بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

مستی عاشقان خدا از سبوی ماست

بیا عاشقی را رعایت کنیم

سر خم می سلامت
من شکستم
فدای سرت

ز هر چه پر کندم من " سبوی" تسلیمم

سبو یعنی ظرف سفالینی که در آن آب کنند یا غیر آن...

سبو سیاسی شاید باشد اما از سیاست نمینویسد
سبو بازاریابی خوانده است اما از بازاریابی نمینویسد
سبو دوست ندارد صرفا از اعتقاداتش بنویسد
سبو قرار نیست مطلب علمی بنویسد
سبو از روزمرگی های خودش طنز،تلخ،جدی، عاشقانه، شعر ،حکایت
سبو ازهرچیزی که کشش برای نوشتنش داشته باشد مینویسد
اینها را گفتم که اگر قصد نوشیدن جرعه ای
از این سبو دارید بدانید که داخل سبو چه هست و چه نیست

عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ (1) وَحَلِّ الْعُقُودَ، نَقْضِ الْهِمَم(خدا را با فسخ تصمیم ها، و به هم خوردن نیات و باز شدن گره اراده ها شناختم. حکمت 247 نهج البلاغه

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گردش دنیا» ثبت شده است

همیشه میگفت من شوهر کچل نمیخوام اینقدر که رو این کچلی حساس بود رو هیچی حساس نبود حتی گاهی میگفت موندم خانم شهید چمران چه جوری نفهمیده شهید چمران مو نداره میگفتم ببین اینقدر خصوصیات اخلاقی والایی داشته که اون خصوصیات اصلا مجالی برا دیدن ظاهر نذاشته میخندید و قبول نمیکرد میگفت ببین کچلی یه عارضه ای هستش که محاله آدم نبینه  بچه ها هم که میدونستند اینقدر حساسه هرچی مورد کچل بود براش میفرستادند اینم داد و بیداد که شماها میدونید من از کچل بدم میاد اذیتم میکنید حتی اینقدر حساس بود که میگفت این مورد درسته الان مو داره ولی مشخصه چند سال آینده کچل میشه یه روز دیدمش عاشق شده بود شدید یکی رو میخواست گفتم خب حالا قیافش چه جوریه مو داره یا نه گفت آره مو داره ایناها عکسش شاید باورتون نشه ولی طرف کچل بود  گفتم عاقا این کچله و خندیدم بهش برخورد گفت این کچل نیست فقط یه ذره موهاش کمه ما نفهمیدیم چی شد ولی هنوزم میگه که کچل نیست فقط یه ذره موهاش کمه که اینم من دیگه مشکلی ندارم........


اون هفته یکی رو دیدم خیلی هم سن و سالی نداشت شاید پنجاه بچه هاش زیر بغلش رو میگرفتند رو ویلچرش میگذاشتند برا حرکت میخواست بره حج میگفت نمیدونم چه جوری از پله هوا پیما بالا پایین برم اونجا باید یکی باشه کمکم کنه گفتم ای بابا این بنده خدا که هنوز سنی نداره چرا اینقدر داغون شده یه بنده خدایی کنارم نشسته بود گفت پونزده شونزده سال پیش همین خانوم با مامان بزرگ من رفتن سوریه مامان بزرگم وقتی برگشت خیلی ناراحت بود دلش گرفته بود گفتم چی شده گفت نمیتونستم از پله های هوا پیما بیام پاییین پا درد بودم ایستاده بودن پایین بهم میخندیدن هیچ کدومشون کمکم نکردن نزدیک بود زمین بخورم خیلی خجالت کشدیم ...........

  

از دبستان تا سوم راهنمایی باهم دوست بودن اصلا دنیاشون یکی بود وقتی میخواستن برن دبیرستان مامان یکیشون برگشت گفت مامان شما درس خونی با فلانی باهم دوستید درس نمیخونه تازه اون میخواد بره مدرسه عادی تو باید بری غیرانتفاعی میخوام پزشک بشی دیگه باهاش ارتباط نداشته باش به خاطر آیندت از این جدا بشو الان همونی که مدرسه عادی خوند پزشکه اون بنده خدا بچش سه بار کنکور داد آخرش پیام نور دو تا خیابون اون طرف تر مدرسش قبول شد.........

راستی طرح تابستانه تخفیف کتاب هستش اگه اهل کتاب خریدن هستید فرصت خوبی هست من امشب نزدیک دویست تومن کتاب خریدم 

عاقا دم مغازه که میرید وقتی مغازه دار میگه قیمت مقطوع هستش راه نداره یا نخرید یا چونه نزنید یه ساعت پشت سرش ایستادم تو صف که پونصد تومن تخفیف بگیره خب اگه میخواست تخفیف بده میداد واقعیتش از زیادی چونه زدن بدم میاد در حد یه درخواست برا تخفیف اگه قبول کرد کرد نکرد یا نمیخرم یا با همون قیمت میخرم 


  • س ب و ...