بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

سبو سیاسی شاید باشد اما از سیاست نمینویسد
سبو بازاریابی خوانده است اما از بازاریابی نمینویسد
سبو دوست ندارد صرفا از اعتقاداتش بنویسد
سبو قرار نیست مطلب علمی بنویسد
سبو از روزمرگی های خودش طنز،تلخ،جدی، عاشقانه، شعر ،حکایت
سبو ازهرچیزی که کشش برای نوشتنش داشته باشد مینویسد
اینها را گفتم که اگر قصد نوشیدن جرعه ای
از این سبو دارید بدانید که داخل سبو چه هست و چه نیست

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

بچه که بودم علاقه شدیدی به مدرسه داشتم اینقدر شدت این علاقه زیاد بود که همیشه توی خونه  معلم  بازی میکردم ، توی حیاط با کپسول گاز و آفتابه و قابلمه  و...  به عنوان معلم و مدیر و همکلاسی یک مدرسه فرضی میساختم و کل روز رو  توی مدرسه فرضی مشغول تحقیقات علمی مهم بودم . اکثر اوقات خودم معلم بودم و بسیار سخت گیر،   یادمه کپسول گاز جز شاگردای خوب و آرومم بود  که همیشه بهش جایزه میدادم  ولی قابلمه و آفتابه رو همیشه کتک میزدم به حدی که یه بار لوله آفتابه شکست قابلمه هم زدمش زمین و کج شد. مامانم از دور همیشه توی حیاط میپاییدم مخصوصا بعد از جراحت جانی که به آفتابه و قابلمه وارد کردم  خیلی حواسش بود تا خسارت دیگه ای بار نیارم و همیشه بازی من سوژه خنده بقیه توی خونه بودد هنوزم هست.
به سن مهد کودک که رسیدم  اصلا علاقه ای به مهد نداشتم برای همین در طی دوسال مهد کودک من فقط یک هفته مهد رفتم و مامانم وقتی دید صبح من رو میبره میگذاره مهد هنوز خودش به خونه برنگشته که  من توی خونه پای تلوزیون نشستم بی خیال مهد رفتن من شد.
اما توی همون یک هفته مهد رفتن هم بنده دختر  کوشایی بودم  با یکی از پسرهای مهد رفیق شدم(الان ایشون جز نخبه های برق هستند و از ایران مهاجرت کردند) ، بهش گفتم من دوست دارم برم مدرسه، دیوار مدرسه به دیوار مهد چسبیده بود و البته کوتاه بود اون هم  توی عالم رفاقت بچگی از دیوار بالا رفتن رو  یادم داد و کمکم کرد برم اونطرف دیوار ( البته من از همون یک هفته مهد رفتن از دیوار بالا رفتن رو یاد گرفتم این بود که دیگه وقتی میخواستم برم خونه مادر بزرگم از در وارد نمیشدم از دیوار خونش بالا میرفتم خیلی حس خوبی داشت) ، در نتیجه اینجانب توی همون یک هفته ای هم که مهد رفتم هر روز با کمک این رفیق پایه  یواشکی میرفتم توی مدرسه چرخ میزدم.(الان اگه ببینمش بهش میگم موفقیت امروزت به خاطر کمک هایی که به من دادی تو نیکی میکن و در دجله انداز ).
تا اینکه هفت ساله شدم و وقت مدرسه رفتنم شد روز ثبت نام  که رسید مامانم باید مدارک من رو میبرد مدرسه تحویل میداد من اون روز  از شوق اینکه قراره مدرسه ثبت نام کنم صبح زود از خواب بلند شدم که یکهوو دیدم مامانم داره با تلفن به مدیر میگه:  من امروز نمیتونم مدارک دخترم رو بیارم  فردا میام همین یک کلمه کافی بود تا اینجانب با دست و صورت نشسته و موی شونه نکرده وسط اتاق صدای گریم بلند بشه که چرا امروز نمیریم ثبت نام،  بیچاره مامانم هرچی سعی کرد راضیم کنه که فردا میریم نتونست.  در نتیجه کل مدارک رو که میون اون پوشه مقوایی های قدیمی با رنگای ابر و بادی آبی سفید بود آورد گذاشت جلوی من و گفت اگه میتونی خودت برو ثبت نام من نمیام....
فکر میکنید من چیکار کردم ؟؟؟
صورتم رو شستم، یه شونه به موهام کشیدم ،  مدارک رو برداشتم از خونه زدم بیرون به طرف مدرسه( مامانم بعد ها میگفت فکر میکردم تا دم در خونه میری میترسی بر میگردی)  ولی اینجانب از خونه رفتم بیرون و به طرف مدرسه حرکت کردم عموم توی مسیر دیدم که یه پوشه بغل گرفتم و سرم انداختم پایین با چشم اشکبار دارم میرم ازم پرسید گفت طاهره عمو کجااا گفتم دارم میرم مدرسه ثبت نام کنم خب مامانت کوووو  با همون هق هق گریه گفتم  دعوام کرد گفت من نمیام خودت برووو  و قبل از اینکه بخواد هر گونه نصیحتی بکنه که برگرد خونه و بذار هر موقع مامانت وقت داره بروو سرم رو انداختم و به طرف مدرسه حرکت کردم.
به مدرسه که رسیدم مدیر چون خواهرم همونجا درس میخوند میشناختم پرونده رو دادم دستش گفتم  اومدم ثبت نام  یه نگاهی کرد انگاری منتظر بود پشت سرم مامانم بیاد تو ولی دید نه هیچ خبری نشد گفت مامانت کووو محکم و با اقتدار گفتم چون امروز نمیتونست بیاد خودم اومدم گفت خب باید برا ثبت نام مامانت باشه  برو خونه هر موقع تونست باهم بیاید و اینجا بود که دوباره اشکایی که تازه خشک شده بود سرازیر شد که باید من رو ثبت نااام کنید مدیر یک زنگی به خونمون زد و با مامانم صحبت کرد مامانم که از تعجب پشت تلفن دهنش وا مونده بود به مدیر گفت حالا که اومده اگه میشه ثبت نامش کنید و مدیر هم قبول کرد و مدارک رو گرفت....
وقتی برمیگشتم خونه عموم  توی کوچه خونه ما با یکی از دوستاش ایستاده بود گرم صحبت من رو که دید با یه حالت سربه سر گذاشتنانه گفت ثبت نام کردی من هم با اقتداری بیشتر از قبل گفتم بله که ثبت نام کردم پوشه رو دادم مدیر اسمم رو نوشت گفت بروو  اول مهر بیاااااااااااا.......

