بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

سبو سیاسی شاید باشد اما از سیاست نمینویسد
سبو بازاریابی خوانده است اما از بازاریابی نمینویسد
سبو دوست ندارد صرفا از اعتقاداتش بنویسد
سبو قرار نیست مطلب علمی بنویسد
سبو از روزمرگی های خودش طنز،تلخ،جدی، عاشقانه، شعر ،حکایت
سبو ازهرچیزی که کشش برای نوشتنش داشته باشد مینویسد
اینها را گفتم که اگر قصد نوشیدن جرعه ای
از این سبو دارید بدانید که داخل سبو چه هست و چه نیست

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

بدترین تضاد

۱۳
مرداد

تا حالا به این فکر کردید بدترین موقعیت های متضاد توی زندگیتون چیه که اعصابتون خرد میشه

برای من چایی خور چایی دوست بدترین تضاد اینه که همزمان دلم چایی تازه دم داغ و آب هندونه خنک باهم بخواد 

یعنی الان با یه دستم به دسته قوری گرفتم یه دستم به ظرف آب هندونه  موندم کدومش رو بخورم  هر دوتاشم رو به شدت میخوام  الان دارم فک میکنم اگه چایی بریزم تو آب هندونه و باهم بخورم چی میشه  

هم زمان که دارم به چایی آب هندونه باهم فکر میکنم دارم تحلیل میکنم چرا ظریف تحریم شده  مگه زبان دیپلماسی دنیا رو بلد نبود دو حالت بیشتر نداره یا دنیا زبون نفهم بوده یا او زبان دنیا رو به خوبی بلد نبوده 

 

رفتم کافی میکس بخرم خیلی وقت بود نخریده بودم دوتاش سه و هشتصد به فروشنده میگم چه خبره؟؟ میگه هیچی سلامتی 

میگم خانوم بچه ها خوبند؟میگه آشنایی نده تخفیف نمیدم :))

 

 

  • س ب و ...

از بچگی همینجوری بودم اگر چیزی یا کسی را دوست داشتم دیگر از جانم برایش مایه میگذاشتم اصلا برایم مهم نبود خوب است یا بد است مهم این بود که من دوستش داشتم دلبسته اش بودم 

بد است خیلی بد است  از همه چیزم به خاطر دوست داشتنم میزدم هنوز هم همینطوریم  

نمیدانم شاید هم خوب است اگر چیزی ارزش دوست داشتن داشته باشد........

یکبار کلاس دوم دبستان بودم پدرم بعد از مدت ها ماموریت بودن  آمده بود سوغاتی برایم گل مو آورده بود 

گل موی دوست داشتنی سبز من هم از بچگی عاشق رنگ سبز یک روز توی مدرسه گل مویم را یکی از بچه ها گرفت که ببیند نمیدانم چطور شد که شکست درست چند دقیقه قبل از نماز ظهر بود باید میرفتیم نماز خانه نماز میخواندیم گل موی شکسته مانده بود توی دستم خیلی دوستش داشتم خیلی زیااد از همان دوست داشتن هایی که همه زندگیم شده بود 

رفتم نماز خانه صف اول ایستادم برای نماز گل موی شکسته را گذاشتم توی جا نمازم انگاری خودم شکسته بودم تمام وجودم درد میکرد توی نماز هق هق میکردم صدای زار زدنم به گوش مدیر مدرسه مان  رسید یکهوو بعد از نماز دیدم مدیرمان آمد جلو خم شد گل مو را از توی جانمازم برداشت صدای تلق تلق گل مو توی دستش را میشنیدم من خوش خیال را بگوو تمام نماز را داشتم به چسباندنش فکر میکردم ولی صدای تکه تکه شدن گل مووو توی دست مدیر انگاری همه چیز را از من گرفت 

گذاشت توی جا نمازم و گفت این را همیشه داشته باش تا بدانی هیچ چیزی توی زندگی ارزش این را ندارد که توی نماز برایش گریه کنی و رفت

هنوز صدایش توی گوشم است صدای نمیدانم دلسوزانه اش یا خشنش شاید هم صدای شکسته شدن گل مویم شاید هم صدای شکستن خودم ......

فکر کنم از همان روزها بود که خواستم به هیچ چیز و هیچ کسی دل نبندم هرچیزی که مجبور باشم برای نبودنش توی نماز صدای هق هقم بر صدای اهدنا الصراط المستقیمم غلبه کند 

هر وقت که دیدم دارم دل میبندم فرار کردم آدمیزاد که نمیتواند همه چیزش را برای دوست داشتنش بگذارد و بعد برای نبودنش توی نماز زار بزند ...........


