حکم کلی دادم 

یه نکته جالبی رو خوندم بگم شاید برا شماهم جالب باشه میگن خدا دوتا فرشته گذاشته رو شونه چپ و راستمون برا اینکه اعمال بد و خوبمون رو بنویسن اونوقت اون فرشته ای که اعمال خوبمون رو مینویسه هر روز عوض میشه هر روز یه فرشته جدید میاد برا نوشتن اعمال خوب ولی اون فرشته ای که اعمال بد رو مینویسه همیشه ثابته دلیلش خیلی باحاله دلیل عوض شدن فرشته های اعمال خوب اینه که روز قیامت یه گروهی از خوبان بیان و شهادت بدن به کارای خوب ما و برای کارای بدمون فقط یک شاهد وجود داشته باشه قطعا شهادت یک گروه از خوبان ارجحیت داره بر شهادت یک نفر
خیلی بهم چسبید این داستان شاید به شماهم بچسبه 

پ ن .......................................چه کسی میدانست 

  • س ب و ...

هرنوبت، فوتوی سه در چهارت را توی کیف پولم میبینند،با سرکوفت و سرزنش،اعصابم را به سیخ می کشند

یا تو خوش قیافه نیستی

یا قاطبه ی این شهر کج سلیقه اند

چشم هایت اما گواهی می دهند دومی به یقین نزدیکتر است!( محسن رضوانی کتاب گچ پژ)


 

  • س ب و ...

 


غروب رفته ام ماه را رصد کنم 

فردا را یوم الشک اعلام میکنم

نمیدانم هنوز به دنیا آمده ام یا نه.........

.

.

.

مگر میشود به دنیایی که تو در آن نیستی من آمده باشم

 

 

این آهنگم تقدیم به شما و به خودم فردا تولدم خب......

 

 

 

  • س ب و ...

مامان من کلا خیلی آدم همسایه داری هستش اصلا عجیب هوای همسایه ها رو داره جوریه که ما یهووو میبینیم بعضی چیزا تو خونه گم شده بعدا کاشف به عمل میاد مامانم داده همسایه همه چی هم قرض میده جار و برقی مخلوط کن اتو و....

یه همسایه داریم افغانی هستن جدید اومدن مامانم گفت غریبن رفت باهاشون صحبت کرد و گفت هرچی خواستید تعارف نکنید بیاید از ما بگیرید

اینا یه روز اومدن گوجه گرفتن گفتیم خب طبیعیه

یه روز دیگه اومدن یخ گرفتن گفتیم خب طبیعیه

یه روز دیگه اومدن گفتن اتو میخوایم دادیم 

دیروز اومدن میگن ببخشید یخچالمون سوخته میشه یخچالتون رو به ما قرض بدید

من عین اسب آبی دهنم باز مونده بود یخخخخخچال قرض بدیم

به مامانم میگم دقیقا چیکار میکنی که ملت میان یخچااااااال قرض میخوان


شما تا حالا شده برید از همسایتون یخچال قرض بخواید 

  • س ب و ...

بعد از چهارده پونزده سال توی خیابان دیدمش نگاهش را دزدید انگاری نمیشناسد یعنی بیشتر نمیخواست که بشناسد شاید بعد از این همه سال هنوز توی سرش جیغ میکشیدم 

شاید هنوز توی ذهنش پایم میان آن تخته لعنتی و ویلچرش گیر کرده است شاید هنوز اشک های من دارد گوله گوله از گونه هایم پایین میاید

نمیدانم اما نگاهش را دزدید

ویلچری بود با یک تصادف از سوم دبستان ویلچری شده بود سوم راهنمایی بودیم زنگ های تفریح باهم میماندیم توی کلاس خجالت میکشیدم از کلاس بیرون بروم  همه میرفتند و من به این فکر میکردم نهایت بی رحمیست که تنها توی کلاس بماند حیاط مدرسه پله داشت و باید چند نفر خودش را با ویلچرش بلند میکردند و از پله ها بالا پاییین میبردند وزنش هم کم نبود برای همین دوست نداشت زنگ های تفریح بیرون برود میماندیم توی کلاس و باهم  حرف میزدیم همین باعث شده بود باهم صمیمی شویم  برادرهایش صبح و ظهر میامدند دنبالش و ویلچرش را بلند میکردند از پله ها بالا و پایین میبردند توی همین رفت و آمدها انگاری بین برادرهایش و چندتا دخترهای مدرسه حرف و خنده ای رد و بدل شده بود که مدیر مدرسه مان آمدن برادرهایش به مدرسه را قدغن کرد ناراحت بود آبدرچی مدرسه گفت اگر یکی از بچه ها باشد هر روز خودم کمکت میکنم برای رفت  و آمد من قول دادم هر روز صبح زودتر از او توی مدرسه باشم با ابدارچی برای رفت و آمد کمکش کنیم بلند کردن ویلچرش کار سختی بود یه تکه تخته پهن و بزرگ پیدا کردیم و گذاشتیم و از روی آن رفت و آمدش راحت شد دیگر لازم نبود ویلچر را بلند کنیم آبدرچی از جلو میکشید و من هم از عقب هل میدادم

