بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

سبو سیاسی شاید باشد اما از سیاست نمینویسد
سبو بازاریابی خوانده است اما از بازاریابی نمینویسد
سبو دوست ندارد صرفا از اعتقاداتش بنویسد
سبو قرار نیست مطلب علمی بنویسد
سبو از روزمرگی های خودش طنز،تلخ،جدی، عاشقانه، شعر ،حکایت
سبو ازهرچیزی که کشش برای نوشتنش داشته باشد مینویسد
اینها را گفتم که اگر قصد نوشیدن جرعه ای
از این سبو دارید بدانید که داخل سبو چه هست و چه نیست

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوستی» ثبت شده است

بعد از چهارده پونزده سال توی خیابان دیدمش نگاهش را دزدید انگاری نمیشناسد یعنی بیشتر نمیخواست که بشناسد شاید بعد از این همه سال هنوز توی سرش جیغ میکشیدم 

شاید هنوز توی ذهنش پایم میان آن تخته لعنتی و ویلچرش گیر کرده است شاید هنوز اشک های من دارد گوله گوله از گونه هایم پایین میاید

نمیدانم اما نگاهش را دزدید

ویلچری بود با یک تصادف از سوم دبستان ویلچری شده بود سوم راهنمایی بودیم زنگ های تفریح باهم میماندیم توی کلاس خجالت میکشیدم از کلاس بیرون بروم  همه میرفتند و من به این فکر میکردم نهایت بی رحمیست که تنها توی کلاس بماند حیاط مدرسه پله داشت و باید چند نفر خودش را با ویلچرش بلند میکردند و از پله ها بالا پاییین میبردند وزنش هم کم نبود برای همین دوست نداشت زنگ های تفریح بیرون برود میماندیم توی کلاس و باهم  حرف میزدیم همین باعث شده بود باهم صمیمی شویم  برادرهایش صبح و ظهر میامدند دنبالش و ویلچرش را بلند میکردند از پله ها بالا و پایین میبردند توی همین رفت و آمدها انگاری بین برادرهایش و چندتا دخترهای مدرسه حرف و خنده ای رد و بدل شده بود که مدیر مدرسه مان آمدن برادرهایش به مدرسه را قدغن کرد ناراحت بود آبدرچی مدرسه گفت اگر یکی از بچه ها باشد هر روز خودم کمکت میکنم برای رفت  و آمد من قول دادم هر روز صبح زودتر از او توی مدرسه باشم با ابدارچی برای رفت و آمد کمکش کنیم بلند کردن ویلچرش کار سختی بود یه تکه تخته پهن و بزرگ پیدا کردیم و گذاشتیم و از روی آن رفت و آمدش راحت شد دیگر لازم نبود ویلچر را بلند کنیم آبدرچی از جلو میکشید و من هم از عقب هل میدادم

یک روز وسط همین هل دادن ها تخته شکست آبدارچی از جلو نگهش داشت پای من میان تخته و ویلچرش گیر کرد از درد جیغ میکشیدم وزن سنگینش مانده بودی روی پای من که وسط تخته شکسته گیر کرده بود نمیدانم بیشتر درد کشیدم یا خجالت کشیدم نمیدانم او  بیشتر خجالت کشید یا درد کشید پایم که از وسط تخته شکسته بیرون آمد نمیتوانستم به خاطر جیغی که کشیده ام به چشمانش نگاه کنم او هم نمیخواست به چشم های من نگاه کند هر دو  از نگاه به هم فرار میکردیم همش با خودم میگفتم دختر نمیمردی اگر جیغ نمیکشیدی حالا چطور میشد، چرا باید اینقدر کم تحمل باشی  هر بار خواستم بگویم که اشک های آن روز از ناراحتی به خاطر جیغی بود که کشیدم نشد هی میخواستم بگویم انقدر ها هم درد نداشت اما نمیشد انگاری جیغ من را هر روز صبح یکی توی سرش میکشید و میامد مدرسه که بعد چند,وقت دوست نداشتن درس را بهانه کرد به خانواده اش گفت من از درس خواندن بدم میاید و دیگر مدرسه نیامد و بعد از آن هیچ وقت هم دیگر را ندیدم 

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم تا همین چند وقت پیش حسابش میکنم نزدیک پونزده سال گذشته است اما نگاهش را دزدید شاید هنوز خجالت میکشید و من هنوز جیغ میکشیدم هیچ وقت فرصت نشد بگویم من هم هنوز خجالت میکشم 


گاهی توی زندگی باید درد کشید اما حرفی نزد دردها که ساکت میشود به خاطر جیغ های بیخودی که کشیده ای خجالت میکشی..............


پ ن : تابه حال به این فکر کردید  اگر مجبور باشی بین کور شدن و کر شدن یکی را انتخاب کنی کدام را انتخاب میکنی ؟؟؟؟


بعدا نوشت:یخ میکنی گاهی فقط دعا میکنی کاش اشتباه کرده باشی گاهی اشتباه کردن چقدر میچسبد 

  • س ب و ...