پ ن طوقی پنج شنبه آمد خانه ما نشست روی حیاط دیدم که چشمانش انگاری یک حالی است امروز غروب رفتم کنارش نشستم چشمانش انگاری کامل بسته شده بود حالش ناخوش است نمیدانم چرا اینقدر دلبسته اش شده ام از غروب دارم برای نگه داشتنش بال بال میزنم ....


هنوز هم وقتی دل ببندم از همه چیزم برایش میگذرم.........

هر آن گیاه که بر خاک دمیده ببوی 

اگر که بوی وفا میدهد گیاه من است....



  • س ب و ...

طوقی

۱۰
مرداد

ترسم به عجز حمل نمایند وگرنه من

شرمنده میکنم ز تحمل زمانه را (صائب)


شاد میبینم 

تو و دنیای تو را 

آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی 

من دلم خوش به همین شادی توست (خودم )


طوقی ناخوانده  مهمان امروز صبح حیاط خانه بود 

انگاری خبری آورده بود 

آمده بود تا مرا یاد......

طوقی مهمان

خیلی ناز و دوست داشتنی بود  

  • س ب و ...

یه شماره ای توی مخاطبام هست چهارساله هرکار میکنم پاک نمیشه

سیم کارتمم سوزوندم دوبار گوشی عوض کردم ولی باز این شماره هست

امروز تلگرام و باز کردم نوشته بود همین شماره جوینت تلگرام

نه دیدمش نه میشناسمش نه اصلا میدونم کیه فقط چهار سال پیش سر یه ماجرایی  مجبور شدم یه بار تلفنی باهاش حرف بزنم 

و جالب اینجاست که همون سالها چند روز تلاش کردم برای پیدا کردن تلفنش ولی نشد دقیقا همون موقع که بی خیال پیدا کردن تلفنش شدم خیلی اتفاقی شماره رسید دستم از جایی که اصلا باورم نمیشد


هر دفعه اسمش رو توی مخاطبام میبینم بهم دهن کجی میکنه که تلاش نکن پاکم کنی من همیشه جلو چشمتم تا یادت باشه :.عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم  یعنی چه

پ ن بعد از حرف زدن با این خانوم یه اتفاقی افتاد که همه اون چیزایی که اتفاق افتادنش از نظرم قطعی بود تغییر کرد و شاید کلا مسیر زندگی من تغییر کرد

و چنین است امر پروردگار برگی از شاخه بی اذن او نمی افتد 

  • س ب و ...

اول صبح واتساپ رو باز کردم یکی از دوستام  این آهنگ رو برام فرستاده بود تا الان ده بار گوش دادم فک کنم عصر دیگه حالم از این آهنگ بد بشه ولی فعلا تا مغزم پس نزده گوش میدم:))))

 

 

این شعر قیصر رو هم چند وقت پیش خوندم خیلی دوست داشتم 

نه ! 
کاری به کار عشق ندارم 
من هیچ چیز و هیچ کسی را 
دیگر 
در این زمانه دوست ندارم 
انگار                
این روزگار چشم ندارد من و تو را 
یک روز
 خوشحال و بی ملال ببیند 
زیرا هر چیز و هر کسی را 
که دوستر بداری 
حتی اگر یک نخ سیگار
 یا زهر مار باشد 
از تو دریغ می کند... 
پس 
من با همه وجودم خود را زدم به مردن 
تا روزگار، دیگر 
کاری به من نداشته باشد 
این شعر تازه را هم
نا گفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که ... 
کاری به کار عشق ندارم !

 

  • س ب و ...

سخنرانی، کتاب، جلسات مختلف هی میریم میخونیم ذهنمون شده انباری از کلمات و جملات اخلاقی  

توی موقعی که همه چیز سر جاشه نه کسی عصبانیت میکنه نه از چیزی ناراحتی نه کمبودی داری روال عادی زندگیت خوبم به کار میبندی خوش اخلاقی، سعه صدر داری  حرفای قشنگ میزنی 

اما هنر اینه که توی اوج سختی این ها رو به کار ببندی 

چند سال پیش  یه دوست قدیمی رو دیدم از زندگیش برام گفت از سختیایی که بعد از ازدواج براش به وجود اومده با تمام توسل و توکل و به قول خودش در نظر گرفتن معیارهای اصلی برای زندگی ولی بعد از زندگی با یک همسری مواجه میشه  که هیچ وجهه مشترکی باهم ندارند و سختیایی که من داشتم شاخ در میاوردم چه جوری سه ساال تحمل کرده این زندگی رو 