و این چنین شد که سالهاااست اول مهر میروم گر نروم نیستم

پ ن خدا رحمت کنه عموجانم رو همیشه برای این ماجرای ثبت نامم توی مدرسه سر به سرم میگذاشت میگفت از اون روز یه جور دیگه ای دوستت داشتم  از بس این پوشه زیر بغل گرفتنت و  جدی بودنت برای ثبت نام مدرسه   به دلم نشست
 

  • س ب و ...

تو

در آیینه نظر داری و زین بی خبری

که به دیدار

تو

آیینه نظر ها دارد........

 

تو هم در آینه حیران حسن خویش تنی!!!!!

 

کاکتوس ها چقدر نجیب و سر به زیر هستند 

 

 

 

  • س ب و ...

یه مسجدی هست توی شهر که دقیقا نقطه شلوغ و پر کاربرد شهر قرار گرفته یعنی اکثر کسایی میرند اونجا برا نماز یا مغازه دار هستند یا منشی درمونگاه و شرکت یا مشتری و افراد گذری که  لحظه اذون توی اون نقطه شهر کار دارند
من هر وقت که موقع اذون کار داشته باشم و اونجا باشم یه حس عذاب وجدانی از یهودان امت بودن پیدا میکنم چون نمیرم اون مسجد نماز بخونم  اگه خیلی حسه غلبه کنه میرم یه گوشه که نبینم بقیه دارند جماعت میخونند فُرادا نمازم رو میخونم و سریع از مسجد بیرون میرم  جالبه اکثر کسایی که میان اونجا برا نماز یا یکیش یا دوتاش رو فُرادا میخونند و در میرند
 امام جماعت اون مسجد خیلیییی کند نماز میخونه اینکه میگم کند نه فقط آهسته و با آرامش بلکه کند به معنی واقعی یه بار که وقت داشتم و رفتم برا  نماز جماعت از اونجا که من توی نمازم به همه چی فکر می کنم  وقتی امام جماعت داشت والضاااااااااااااااااااااااااااااالینش رو میگفت زمان گرفتم نزدیک یه دقیقه طول کشید یه چندبار که اول هی میگفت والض دوباره والض دوباره والضاااا انگار مدش رو کم میگفت یه بار دیگه والضااااااااااااااااااا حالا خودتون حساب کنید یه والضالین یه دقیقه بشه کل نماز چند دقیقه طول میکشه چیزی حدود چهل یا پنجاه دقیقه ، به حدی این حمد و سوره طول میکشه که یه جاهایی فراموش میکنی داری نماز میخونی 
 امام جماعت  محترم وقتی میدونی پیش نماز مسجدی هستی که اکثرا افراد محلی نیستند و  گذری و مغازه دار و کارمند هستند یکم نماز رو تند بخون یه مغازه دار بیست دقیقه یا نمی ساعت مغازش رو تعطیل میکنه من مشتری شاید اگه بیست دقیقه نمازم بشه نیم ساعت یا چهل دقیقه کارم انجام نشه  دلیلی نداره حتما بین دونماز یه ربع بیست دقیقه مستحبات به جا بیاری و الخ......