رزق

۱۸
ارديبهشت

از خوابگاه زدم بیرون دودل بودم از کدوم سمت برم سوار بی آرتی شدم به سمت خیابون هشت بهشت هنوز به هشت بهشت نرسیده بودم که تصمیم گرفتم پیاده بشم مادر جان زنگ زد که اینجا زنجبیل تازه تموم شده ببین اگه اصفهان هست بخر بیار ساعت یازده بود چنتا مغازه رفتم پرسیدم نداشتن خسته شدم دیگه حال نداشتم برم جایی بپرسم تصمیم گرفتم برگردم خوابگاه نماز بخونم و بلیط بگیرم برگردم خونه توی ایستگاه یکهو یاد مسجد کمرزرین و آیت الله ناصری و سخنرانی ظهرهای رمضان افتادم یاد پارسال که چقدر توی ماه رمضون تو خوابگاه مریض بودم و داغون ولی با این حال خودم رو میرسوندم مسجد کمرزرین تصمیمم عوض شد به جای خوابگاه رفتم طرف سبزه میدون که برم مسجد نمیدونستم خبرم نداشتم نیمه اول ماه سخنرانی داره یا نیمه دوم به خودم گفتم میرم هرچی روزیم باشه قبل اذون رسیدم مسجد پرسیدم گفتن آره حاج آقا بعد نماز یه ربعی صحبت میکنه خوشحال و خندان نماز رو خوندیم و نشستیم منتظر رزقمون 

ماه رمضان از همان ابتدای خلقت ماه مبارک قرار داده شده ماهی بوده که روزه شدن توی اون بر همه انبیا در طول تاریخ واجب بوده امت های دیگه توی ماه های دیگه روزه میشدند اما ماه رمضان مخصوص انبیا بوده ..........(این نقطه ها یعنی تا همینجاش تو ذهنم مونده )

.....(بقیه چیزایی که یادم مونده )روزه سه نوع هست روزه عام روزه خاص و روزه خاص الخاص

روزه عام روزه اکثریت ماهاست نخوردن و ننوشیدن و رعایت بعضی از آداب پادششم همون چیزایی که میدونیم

روزه خاص شرایطش یکم سخت تره گفت خودتون برید بخونید یک مقداری پاداشش بالاتر از روزه عام هستش

اما روزه خاص الخاص روزه ای هستش که از هر کسی بر نمیاد روزه ذره ذره اعضای بدن روزه چشم گوش زبان دل ذهن پا دست و.... روزه ای هستش که نیتش  فقط و فقط برای خداست شخص هیچ نیتی نداره جز برای خدا اگر کسی به این درجه رسید پاداشش خو خداست پاداشش الهاماتی هستش که بر قلب و دل زبان جاری میشه خدا خودش میخره این روزه دار رو.......و تمااااام

بعضیا با حرف زدنشون آدم رو تشنه میکنند خیلی ساده حرف میزنند هیچ تکلفی هم ندارند اما وقتی پای صحبتشون بلند میشی تشنه هستی 

از مسجد زدم بیرون به طرف مترو بلد نبودم یهووو یه خانومی رو دیدم ازش آدرس پرسیدم خودشم داشت به همون سمت میرفت باهم راه افتادیم چقدر این خانوم حس آشنایی برام داشت با اینکه میدونستم هیچ وقت توی عمرم ندیدمش و نمیشناسمش ولی برام آشنا بود حسی که بعدا فهمیدم اونم نسبت به من داشت باهم صحبت کردیم اصفهانی نبود شیرازی بود بیشتر که باهم حرف زدیم فهمیدم دانشجوی دانشگاه یزد بوده فهمیدم چقدر دوست مشترک داریم چقدر آدم های مشترکی که میشناسیم چقدر مراسم های مشترکی که توی دانشگاه یزد بودیم درسته که هم دیگه رو نمیشناختیم ولی هم زمان باهم توی همون مراسما بودیم چقدر دوستای قدیمیش رو گم کرده بود که من هنوز باهاشون ارتباط دارم و قرار شد به هم وصلشون کنم 

چقدر دوتایی از این آشنایی خندیدیم از این نزدیکی دل از این حس مشترکی که توی اولین نگاه اایجادشد 

فضای مشترک دل رو به هم نزدیک میکنه دوتا آدم اگه هیییچ آشنایی باهم نداشته باشند اصلا از وجود هم توی دنیا خبر نداشته باشند ولی توی یک فضا باشند دلاشون عین هم میشه هم دیگه رو از دور ترین فاصله ها میشناسند و تشخیص میدند 

همینه که امام حسینیا دلاشون هرجای دنیا که باشند برای هم میتپه همینه که توی پیاده روی اربعین احساس غربتی وجود نداره همه رو انگاری میشناسی 

احساس میکنم گستره این حس مشترک تا توی اون دنیا هم کشیده میشه همه اونایی که زیر خیمه امام حسین هرجای دنیا سینه ززدندبا یک نگاه هم دیگه رو میشناسن همشون باهم آشنا هستند و از دیدن هم دیگه میخندند ........


  • س ب و ...