خیلی راحت بهش گفتم عقل حکم میکنه طلاق بگیری گفت واسه چی این رو میگی گفتم واسه اینکه راحت بشی از شر این زندگی گفت من این همه سال خودسازی نکردم که با یه سختی کنار بکشم من تصمیم گرفتم با به کار گرفتن همه اون چیزایی که توی این همه سال شاگردی و رفت و آمدم با اساتید اخلاق این زندگی رو نگه دارم بهش گفتم خیلی غیر قابل تحمله گفت تو چه میدونی من تو این سه سال چه تغیراتی ایجاد کردم و همسرم رو از کجا به کجا رسوندم اگه بهت بگم اولش چی بود و الان چی شده....


یکی دو سال گذشت دیدمش میخواست طلاق بگیره گفتم من بهت دو سه سااال پیش گفتم طلاق بگیر الان به حرف من رسیدی گفت اگر اون موقع طلاق میگرفتم با خودم میگفتم هیچ تلاشی نکردم برای ساختن این زندگی احساس بیهودگی میکردم ولی الان حداقل میدونم در حد توانم برای ساختن زندگیم تلاش کردم  و خودمم هم کلی ساخته شدم در این مسیر 

شاید سر انجام این زندگی طلاق شد شاید رویاییش این بود که همسرش کلی تغییر بکنه بعد همه چیز گل و بلبل بشه و رفیق ما خوشحال از نتیجه تلاشی که کرده و زندگی که داره 

ولی خیلی وقتا تغییر خیلی از چیزا خارج از حد توان ماست اما مهم اون تلاش و به کاربستن توانایی و دانسته هامون برای تغییر و اینکه زود میدون رو خالی نکنیم 

همیشه اون جملش که بهم گفت به نظرت برا چی این همه کتاب میخونیم جلسه میریم سخنرانی گوش میکنیم برا این نیست که با اینا زندگی خوب داشته باشیم برا اینه که با به کار بستن اینا بتونیم زندگی خوب بسازیم 

خیلی سخته توی مواقع ناراحتی و عصبانیت جوری رفتار کنی که بعدش مجبور به عذر و بهانه آوردن نباشی 

  • س ب و ...

 

نیمه های شب بود که رسیدیم نجف شلوغی مسیر ما را با چند ساعت تاخیر به شهر خانه پدری رساند محل اسکان توی نجف زیر زمین صحن حضرت زهرا بود دو سال پیش صحن حضرت زهرا اینقدر گسترش پیدا نکرده بود قسمت بیرونی صحن دو سه طبقه بود که محل اسکان زائر ها شده بود دانشجویی کل کشور زیر زمین صحن اسکان داشتند ما که با اتوبوس آمده بودیم له و لَورده بودیم بیش از سی ساعت توی اتوبوس بودن یک روز پشت مرز ماندن بچه های دانشگاه های تهران با هوا پیما آمده بودند خیلی شیک و مجلسی به محض رسیدن و مستقر شدن رفتند برای زیارت و ما ها عین جنازه افتاده بودیم توانایی حرکت نداشتیم قرار زیارت اولمان با مسئول کاروان ساعت هفت و هشت صبح بود بعد از  صبحانه  به نجف که رسیدیم مسئول کاروان گفت از اینجا که نجف است تا روز آخر  شام و ناهار و صبحانه با خودتان است همه جا همه چیز پیدا میشود فقط مواظب خوردن هایتان باشید تا مریض نشوید صبح بعد از نماز من و فائزه خوابمان نمیبرد فائزه بار دومش بود که پیاده روی میامد به خاطر دوستان قدیمی مشترکی که توی مسیر کشف کردیم صمیمی شده بودیم.  فائزه تا آخر سفرمان یک بار هم به زیارت حرم ها نیامد نه در نجف به داخل حرم آمد فقط هر دفعه از همان بیرون سلام میداد نه توی کربلا از موکب بیرون آمد دلیلش را اول نمیدانستم اما در طول سفر کشف کردم که چرا ؟؟؟ و چه قراری با دلش گذاشته است  هنوز هم هرچه فکر میکنم  نمیدانم  چطوری دلش آمد حسرت دیدن حرم ها را به دل خودش بگذارد.