یک روز وسط همین هل دادن ها تخته شکست آبدارچی از جلو نگهش داشت پای من میان تخته و ویلچرش گیر کرد از درد جیغ میکشیدم وزن سنگینش مانده بودی روی پای من که وسط تخته شکسته گیر کرده بود نمیدانم بیشتر درد کشیدم یا خجالت کشیدم نمیدانم او  بیشتر خجالت کشید یا درد کشید پایم که از وسط تخته شکسته بیرون آمد نمیتوانستم به خاطر جیغی که کشیده ام به چشمانش نگاه کنم او هم نمیخواست به چشم های من نگاه کند هر دو  از نگاه به هم فرار میکردیم همش با خودم میگفتم دختر نمیمردی اگر جیغ نمیکشیدی حالا چطور میشد، چرا باید اینقدر کم تحمل باشی  هر بار خواستم بگویم که اشک های آن روز از ناراحتی به خاطر جیغی بود که کشیدم نشد هی میخواستم بگویم انقدر ها هم درد نداشت اما نمیشد انگاری جیغ من را هر روز صبح یکی توی سرش میکشید و میامد مدرسه که بعد چند,وقت دوست نداشتن درس را بهانه کرد به خانواده اش گفت من از درس خواندن بدم میاید و دیگر مدرسه نیامد و بعد از آن هیچ وقت هم دیگر را ندیدم 

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم تا همین چند وقت پیش حسابش میکنم نزدیک پونزده سال گذشته است اما نگاهش را دزدید شاید هنوز خجالت میکشید و من هنوز جیغ میکشیدم هیچ وقت فرصت نشد بگویم من هم هنوز خجالت میکشم 


گاهی توی زندگی باید درد کشید اما حرفی نزد دردها که ساکت میشود به خاطر جیغ های بیخودی که کشیده ای خجالت میکشی..............


پ ن : تابه حال به این فکر کردید  اگر مجبور باشی بین کور شدن و کر شدن یکی را انتخاب کنی کدام را انتخاب میکنی ؟؟؟؟


بعدا نوشت:یخ میکنی گاهی فقط دعا میکنی کاش اشتباه کرده باشی گاهی اشتباه کردن چقدر میچسبد 

  • س ب و ...

 


گاهی وقت ها دلتنگ میشوی 

 

دلتنگیی از جنس نمیدانم ها
دلت میخواهد جایی را پیدا کنی 
خلوتی، گوشه ای، حریمی، حرمی، و شاید حتی بیابانی که فقط تو باشی و تو باشی و خدا و خدا و خدا...............
 
پ ن خواستید این صوت را گوش کنید شاید شبیه من دلتان گرفته بود شاید اشک هایتان جاری شد 
این صوت همدم سحر های رمضان امسالم بود
  • س ب و ...

آن که از حقارت زندگی روزمره خود گریخته و به اینجا آمده، می خواهد جلال ابدیت را در زیبایی بارگاهی مجسم ببیند. و به چشم سر ببیند. این را تو بت پرستی بدان. اما با اساطیر چه می کنی؟ مگر نخوانده ای که حتی موسی به میقات رفت تا خدا را لمس کند؟ و به چشم سر ببیند. و دیگر قضایا... و آن وقت تو از او باج هم میگری. از همین مرد بت پرست شیعه یا حنفی یا زیدی یا بهره ای که به زیارت آمده. و مگر تو نکیر و منکر مردمی؟ یا دعوت جدیدی آورده ای؟ قریش که حاجبان آن خانه بودند با سپردن رسم حج به اسلام ایمان آوردند و تو اکنون ریزه خوار نعمت آنانی. و اگر این چاه های نفت ته بکشد، که نردبان صعود تو بود از عربیت چادر نشینی جاهلی، به حکومتی متعصب، نمی بینی که باز محتاج این خلایق حجاجی؟ و ببینم نفت زودتر ته می کشد یا این ادب هرساله حج؟ این ها را حتما می دانی. اما نمی بینی که درین اجتماع هرساله چه نطفه ای نهفته است برای دنیایی بودن. برای حقارت ها را فراموش کردن. و جزء ها را در کل فراموش کردن... (اهه! مثل اینکه دارم «غرب زدگی» را دنبال می کنم!)


پ ن نمیدونم چرا زودتر کتاب خسی در میقات رو نخوندم بعضی از قسمت های کتاب رو دوست داری چندین بار بخونی و چقدر خووب جلال توی دهه چهل ناتوانی سعودی ها رو توی اداره حج به تصویر میکشه قسمت های قشنگش رو میذارم حوصله داشتید بخونید

  • س ب و ...