بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

مشخصات بلاگ
بیا عاشقی را رعایت کنیم

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

سبو سیاسی شاید باشد اما از سیاست نمینویسد
سبو بازاریابی خوانده است اما از بازاریابی نمینویسد
سبو دوست ندارد صرفا از اعتقاداتش بنویسد
سبو قرار نیست مطلب علمی بنویسد
سبو از روزمرگی های خودش طنز،تلخ،جدی، عاشقانه، شعر ،حکایت
سبو ازهرچیزی که کشش برای نوشتنش داشته باشد مینویسد
اینها را گفتم که اگر قصد نوشیدن جرعه ای
از این سبو دارید بدانید که داخل سبو چه هست و چه نیست

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محسن حججی» ثبت شده است

دل نوشته ای هدیه به شهید محسن حججی

دارم به ساعت آخر فکر میکنم به آن لحظات که میدانستی اینها هرگز تو را زنده نخواهند گذاشت دارم به لحظاتی فکر میکنم که خنجر را در دستانشان میدیدی و قهقه شیطانیشان در گوشهایت میپیچید نمیدانم در آن لحظه چه از ذهنت میگذشت اما یقین دارم فرزند دو ساله¬ات را بارها جلوی چشمان خود آوردی اما یقین دارم بارها به همسر جوانت فکر کردی و بارها به خود گفتی چگونه با خبر شهادت تو کنار خواهد آمد حتما مادرت را دیدی که ضجه میزند حتما پدرت را دیدی که کمرش از داغ تو خم شده است نمیدانم چگونه در آن لحظه به خنده¬های معصومانه فرزندت فکر کردی. اما گمان می¬کنم لحظه ای آرام گرفتی وقتی برق خنجر را دیدی که به سمت گلوی تو می آید یادت آمد از بچگی به پای روضه های کسی بزرگ شده ای که قبل از اینکه خنجر را به گلویش بگذارند فرزند شش ماهه اش را با تیر سه شعبه به روی دستانش با لبان خشکیده به شهادت رساندند دیگر به خنده های کودکانه فرزندت فکر نکردی، حتما وقتی که چهره معصوم همسرت قلب تو را به تپش انداخته بود یادت آمد که روزی روضه اسارت اهل بیت را برایت گفته اند یادت آمد به پای روضه های کسی بزرگ شده ای که هنوز جان در بدن داشت به خیمه اهل بیتش شبیخون زدند، شاید زمانی که به خواهرت و داغی که از نبودن برادر به دلش می¬نشیند فکر کردی یادت آمد مردی را میشناسی که جلوی چشمان خواهرش به روی سینه اش نشسته اند و خنجر را به گلویش گذاشته اند و نگاه پدرت که از جلوی چشمانت میگذشت روضه علی اکبر را برای خودت خواندی روضه مردی را خواندی که پسرش را اربا اربا برایش آوردند سردی خنجر را به روی گلویت حس کردی چشمانت را به روی همه دلبستگی هایت بستی و  آرام  با خود زمزمه کردی السلام علی الشیب الخضیب


پ ن: 
بال هایم هوس با تو پریدن دارد
بوسه بر خاک قدم های تو چیدن دارد
من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست
و از آن روز سرم میل بریدن دارد
  • س ب و ...