دلمان نیامد صبح زود را توی محل اسکان بخوایم رفتیم بیرون  دقیقا رو به روی گنید ایستادیم صبح دیدارمان با  باران قشنگی شروع شد دانه های باران انگاری خیسی عرق شرمی بود که از لطف پدر بر سر رویمان میبارید باران نجف انگار آمده بود تا روز اول دیدارمان تمام گرد و غبار دنیای قبل از نجف را از سر رویمان بشورد.

همین تکه فیلم برایم کلی خاطره دارد از صبح بارانی توی باران هی راه میرفتیم دلمان نمیامد حتی پلک بزنیم مژه بر هم نزنم تا نرود از دستم / لطف دیدار تو قدر مژه بر هم زدنی 

 


عکسی که دوستش دارم

تا طلوع آفتاب همینجوری زیر باران ایستادیم و هی نگاه کردیم هوا که روشن شد بساط چایی و صبحانه اطراف حرم به پا شد صف های زائرها گوشه گوشه عدسی، سوپ، چایی، شیر داغ همه هم ایرانی انگار نه انگار که اینجا عراق بود و نجف.  آب داخل محل اسکان به خاطر شلوغی و هجوم جمعیت قطع شده بود  از آنجا زدیم بیرون تا یه جایی را پیدا کنم که آب داشته باشد یکی از خادم هایی که صبح داشت اطراف حرم را جارو میزد دیدیم  گفتم ببخشید آب قطع شده کجا دیگه میتونیم بریم که سرویس بهداشتی و آب داشته باشه خادم هم گفت یکم به سمت حرم که جلو برید دست چپ راه افتادیم که بریم به سمت آدرس من و فائزه یک لحظه مکث گردیم هر دوتامون زدیم زیر خنده برگشتیم به خادم نگاه کردیم اصلا یادمان نبود که اینجا عراق هست و عربی لازمیم برای ادرس ولی انگاری خیلی هم عربی لازم نبودیم خادم بچه ایران خودمان بود یکی از شیرینی های همه مسیر همین قاطی شدن عربی و فارسی بود هم برای ما که میخواستیم عربی حرف بزنیم هم برای عرب ها که میخواستند فارسی حرف بزنند .

از زیارت اول اصلا هیچ چیز یادم نیست فقط میدانم هرچه به فائزه اصرار کردم که بیا برویم گفت من از همین بیرون سلام میدهم دقیقا کل دو روزی که توی نجف بودیم را از  همین نقطه ای که فیلم گرفته ایم ایستاد و گنبد را نگاه کرد.

اما من که دلم نمیامد چشمم دیدن ایوان نجف را نیاز داشت گوشه گوشه های  صحن و سرای نقلی حضرت پدر هیئت هایی بودند که شور گرفته بودند برای خودشان بارانش هم که قطع نمیشد 

از آنجایی که از اینجا به بعد نهار و شام صبحانه با خودمان بود و باید کشف میکردیم برای نهار غذای حضرتی کشف کردیم یعنی هر دو روز از این کشف مسرت بخش بهره بردیم  و از بعد از نماز ظهر کارمان توی صف ایستادن بود . قرارمان به دو روز ماندن توی نجف بود صبح روز سوم بعد از نماز صبح باید از وادی السلام پیاده حرکت میکردیم هم شوق مسیر را داشتیم هم غم جدایی از نجف به قول رفیقمان انگاری اول نجف بود و بعد زمین از صدقه سری نجف به وجود آمد انگاری دو روز را گذاشته بودند روی دور تندش شاید به ساعت هم برایمان نمیکشید و داشت تمام میشد پرسه زدن ها دور اطراف هی روبه روی ضریح ایستادن هی امین الله خواندن 

سلام میدادم به سمت خارج شدن حرکت میکردم میانه راه دلم نمیامد بر میگشتم و دوباره به بهانه دعاهای نخوانده  رو به ایوان طلا می ایستادم 

صبح های زود حرم پدر را فقط باید تجربه کرد آن هم با بوی نم باران......

شب آخر را گفتند زود بخوابید که صبح بعد از نماز باید حرکت کنیم همه اولش سر شب آمدیم محل اسکانمان ساعت به ده شب نکشیده بود که من و یکی دو تا دیگه از بچه ها دلمان نیامد بخوابیم دوباره رفتیم به سمت حرم فکر میکردیم همه بچه ها خوابیده اند اما انگاری آن شب هیچ کدام از بچه ها خوابشان نبرده بود همه مثلا یواشکی امده بودند که بقیه نفهمند و همه همدیگر را توی حرم دیدیم کسی هم به روی خودش نیاورد که قرار بوده شب را بخوابیم 

نه دلم نماز میخواست نه دعا فقط میخواستم نگاه کنم و چشم و دل سیر از آنجا حرکت کنم رفتم روبه روی ایوان نجف نشستم و آرام آرام و فقط نگاه کردم و چه لذتی بالا تر از دیدن.  بزرگی میگفت وقتی به ستون های ایوان طلا نگاه میکنی بدان که  شرق و غرب عالم در حد فاصل این دو ستون خلاصه شده است.........