☆☆☆پیامبر خدا (ص) در حدیثی فرمودند: «به یهود و نصارا اگر ناچار شدید سلام کنید، به یهودِ امت من سلام نکنید»، پرسیدند: «ای پیامبر خدا، یهود امت تو چه کسانی هستند؟»، پیامبر خدا فرمودند: «کسانی که صدای اذان و اقامه را می‌شنوند اما به نماز جماعت حاضر نمی‌شوند»، با استناد به همین حدیث است که اهل تسنن به ما اعتراض میکنند و میگویند که اینها یهود امت هستند؛ این کار را نکنید.

 

 این نکته هم بگم که میدونم نماز را با طمانینه و آرامش باید خوند قطعا وقتی که برای نماز گذاشته میشه موجب صرفه جویی در بقیه اوقات میشه اما نظرم اینه که امام جماعت نباید نماز رو به حدی طولانی بخونه که یه عده اصلا حاضر نشند برند نماز جماعت اولویت با خوندن نماز اول وقت و نماز جماعت هست نه نماز طووولانی 
 

  • س ب و ...

به طور کلی توی سلسله مراتب  رسمی سازمانی آبدارچی کف سلسله مراتب قرار داره و مدیر عامل در راس هرم ولی اینجانب به عنوان یک دانش آموخته مدیریت که نیمچه سواد نم کشیده ای در این باب دارم میخوام یک نکته فوق طلایی رو بهتون بگم و اون اینکه در سلسله مراتب غیر رسمی سازمان آبدارچی داری بالاترین قدرت سازمانی هست به طوری که اگر شما توی سازمانی کارتون گیر باشه کافیه با آبدارچی آشنا از آب در بیاید کلی مشکلالتتون بدون کاغذ بازی اداری حل میشه 

اصلا یکی از دلایل اصلی که وقتی مدیران و روسای سازمان ها عوض میشند بلافاصله آبدارچی هم عوض میشه همینه، آبدارچی به نوعی پر نفوذ ترین شخص توی سازمان به حساب میاد که خیلی راحت میتونه باعث عزل و نصب افراد بشه هروقت مدیری بخواد قدرت مدیریت سازمان از یدش خارج نشه به طور متناوب و دائمی آبدارچی رو عوض میکند تا نفوذ این نقش رو توی سازمان کم کند

 دقیقا یکی از اتفاقاتی که توی دانشکده ما می افته همینه که ترم به ترم یا دو ترم یک بار آبدارچی عوض میشه و من با این قضیه یک مشکل اساسی دارم 

مشکل من با عوض شدن آبدارچی هیچ ربطی به نفوذش روی مدیریت دانشکده نداره بلکه مسئله من اینه که بنده انسان به شدت چایی دوستی هستم و از چایی کیسه ای متنفر دفتری که بعد از کلاس برای استراحت میریم اونجا آب جوش و چایی کیسه ای داره فلذا آبدارچی محترم دانشکده هیچ وقت برای ما چایی آدمیزادی نمیاره و بنده مجبورم من باب اینکه بتونم چایی درست و حسابی بخورم برم  مخ آبدارچی رو بزنم و اعتمادش رو جلب کنم  اینکار تقریبا یک ماه طول میکشه که من بتونم آبدارچی رو نسبت به خودم مهربون کنم تا هروقت با سینی چایی میاد پایین بیاد دم دفتر و بگه خانم فلانی براتون چایی آوردم یا هروقت میرم دم آبدارخونه بهم بگه بفرمایید داخل خودتون هرچی میخواید بردارید واقعا مصیبت بزرگ اول هر ترم اینه که من مجبورم تا یکماه چایی کیسه ای بخورم 

پ ن امروز اولین روز دانشگاهه و من قطعا با پدیده تعویض آبدارچی رو به رو میشم......

متن بالا از نظر علمی و تئوریک اصلا مبنا نداره و من در آوردی هستش  اما از نظر واقعیت موجود در سازمان کاملا قابل تایید هست آبدارچی ها اصولا گماشته مدیر هستند  کاملا مشخصه این ترم تئوری مدیریت قراره درس بدم :))) 

 

دلم تنگ شده بود برای اینجا برای نوشتن برای همه دوستانی که اینجا داشتم مخصوصا ام شهراشوووووووووب 

  • س ب و ...