دلمان نمی آمد وداع کنیم  هی میخواستیم زمان کش بیاید و آن شب چند سال طول بکشد شوق مسیر هم اما داشت توی دلمان ول وله میکرد 

صبح که شد آخرین بار به سمت حرم سلام دادیم و پدر راهیمان کرد به  دیدار فرزند با کبوتر هایی که بالای سرمان هی پرواز میکردند و اما شروع مسیر

از حرم مولا از وادی السلام بود چه میدانستم که قرار است چه بلایی توی راه بر سر دلمان بیاید................ و خاطره های مسیر عاشقی است که تازه شروع میشود......................

نجف

نجف 

شروع حرکت

 

 

 

 

  • س ب و ...

شاید آنقدر که ما فکر میکردیم پیچیده نبود 

سخت میکنیم

سخت

سخت که میشود که دیگر توانی نمیماند 


لنگ پیچیدگیست فعل شدن

ساده باش اتفاق می افتی

سیدتقی سیدی

...............................................

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای " از تو پریدن " گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی 
وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت 
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!! 

گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی 
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟ 

مهدی فرجی


پ ن :با رفتنت به روی دلم خط گذاشتی 

میخندم از نبودن تو ..............

  • س ب و ...

ما طبیعی ها

۰۲
مرداد

ما طبیعی ها باید همیشه توضیح بدهیم 

باید توضیح بدهیم که چرا برنج هایمان عین محسن چهارشانه و قد کشیده نیست

یا چرا میوه هایمان یک شکل و یک اندازه نیست و گاهی هم حتی لک زده است

همین چند شب پیش شربت آلبالو آوردم برای یک نفر آوردم به رنگش ایراد گرفت و من باید توضیح میدادم که این شربت بازاری نیست خودمان درست کرده ایم 

یا مثلا چرا رب گوجه هایمان رنگ  غذا را قرمز قرمز نمیکند 

یا چرا چایی هایمان دیر دم میکشد و کم رنگ است

چرا روغن هایمان کمی طعم و بوی متفاوت دارد 

باید حتما توضیح بدیهم که این هندوانه از آن پیرمردی گرفته ایم که خودش توی زمینش کاشته  سم خورده نیست گلخانه ای نیست حتی اصلاح شده هم نیست برای همین رنگ قرمز قرمز ندارد  و طعمش هم متفاوت است 

بعضی ها اصلا دنیای طبیعی را فراموش کرده اند آنقدر به رنگ لعاب دنیای غیر طبیعی دچار شده اند که طبیعی بودن را غیر طبیعی میدانند

حالا اینها که اصلا مهم نیست بدترین قسمتش اینجاست که ما طبیعی ها باید یک روز خودمان را توضیح بدهیم 

دارم به روزهایی فکر میکنم که ما طبیعی ها باید برای بچه هایمان  توضیح بدهیم که چرا بینی هایمان کشیده و تراشیده و موزون نیست یا چرا همه ما ها گونه هایمان برجسته و قرمزی نیست چرا صورتمان عین آینه صاف صاف نیست  چرا لبهایمان یک روز بزرگ و یک روز کوچک نیست و هزاران چرای دیگر

ما طبیعی ها روزهای سختی را پیش رو داریم 

 پ ن: جمعیت زیادی روی پله برقی بود گیر کرده بودم بین دوتا خانم غیر طبیعی  که داشتند از عمل های جراحیشان میگفتند یکیشان گفت دکترم گفته حداقل تا یکسال دیگه هیچ عملی رو صورتت نباید انجام بدی تا الان ده تا عمل انجام دادم بینی و فکم خیلی خوب شده ولی گونم اونی که میخواستم نشده و من چنان از کلمه ده تا عمل فکم به روی زمین افتاد همینجور برگشتم و ناخودآگاه چند دقیقه به صورت طرف خیره شدم اونقدر حجم تعجبم زیاد بود که طرف برگشت بهم گفت خانم چیزی شده رفتم بهش بگم نه فقط میخواستم ببینم الان با ده تا عمل دقیقا شبیه چه موجودی شدی مگه آدم چشه که اینجور با خودتون میکنید والااااااا

 

  • س ب و ...